شهاب قبس

پروانه‌وار گرد وجود تو می‌پرم *** تا شعله‌ای ز آتش عشقت عطا کنی

شهاب قبس

پروانه‌وار گرد وجود تو می‌پرم *** تا شعله‌ای ز آتش عشقت عطا کنی

شهاب قبس

حسین - علیه السلام -
در میان گودال
" شهاب قبس" شد
برای ما
مضطرّانِ در راه مانده
برای دنیای تاریک‏مان

[ مصباح الهدی ]

می‏شنوی؟
از میان نوری سرخ
ما را فرا می‏خواند :
هل من ناصر . . . ؟
و کربلا
همان وادی مقدّس است
فاخلع نعلیک!
اگر عزم آن دیار داری . . .

۴۲ مطلب با موضوع «گاهی دلم هوایی کوی تو می‌شود» ثبت شده است

بسم الله

۱ اردی‌بهشت ۹۷. به این روزهایم که نگاه می‌کنم، به خستگی و دویدن‌های مدامم و سراب لحظه‌های خوشی که فقط بودن در همان لحظه‌ها شیرین است..نه وقتی به پشت سرت نگاه می‌کنی دلت غنج می‌رود و نه وقتی به تکرارشان فکر می‌کنی دل‌آرام می‌شوی..به بی برکتی فکرها و فعل ها و حال ها که فکر می‌کنم غمم می‌گیرد. قرارمان بر این نبود. قرارمان نبود من بروم که بروم در غربت و برهوت گم شوم و پای بسته شوم و این همه بی بر و بار.. قرار بود من که نابلدم من که جاهلم و به جهلم جرئت تمرد می‌کنم شما دستم را گوشم را موی جلوی پیشانیم را بگیرید و بگویید های دختر! باد می‌خواهی بشوی باش!نه باد سوزنده ی خشک کویر.. باد صبا باش. باد شمال. همان بادی که نسیم است و نوید حال خوب می‌دهد.. قرار بود شما هوای باد بودنم را هم داشته باشید.. حالا که من از باد بودنم فقط گردبادش برایم مانده و دارم پای بسته و بی برکت،  در کویر بی بر و بار فقط خاک و خاشاک هوا می‌کنم می‌شود یک بار دیگر نگاهی به دفتر قرارهایمان بیندازید؟ می‌شود شما دوباره کفیل گردباد به خود پیچیده‌ای بشوید که چشم و گوش گم کرده حتی نمی‌داند راه به کجا می‌برد.. التماستان می‌کنم.. تا ریشه کن نشده ام در این پای بستگی و به خود پیچیدگی کاری کنید..از نفس افتاده ها فقط چشم دارند به انتظار  که دوخته شده به دستان همیشه گشاینده شما.. شما که برای گشودن بی‌نیازید از دست. گوشه چشمی برای قرار گرفتن همه‌ی این بی‌قراری ها کافیست. هنوز این را باور دارم حضرت کاشف الکرب. با تمام دلم هنوز ...

 پ. ن: مطلب را که پست کردم وبلاگ را باز کردم. آخرین مطلب دقیقا یکسال قمری مثل امشب،شب چهار شعبان، پست شده بود. همین.

۱ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۲:۰۲


بسم الله

یا کاشف الکرب عن وجه الحسین،اکشف کربی بحق اخیک الحسین...



۴ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۱ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۱:۴۴
بسم الله
روز اربعین؛ حرم حضرت حسین علیه السلام
ساعت گرفتم ۵۰ دقیقه توی صف بودم تا به ضریح برسم و مجموعا پنج دقیقه زیر قبه و پنج ثانیه نزدیک ضریح. بیرون آمدم و توی رواق داخلی دنبال جایی برای نشستن بی دردسر می‌گشتم که با یک موج جمعیت از درب خروجی بیرون برده شدم! چادر را مرتب کردم و دوباره وارد رواق شدم؛این بار به‌جای جمعیت و همهمه رواق با یک ضریح و یک جماعت زائر قرار یافته روبرو شدم!از در کناری وارد شده بودم و انجا قبر جناب ابراهیم مجاب رحمه الله بود. بعد از زیارت جایی خیلی نزدیک ضریح کنار یک گروه پاکستانی/هندی؟ نشستم و کتاب دعا را باز کردم. زیارت‌نامه‌ها و دعاهای مربوط و ممکن را که خواندم،هنوز نیم ساعتی وقت بود. توی لیست نگاه کردم زیارتنامه حضرت زینب سلام الله علیها به چشمم آمد. با خودم گفتم چند صفحه بیشتر نیست تا ساعت قرار با بقیه خواندنم تمام می‌شود. شروع کردم: 
۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ فروردين ۹۶ ، ۰۳:۰۰

خواب دیدم عازم عراقم و این‌بار  به مقصد سامرا؛ و چه سروری در دلم بود که سفر هفتم برای اولین بار، زائر خانواده حضرت صاحب‌زمان(عجل الله ظهوره) هستم..

پ ن:شوق دیدن سامرای هنوز نرفته بعد از دو روز همچنان در دلم جاریسست..

پ ن۲: نوشته شده صرفا جهت ثبت شور شیرین زیارت در این روزهای گس!

۴ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ فروردين ۹۶ ، ۰۳:۲۱

چگونگی تطبیق و اثرگذاری وقایع حادث شده در گذشته بر زمان حال...


تصریح: 

عبور تکرار شونده و کهنه‌گی ناپذیر یک واقعه از دالان طولانی( و طولانی شونده) زمان و سرّ  تازه و حقیقی ماندن آن در تمام زمان‌های پشت سر نهاده و پیش رو... و امکان اثرگذاری  همواره برای احقاق حق‌های حقیقی..

پر واضح است که تنها یک واقعه تمام خصوصیات تصریح شده را دارد.
۱ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ اسفند ۹۵ ، ۰۴:۲۹

بسم الله 

دوبار اخیر، هر دوبار چهارشنبه به کاظمین رسیده بودیم. هربار قدر یکی دوساعت توقف داشتیم. به اندازه ی یک سلام والسلام. بعد زیارت هنوز نیم ساعتی فرصت داشتیم که بنشینیم و دعایی بخوانیم. نمی دانم چه حکایتی داشت که هربار زیارت این حرم قسمت می شد یک اتفاقات ناب نویی برایم می افتاد. -حکایت اولین بارش را در خاطرات اربعین 91 نوشته ام. اولین بار دعای عالیه المضامین را آنجا خواندم و عجیب حلاوتی و حیرتی داشت برایم- این بار، بار پنجم بود و نزدیک بیست و هشت صفر. نشسته بودم توی حیاط . سرم پایین بود. کسی زد روی شانه ام. زن جوانی بود تسبیح به دست. یک دانه را میان انگشتهایش حصار کرده بود و به سمتم گرفته بود. ختم صد قل هوالله برداشته بود. گویا این ختم را چهارشنبه ها برمی دارند. می ایند حرم و دوره می چرخند و هرکس دست میگذارد روی یک دانه تسبیح و یک قل هوالله میخواند و دانه را رد میکند و می روند سراغ نفر بعدی. یک دورش که تمام می شود تسبیح را یا به ضریح می بندند یا جایی گوشه ی حرم اویزان میکنند یا می دهند به کسی. دقیق نمی دانم .هر سه کار را دیدم که می کردند. دانه دانه تسبیح رنگارنگ بود که می آمد جلوی صورتم که قل هوالله ی اش کنم و دعایی کنند و لبخندی بزنم و در دلم بخواهم خدا حاجتشان را بدهد. رسم دیگری که در میان زنان کاظمیه دیدم حلقه زدن و روضه خوانی هایشان بود. یکی که حدودا سن و سال دار هم بود می نشست و زائرین را صدا می زد که دورش بنشینند و همراهی اش کنند . تعداد به پنج شش نفر که می رسید شروع میکرد به نوحه خوانی! آن روز توی آن صحن نسبتا کوچک ده دوازده حلقه کوچک و بزرگ از زنان همزمان داشتند نوحه خوانی می کردند. و هرچه گوش می دادم بیشتر در مدح حضرت مولا علی علیه السلام می خواندند و تسلیت به ایشان.. -حکایت عجیب و تامل برانگیزی است  مدح مولا علیه السلام در آستانه ی بیست و هشت صفر.. و پیاده روی های مسیر کربلا به نجف برای تسلیت رحلت پیامبر صلی الله به حضرت مولا علیه السلام- زیارت های کاظمین همیشه حال خوبی برایم داشته و حال خوبش هم برایم برکت داشته. هربار که یادش میفتم حالم خوب می شود. خدا را شکر برای نعمت هایی که هنوز نعمت بودنشان را یادمان نرفته.


خطاب به: دلم یک تسبیح فیروزه می خواهد، که قل هوالله اولش را من بخوانم و قل هوالله آخرش را تو . خودت هم ببری به نیت باز شدن این گره در گره ها به پنجره ی ضریح ببندی اش . مطمئنم همه گره ها باز می شوند. حتی این گره چندین ماهه ی افتاده به ابروی من. به لبخند. به اعجاز  خانواده حضرت شمس علیهم السلام . 



۴ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ ارديبهشت ۹۵ ، ۰۰:۵۲


یادم هست فرداشب اربعین، همان شبی که تا صبح بین الحرمین ماندیم، نیمه های شب که از شارع العباس ( خیابان رو به باب القبله حضرت عباس) داشتیم به سمت بین الحرمین می رفتیم، خسته از شلوغی و سنگینی کیف و راه رفتن، رو کردم به حرم حضرت کفیل و گفتم: آقا قربونت یه کربلا تو خلوتی بطلب. اصلا این دفعه دیگه عید بطلب بیام... همراهان به من خندیدند! گفتند خیلی رو داری که شرایط هم می‌گذاری برای حضرت عباس که کربلای بعدی چنین باشد و چنان! خندیدم و گفتم : من اینجا حساب دفتری دارم. خودم می دونم و خودشون...

گفتم ولی باورم نمی شد که به این زودی حساب دفتری تسویه کند! این که مثلا مبعثی را نجف باشی و شب سوم شعبانی کربلا. ان شاءالله...این که سر دو سه روز یک حرف جدی بشود و برود که رنگ واقعیت بگیرد به خودش...این که مثل همیشه به وعده وفا کنند و من بی نهایت باره شرمنده شان بشوم از عهدهای نبسته و نیم بند و شکسته ... راستش را بخواهید این بار، خیلی مبهوتم. بهتی نه از جنس شرمندگی بار قبل و نه از جنس اشتیاق دوبار قبل تر. مبهوتم چون من نمی دانم این همه لطف برای چه دارد به سمت من جاری می شود. در واقع نمی دانم کسی که شب تولدش دعوتش کرده اند ایوان طلای حضرت مولا چه کار باید بکند؟!چه بخواهد؟ چه رفتاری باید داشته باشد؟ مبهوتم مثل گدایی که رفته در یک خانه اربابی را محکم کوبیده بدون این که فکرش را کرده باشد که خب در که باز شد چه بگوید و چه بخواهد؟ حالا در آستانه ی گشوده شدن در، نمی دانم چه باید بگویم و چه بخواهم؟! نه این که در قبلا و  پیش از این باز نبوده باشد ها! بوده، خیلی پیش تر از اینکه من باشم هم بوده، منتها من نبوده ام! من پشت در نایستاده بودم! یک بار در یک متن توی همین وبلاگ نوشتم حضور در مکان/ زمان مقدس مثل آینه می ماند. مثل آهن ربا هم هست.براده های پراکنده دلت را در یک جهت واحد و درست جمع می کند و به شکلی خاص ردیف می کند! و بهت من و دست پاچگی م از این است که رو به مرکز مغناطیس هستم و نمی دانم باید براده های دلم را چه شکلی بخواهم که برایم بسازند! جهتش را می دانم ها! شکلش را نمی دانم. یک وقتی به بعد آدمی که کارش می شود طلب و سوال و به تعبیری گدایی، باید بدانذ که هربار چه بخواهد. باید یاد بگیرد روش مند طلب کردن را. باید هدفمند گدایی کند.آدم هرچه بیشتر به فقر و نداری خودش و کرامت و دست‌گیری حضرات عالیات سلام الله علیهم واقف می شود، لیستش بلندبالاتر می شود. اصلا این حرف ها را بیخیال، می دانی دلم چه می خواهد؟ یک ساعت بی تابی دم رفتن کربلای اولم را ...            حس ناب درک حضور، شوق رسیدن به آرزویی که برایش ساعتها در خلوت بال بال زده بودم...

خرم آن لحظه که مشتاق به یاری برسد...

باید تشنه باشی تا لذت سیراب شدن را بتوانی درک کنی...

۱ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ ارديبهشت ۹۴ ، ۰۱:۳۴


و اما امسال کربلا ....

کربلای عجیبی بود! لحظه لحظه اش را انگار قبلتر کسی توی اتفاقات قبلی چند ماه گذشته جا داده باشد. مثل همان استخاره و قرآن خواندن توی حرم اباعبدالله (علیه السلام) . . . انگار تکه تکه های سفر را قبلا دیده باشم! ورودی کربلا...سر دوراهی که خیلی ها مستقیم می‌روند تا ورودی حرم حضرت سقا و ما که پیچیدیم سمت راست که انگار میان بری باشد از بین نخلستانی که حالا پشت موکب ها پنهان شده بود. آرام آرام داشتیم حرکت می کردیم. قدم ها بعد از ورودی شهر خیلی کند و کوتاه شده بود. انگار که این ساعت های آخر را بخواهی کش دهی. رسیدن، مقصد بود اما، خود مسیر هم عشق بود. حتی همسفرهای کربلا اولی‌مان هم که از صبح شور رسیدن داشتند دلشان نمی‌آمد تند حرکت کنند. پا برهنه‌ها شور دیگری داشتند. تاول زده ها هم لنگ لنگان، آرام آرام پشت سر بقیه قدم بر می‌داشتند... تیرها دوباره از یک شروع شده بود. حدود تیر 32 بودیم! صدایی آمد...

حسین من....بیا و این دل شکسته را بخر

حسین من... مسافر جا مانده را با خود ببر...حسین من . . . حسین من . . . 


ایستادم. ایستادیم! خشک شده بودم سرجایم! من این صحنه را قبلا دیده ام! با همین نوا. با همین صدا...در همین حال و هوا...

درست زمانی که مطمئن بودم دیگر کربلای امسال منتفی است. درست همان روزهایی که خیلی بد حال بودم. درست همان روزها...یک شب همین صحنه را در خواب دیدم. همین که داریم می‌رویم به سمتی که پناهگاهمان بود.جایی که ذکر حسین می‌گرفتیم.جایی برای روضه های در خلوت.مثل یک غار و موقع حرکت همین صدا را شنیدم. حسین من....بیا و این دل شکسته را بخر... حسین من ... مسافر جا مانده را با خود ببر....همانجا آنقدر اشک ریخته بودم و صدا زده بودم که خوابم تمام شده بود...

حالا دقیقا با همان حال و احوال خسته داشتم به سمت حسین علیه السلام می‌رفتم. این بار اما تن خسته بود و دل آرام. به لطف نگاه‌شان...الحمدلله.

۲ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ بهمن ۹۳ ، ۱۳:۳۸

این کربلا رفتن ها اگر فقط یک دستاورد خیلی مهم داشته باشد -که بیش از یکی داشته- آن اینست که فهمیده م آن وجهی از وجود مقدس امام حسین که مداحان می گویند با امام حسینی که در کربلا آدم با تصور و تامل تصویرش میکند  خیلی فرق دارد...

گرچه به شخصه از آن به این رسیده م ولی درک این فرق را برای همه دوست دارانش آرزو مندم....



# تامل های خام و نتیجه هایش

۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ دی ۹۳ ، ۰۱:۴۲


کاروان‌سرا پشت بازار شهرمان واقع شده؛ جایی که از همان بچه‌گی توی دو فضای متفاوت اسمشو می‌شنیدم. از بابا می‌شنیدم وقتی که داشت آدرس خامه و ریس فروشی و آدم‌هایی که تو کار فرش و گلیم هستند را می‌داد و مامان وقتی که از روضه های دهه‌ی آخر صفر تعریف می‌کرد. کاروان‌سرا یک جاییست به سبک همان کاروان‌سراهای قدیمی که وسط ش یک حیاط نسبتا بزرگ است که دورتا دورش حجره حجره است که کاربرد خیلی قدیمی‌ش همانی بوده که همه کاروان‌سراها بوده اند‌؛ یعنی جایی برای خوابیدن و استراحت مسافران و رهگذران و کم کم تبدیل شده بود به محلی برای خرید و فروش محصولات روستاییان که عمدتا فرش و بادام و پسته بوده و با گذر ایام که دیگر مهمان پذیر ها و بعدتر هتل ها در بافت شهر پدیدار شده اند، حجره های کاروان‌سرا تبدیل شدند به مغازه های خرید و فروش فرش و گلیم و ریس و خامه فرش و بعضا محلی برای خرید و فروش خشک‌بار. البته کاسب های کاروان‌سرا مثل خودش از قدیمی‌ها هستند و از پیرهای شهر. کسانی که بابا به اسم و رسم و طایفه تقریبا همه‌شان را می‌شناخت و با آنها سلام و علیکی داشت... کاروان‌سرا ایام محرم و صفر و بخصوص دهه آخر صفر یک رنگ و بوی دیگری می‌گیرد. از همان بیست و هفت ذی الحج که خیمه ها علم می‌شوند خیمه عزا در کاروان‌سرا هم بنا می‌شود. از چند و چون عزاداری‌ش زیاد خبر ندارم که چگونه است اما از سالهای خیلی دور یادم هست که برای مادرم یک ماه صفر بود و یک کاروان‌سرا. در شهر ما در گذشته  مراسم عزای خاص در ایام مختلف در مکان های مختلفی برپا می شده که هنوز هم قدیمی تر هایی مثل مادرم مقیدند آن روزهای خاص به آن هیئت ها یا خانه های خاص سری بزنند. مثل اربعین هیئت علی اکبر و تعزیه جابری که خوانده می شود. یا همین کاروان‌سرا و دهه آخر صفرش...راستش من که تا یک ایامی اصلا توی فاز روضه رفتن و این برنامه ها نبودم؛ بخصوص روضه خوانی های سنتی و قدیمی مثل روضه های ماه به ماهی که خودمان داشتیم؛ خاطره خوبی از روضه خوان‌هایش نداشتم شاید؛ حاجاقا موسوی که دو سه بار دعوایم کرده بود که چرا روسری یا جوراب شلواری  نپوشیده ام و حاجاقا ضیغمی که نبود باری که توی خانه خودمان یا یکی از خانه های دیگران مرا مخاطب قرار ندهد و نگوید" بشین بچه"!!حاجاقا دعاگویی هم که انقدر بدخلق و جدی بود که اصلا ما کوچکترها را آدم حساب نمی کرد که حتی بخواهد دعوایمان کند. من سنم به آقای اصولی نژاد قد نمی دهد ولی مامان می گوید که ایشان خیلی خوب روضه می خواند و با خدا بود و خوش اخلاق. تا یک وقتی کاروان‌سرا را محل کلافه کننده ای می پنداشتم در ذهنم. ندیده!! از یک وقتی هم که کنجکاو شدم یک بار حداقل بروم و از نزدیک کاروان‌سرا را ببینم، یا نبودم یا محرم و صفر تمام شده بود و یا خودمان توی آن ایام مراسم داشتیم . دو سه سال اخیر هم که رزق کربلا داشته م و تا به یکی دو روز آخر صفر می رسم که یا خسته بوده ام یا مهمان دار...امسال اما به مامان گفتم من هرجور شده باید بیایم روضه کاروان‌سرا را ببینم! روز بیست و نه صفر صبح سر سفره صبحانه گفت دارم می روم کاروان سرا اگر می آیی پاشو آماده شو. لباس پوشیدم که برویم که خواهر و سپنتایش از راه رسیدند! آورده بودش پیش من تا برود جایی و برگردد. به مامان گفتم :مث اینکه قسمت نیست من بیام . شما خودت برو. گفت : لباس هایش را بپوش تا ببریمش. گفتم این هنوز صبحانه نخورده ، خواب خوابه، هوا بیرون سرده نمیشه که! خندید و گفت: پس من با شما چکار می کردم که به همه کارهامم می رسیدم؟! شما جوونا با یه بچه دیگه هم زندگی رو به خودتون سخت می گیرید هم نمیذارید بچه بیاد با جمع درست آشنا بشه و خلاصه یه نیمچه منبری در مذمت بچه داری ما جدیدترها رفت تا اینکه به نشانه تسلیم گفتم : باشه میبریمش. حالا این که بچه من نیست که برا من منبر میری به مادر خودش بگو . گفت: به مادر خودش گفته م. اونم بچه شو همه جا میبره . الان باید به تو می گفتم!! وارد کاروان‌سرا که شدیم انگار وارد شهر پیرمردها و پیرزن ها شده بودم! منبری ها پیر، مستمعین پیر، خادمین پیر، و فضا و معماری پیر و قدیمی... حتی کتیبه های روی در و دیوار هم از همان کتیبه های پارچه ای قدیمی بود که اشعار محتشم رویش نوشته شده بود. ما از در سمت کوچه وارد شدیم که به قسمت زنانه باز می‌شد. تمام حیاط و جلوی حجره ها فرش شده بود و زن ها و مردها دور تا دور نشسته بودند رو به منبر چوبی قدیمی که رو به قبله گذاشته شده بود. نزدیک در رو به بازار که روبروی ما بود و مردانه مجلس، بساط چایی شان قرار داشت که دو تا پیرمرد ریش سفید پشت سماورش ایستاده بودند و چای می ریختند. یک مرد میانسال نزدیک پنجاه و پنج ساله هم چایی می گرداند. مامان می گفت: این آقا از طایفه صادقی هاست .پدرش هم چایی می گردوند خدابیامرز. از همان لحظه اول دلم خواست یک چایی از دست این پیرغلامان بخورم حتمن. فضا یک جور خوبی ساده بود. منبری هایش هم ساده می خواندند. اولش احکام می گفتند و وعظ می کردند بعدش یکی دو روایت و بعد هم عرض سلامی و روضه ای کوتاه. همان روضه کوتاهی که به دو دقیقه هم نمی رسید و نعره ای را بلند نمی کرد ولی نگاه که میکردی شانه های زیادی را به لرزه در می آورد. روضه هایی که تویش نه حرف واضحی از جساراتی که به اهل بیت روا شده بود زده می شد و نه از تیغ و نیزه و خنجر و آتش و کوچه و حرفهایی که توی روضه های دیگر گفته می شد برای آتش زدن دل مستمعی که آمده آتش دلش را فرو بنشاند، خبری بود. نه کسی لخت می‌شود و نه تکرار نام "حسین" می‌شود ریتم زیر زمینه خواندن مداحانی که ورود موسیقی را برای جذب جوانان به دستگاه سیدالشهدا مجاز می دانند.ولی مجلس گرم بود. گیرا بود. حس داشت...یک ساعتی که توی این مجلس بودم تازه فهمم شد آرامش توی مجلس روضه یعنی چه! نه که توی مجالس دیگر نیافته باشمش، همیشه ذکر حضرت ارباب فرح‌زاست ولی اینجا دیگر مثل جاهای دیگر آرزو نمی‌کردم که کاش کمی آرامتر، کمی با ملاحظه تر، کمی کم سر و صداتر می‌خواند. یا اینکه کاش گوشم فیلتری داشت که روضه های مکشوفه را نمی‌شنید! اینجا همه اش آرامش بود. نفس حق قدیمی ترها هم مزید بر علت بود قطعا...

سپنتا خسته شده بود و خوراکی هایش هم تمام شده بود و داشت کم کم بهانه می گرفت که مامان امر به رفتن کردند. دم در که داشتم کفش های سپنتا را می پوشاندمش به من می گوید: خاله؛ همه با خاله هاشون میان روضه؟ شما اینجا اومدین که بردنتون کلبلا؟ آدما ازینجا میرن کلبلا؟ ما چون نیومدیم اینجا جاموندیم؟ دیگه دوباره بیایم ما رم میبرن کلبلا؟ خوش به حال من که می خوام برم کلبلا.........

۷ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ دی ۹۳ ، ۱۹:۵۷


یک جوری بشود که غروب برسید

از توی کوچه پس کوچه ها 

میان‌بر بزنید که زودتر برسید و گیر نکنید میان جمعیت 

روی مقواها 

روی دیوارهای آجری 

فلش کشیده باشند

" الی حرم الامام عباس علیه السلام" 

سمت فلش ها را بگیرید و بروید

از بازار پشت خیابان علقمه رد می‌شوید

سرت را بالا بگیری و سرک بکشی

آن بالاها

پشت ساختمان ها 

از میان سیم های به هم پیچیده شده 

هی نگاه می کنی 

شاید چشمت روشن شود!

بار اول همین جاها بودیم که دیدمش...

دل توی دلت نباشد که تو اول ببینی و به هم سفرانت نشان دهی 

اضطراب توی چهره های همه‌ی کربلا اولی ها موج می زند

مثل خودت که بار اول قلبت توی دهانت می زد...

تک تک شان خسته اند و مشتاق

دل داده اند به راهی که به این جا رسانده شان 

بدن های کوفته 

پاهای تاول زده 

شانه های سنگین 

از وقتی وارد شهر شده اید همه یک جوری رفته اند توی خودشان

لابد دنبال "آن جذبه ای" می گردند که تا این‌جا کشانده شان

شاید هم چیز دیگری. . .

هرچه هست معلوم است دل توی دلشان نیست 

مثل خودت 

مثل خود تو که داری دنبال چیزی می گردی درون خودت!

چیزی که تو را دوباره راهی کرد 

همانی که تو را لایق کرد

دوباره 

پای پیاده 

آن هم اربعین 

قدم روی خاکش بگذاری 

نمی یابی اش!

نمی بینی!

هیچ نیست...

چرا نمی بینمش پس؟

همین جاها بود ها!

...

..

به نظرت می رسد 

از گوشه ی سمت راستت یک تکه طلایی به چشمت آمد 

ولی باز محو شد

باید بپیچید توی خیابان 

سر کوچه رو می کنی به هم‌سفرها

: الان وارد خیابان علقمه می شویم 

خیابانی که به باب الفرات باز می شود

درست روبروی حرم!

نگاه ها مضطرب تر 

چهره ها بر افروخته تر 

دل ها مشتاق تر ...

می پیچید بلاخره 

رو در رو 

مستقیم . . .

این طلایی آمیخته با غروب

گنبد حضرت قمر منیر - علیه السلام- . . .

صدای به زمین خوردن زانوها 

روضه‌ی مکشوفه می‌شود برایت 

روبروی حرم حضرت سقا

صدای گریه ی مردانه می شنوی 

هق هق زنانی که چادر روی صورت کشیده اند .........

دوباره تمام قد غرق تماشا شده ای 

سلام حضرت صاحب‌دلم 

من 

به لطف‌تان 

دوباره  . . . 

. . . 

. . . 




پ ن: ان شاءالله  که جمله ام با فعل " آمدم" تمام شود. . . 


۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ آذر ۹۳ ، ۰۰:۲۹

بسم الله


برای کربلا، اسبابی لازم است و شرایطی... مادی و معنوی . من هیچ کدامش را ندارم. فقط یک "دل" دارم که امشب از تنها کینه ی مانده اش گذشت و به حضرت علمدار بخشید آن ظلمی که به زعم خودش خیلی بزرگ بود.حالا این دل هوایی شده . امشب از همیشه بیشتر. از همیشه ی بعد از بازگشت سال گذشته تا حالا! که مدام " نمی‌روم" را بر زبان می آورد. هوایی شده چون حس می‌کند حالا بیشترین نیاز را دارد به حضور و تنفس هوای حرم... دقیقا به همان دلیلی که نمی خواست برود. همان بهانه‌ی نرفتن حالا شده عطش شدید برای رفتن. کار ما هم این جوری رقم خورده.....


پ ن : دل، هوایی شده و اربعین نزدیک و علل و اسباب طبیعی همه نافراهم! امسال چشم به دست حضرت شه‌زاده‌ی کریم ارباب دوخته ام.یا علی اکبر امام حسین . . .  

۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ آبان ۹۳ ، ۰۲:۰۱


اصلا ربطی ندارد که این روزها سرت چقدر گرم کار و درس و زندگی ست!

هیچ ربطی هم ندارد که شرایطش را داشتی اگر بنا بود بشود یا نه!

همین که می شنوی عده ای، آشنا و غریبش هم فرقی ندارد، دارند راهی می شوند تا عرفه را در کربلا باشند، می ایستی و یک نفس عمیق می کشی و حسرت که تو در میانشان نیستی...



پ ن : این حسرت ها و اگر بشود نامش را سوختن ها گذاشت هم خوب است و هم نشانه خوبی!

خوب است آدم دلش برای چیزهای خوب بسوزد؛این خیلی خوب است.خیلی خوب بودنش را کسانی بهتر می فهمند که دلشان یک وقتی حسرت چیزهای عبث را داشته و بعدها برای این حسرت ها بیشتر حسرت خورده اند که چرا دل بسته چیزهایی بوده اند که فانی شدنی بوده اند. آدم هیچ وقت ازینکه حسرت کربلا نرفتنش را خورده پشیمان نمیشود، حتی اگر بارها کربلا نصیبش شود. حتی به شخصه معتقدم این دل سوختن ها لذتی دارد که با رفتن ها گاهی برابری می کند. ذات دل آدمی از جنس سوختنی است اصلا! چقدر خوب است حالا که قرار است دل هامان بسوزد، دل سوخته اباعبدالله باشیم. دل سوخته واقعی.....

و نشانه خوبی است، چون نشان می دهد دلت آنقدرها هم حالش بد نیست. نشانه این است که دلت هنوز رو به راه است ، لا اقل دارد رو به راه می شود؛ ان شاءالله.

۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ مهر ۹۳ ، ۱۶:۰۴



* ظهر داشتم تورق می کردم المیزان جزو چهارده را در پی حرفی، سخنی، تیتری که توجهم را جلب کند و حواسم را جمع!( خودم می دانم که قرائت قرآن جور دیگری‌ست و این گونه نیست، اما شما فرض کن من همان شبان داستان مثنوی م که آداب نمی دانم! گرچه عذری ندارم برای تقصیر ناتوانی هایم...)آخرهای سوره حجر یک جمله نوشته بود که میخکوبم کرد! "صفح و تفاوت آن با عفو ...

صفح را پهنا و کناره ی هرچیزی می دانند مانند صفحه صورت و . . . نیز صفح به معنای ترک مواخذه است مانند عفو و لیکن از عفو بلیغ تر و رساتر است و معنای اضافی در صفح هست که در عفو نیست به این معنا که علاوه بر این که او را عفو کردم روی خوش هم به او نشان دادم  . . . همین جور که می خواندم یادم آمد به داستان آن مرد شامی که هرچه ناسزا بلد بود به شما و پدرتان داد و شما در عوض هرچه خوبی بود به او کردید بی آنکه کلمه ای عتابش کنید.این بود همان صفح جمیلی که خداوند به آن امر کرده و شما چه نیکو عاملی بودید برای آیه به آیه ی این کتاب شریف. . . 

و دریافت این آیه مجتبوی حلاوتی در کامم ریخت که هیچ عسلی همتای آن نیست. اصلا هرچه نام شما و ذکر شما بر آن جاری بشود "احلی من العسل" است. . .


***سوره حجر.آیه 85



۲ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ تیر ۹۳ ، ۰۲:۴۴


حضرت مادر عشق ؛ 

امروز

روز میلاد حسین‌ت 

تنها 

محبت‌ش را طلب می‌کنم 

محبت دست‌گیر در بلاها

محبت جهت دهنده به زنده‌گی

محبت منشأ ثبات قدم 

محبت مبارکی که آن به آن افزوده شود...


پ ن :حاجات‌م باشد برای فردا

برای روز میلاد باب الحوائج کاشف الکرب ....


تصدّق علینا . . . 



۴ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ خرداد ۹۳ ، ۱۴:۵۴


غروب روز دوم بود، با زهرا هم قدم داشتیم می‌رفتیم به سمت آسمان سرخی که داشت کم کم تیره می‌شد. زهرا از شدت خستگی اشک توی چشم‌هایش جمع شده بود.مچ پایش دیگر توان آمدن نداشت.دو همسفر دیگرمان جلو جلو می‌رفتند و گفته بودند تیر 520 می ایستیم. یادم نمی آید داشتم چه می گفتم به زهرا، فقط یادم هست که قصدم این بود کمی بخندانمش که درد پایش کمتر اذیتش کند. ناگهان زهرا خیره شد به صورتم.دستم را گرفت و گفت:وایسا یه دیقه! عینکتو دربیار...تعجب کردم! همان وسط جاده ایستادم. عینکم رو درآوردم.فوت کرد توی چشمم.توی آن یکی هم. گفتم:این چه کاری‌ست زهرا؟ گفت: مژه هات خاک گرفته بود،غبار روبی کردم...


پ ن: این سه روز- پیاده از نجف تا کربلا- دقیقه به دقیقه ش خاطره است. و هر خاطره یک سرش وصل به روضه ای ست.و این سه روز انگار روزه ی روضه ایم که زنده برمی گردیم از کربلا.می بینیم اما شاید به تمامه درک نمی کنیم دیده هایمان را. . .

 خدا کند که باز هم روزی‌مان بشود معتکف مسیر کربلا شویم . . . 

صلی الله علیک یا اباعبدالله الحسین ...

۲ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ خرداد ۹۳ ، ۱۵:۴۱



یک روضه هایی هستند 

که نمی‌شود زیاد گوش داد 

 حق‌شان ادا نمی‌شود 

 یکی‌شان 

روضه‌ی دختر سه ساله‌ی اسیر . . . 

دل بدهی 

تا یک جاهایی می‌بردت

 که نفست را بند می‌آورد

آن‌جا که

از گریه هم دیگر کاری ساخته نیست 

ضجه لازم می‌شوی . . . 

 به خصوص 

اگر تصورش برایت کمی ملموس هم شده باشد 

تجربه اش کرده باشی 

حتی چندین درجه خفیف تر!

مثلا 

یتیمی‌ش را 

یا پای پیاده آواره‌ی بیابان شدنش را 

گرچه 

مثلا شروع یتیمی تو 

میان قوم و خویشانی بود 

که تا اربعین پدر تنهایت نگذاشتند 

و او میان دشمنان پدرش 

اصلا به اربعین نرسید . . . 


آواره شدن تو کجا 

و آواره شدن او . . . . . 



پ ن : نام گروه پیاده‌مان - نجف تا کربلا - به نام نامی حضرت رقیه ( سلام الله علیها) بود . 

امشب برای اولین بار بعد کربلا 

متوسل شدم به حضرتش 

شاید برای گدایی 

کربلای دیگری

 اربعین 

پای پیاده . . .



* برای تویی که از من دلگیر شدی وقتی گفتم روضه‌ی حضرت سه ساله را مکشوف نخوان! ان شاء الله یک کربلای اربعین هم روزی ‌تو . . . 



۳ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ تیر ۹۲ ، ۰۵:۲۷

_ : یه چیز بگو تازه بشم .

_ : کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد 

این روزا دل و دماغ ندارم . . . 

_ : چیز خاصی شده یا ازون رخوت‌های فلسفیه؟ بگو به خدا سبک می‌شی 

_ : چند وقت پیش یه سفر رفتم هند ، یه فیل آوردم . حالا فیل‌م یاد هندوستان کرده . . . 

_ : عشقیه ؟! :دی 

_ : نه ازون عشقا ! کربلا رو میگم .

_ : آهان معنویه ! این همه پیچیدگی برای بسیط الذهنی مثل من شکنجه ست . واضح و متمایز بگو 

_ : نفرما بانو! :) یه کششی[بعد از کربلا] علاوه شده به علایق قبلی ...

_ : هیچ وقت این عشق به این چیزا رو درست نفهمیدم ولی الان هنوزم احساس می‌کنم تو داری یه چیز دیگه‌ای میگی که همین‌قدرم که فکر می‌کنم فهمیده‌م ، در واقع نفهمیدم و نگرفته‌م 

_ : :) منم نمی‌دونم آیا این چیزا قابل توضیح و انتقال هست یا نه ! یه وقتی فکر می‌کردم هست ولی حالا تردید دارم . به نظرم برای فهمش راهی جز تجربه‌ش وجود نداره 

_ : آره .آخه در تعریف تجربه دینی یه ویژگی رو همه فیلسوفای دین توافق دارن : غیر قابل انتقال بودن . الان دقیقا دلت چی میخواد ؟ 

_ : دلم می‌خواد باز برم . نه! دلم می‌خواست همین الان اون‌جا بودم . . . 


* ام‌شب ، دوشنبه شب هشتم شعبان ، دلم عجیب هوای غروب ورود به شهر کربلا رو کرده  ، نماز مغرب و عشا در موکب متروک بی در و پیکر ، گم شدن و پیدا شدن تسبیح عقیق یادگار پدر ، فشردن مهر تربت در دست ، عبور از میان هیئت‌های عزای اطراف حرم ،اولین دیدار گنبد حضرت ساقی (علیه السلام ) ، پیدا کردن حسینیه در خیابان علقمه ، از خسته‌گی از حال رفتن شب اربعین  . . . این شب‌ها که رفیقان اربعینی راهی کربلا شده‌اند ، دل بیشتر بی‌قراری می‌کند . . . 

۱۲ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۸ خرداد ۹۲ ، ۰۱:۱۲




لذت داغ غمت بر دل ما باد حرام                    اگر از جور غم عشق تو دادی طلبیم . . . 


۳ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۳ خرداد ۹۲ ، ۱۷:۰۵

 یک شب جمعه‌ی دیگر

 و یک دل بی‌تاب و طوفانی

گوش سپرده‌ام به نوای بی‌قراری دلم 


[شب دلای بی‌تاب

شب کرم ارباب

تو هم دلتو بردار

بریم حرم ارباب


دریاب منِ بی دست و پا رو 

ارباب بیا ببر دلا رو 

مهتاب ؛ نورانی کن شبا رو 

ستاره‌ها رو ، ستاره ها رو 


ای که آتیشی از داغت توی همه دلا داری 

یک خونه کنج دلهای مبتلا داری 

توی قلب سینه‌زن‌ها کربلا داری 

نینوا داری 

عرش اعلی داری . . . 

. . . ]


دلم هوای حرم دارد . . .


[یادم می‌آید رفیقی زائر مشهد الرضاست امشب . می‌خواهم پیام بدهم و التماس دعایی ،ولی دیروقت است . باخود می‌گویم هروقت دید خوبست .همین که "آن‌جا" یادم کند ، خودش توفیقی‌ست . . . 


2:20 

- فاطمه برام دعا کردی ؟ 

3:33

_آره . الانم دارم میرم حرم دوباره . . . 

_ فاطمه کربلا که بری ، شبای جمعه‌ت یه رنگ دیگه می‌گیره . 

از امام رضا کربلا بگیر . . . 

_ حدس می‌زدم بیدار باشی . اتفاقا خواستم ازش . برا اربعین . برای تو هم 

الله اکبر 

الله اکبر 

الله اکبر 

بسم الله و بالله و الی ابن رسول الله . . . 

تو هم همراه من بیا 

_ان شاء الله . . . 

بریم . بسم الله . . .

_ رسیدم باب الجواد . وایمیسم جلو آقا . سلام بده 

صلی الله علیک یابن رسول الله 

صلی علی روحک و بدنک . . . 

_ السلام علیک یا شمس الشموس . . . ]



یک دل آشفته‌ی طوفانی ، با همین چند جمله آرام می‌شود  . مثل یک لیوان آب خنک برای دل تب‌دار عطشان . من چنین آرامشی را فقط در خانواده‌ی حضرت شمس (علیه السلام) یافته‌م . چه کاظمین در محضر حضرات پدر بزرگ و نوه (علیهمالسلام) و چه مشهدِ حضرت شمس الشموس (علیه السلام) .رأفت و دست‌گیری خاصه‌ی این خانواده است . حتی با سلامی از دور ، نور می‌پاشانند به دلت . ارمغان حرم‌شان ، لبخند است . . . 



* من اراد الله به خیرا رزقه الله خلیلا صالحا

هرگاه خدا برای بنده‌ای خیر بخواهد ، دوستی شایسته نصیب او می‌کند . 

حضرت محمّد حبیب الله ( صلی الله علیه و آله) 

شکرلله برای داشتن دوستان خوب . . . . 


******************************************************************************

 

* این روزها،باز طنین غربت شیعه در گوش تاریخ پیچیده .غم اهانتی عظیم ،از سوی پست‌ترین انسان‌های زمانه به دو تن از شریف‌ترین شهدای تاریخ شیعه_جناب حجرابن عدی و جناب جعفرابن ابی طالب _ قلب حضرت صاحب‌زمان را آزرده است . کاش تسلی بودیم . کاش . . . 

                                                             یا رب بحق الحجة

                                                             اشف صدر الحجة 

                                                               بظهور الحجة . . . 



۳ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ ارديبهشت ۹۲ ، ۰۴:۳۳
می‌گفت : 

هروقت خواستی از زمین برخیزی
بگو 
"یاعلی" 

آن باری که علی (علیه السلام) زمین خوردن عزیزش را دید 
دستانش بسته بود
 - به اذن الله - 
شیعه ، برای حضرت علی ِ یدالله (علیه السلام) عزیز است
دستش را می‌گیرد
نمی‌گذارد بر زمین بماند. . . 



* دارم فکر می‌کنم چقدر شیعه هستم و چه کرده‌م برای عزیز شدن نزد علی (علیه السلام) ! چقدر این تلنگرها شرمنده‌گی در پی دارد . . . 

امروز ، شهادت حضرت شیعه‌ترین (سلام الله علیها )‌ست . تسلیت . . .

۲ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۵ فروردين ۹۲ ، ۱۹:۲۶


شب جمعه 

شام اربعین 

کربلا 

دعای کمیل ؛ 


زمزمه‌ی همین چهار کلمه کافی‌ست

تا ولوله‌ی آن شب دوباره زنده شود ! 

روضه‌ی حضرت کریم و حضرت ساقی (علیهما السلام ) 

 هق هق بعد از دعا

سرهای روی زانو مانده 

چادرهای روی صورت کشیده

آن شب "غریب " را تداعی می‌کند 

لیلة الدفن حضرت مادر - سلام الله علیها - 

شب آغاز غربت علی (علیهالسلام)


دلت ازکربلا پر می‌کشد به بقیع - هنوزندیده‌ی- مدینه 

شب جمعه 

شام اربعین 

کربلا 

دعای کمیل 

رمقی نمانده برایت که برخیزی و تا حرم خودت را بکشانی

اما

 یک کربلاست و یک شب جمعه 

یک شب جمعه و یک مادر 

ادب نیست مادر بیاید و تو نروی

آن هم بعد ازاین همه راه

بعد ازاین‌همه انتظار 

 آن هم شام اربعین 

برخیز شهاب!


نیمه شب گذشته 

راه می‌افتی سمت حرم 

تنها 

درهای حرم حضرت ساقی (علیه السلام) را برای بانوان گشوده اند 

به زیارت می‌روی 

و کیف زُرت الساقی العطاشا؟ 

بماند . . . 

بعد از  زیارت

روانه ی میعادگاه حضرت معبود و حضرت معشوق ( علیه السلام) شده ای 

گوشه ای از صحن زانو می‌زنی 

حرم سرخ است و سیاه 

خیره به خیل محبّین 

در خودت فرو می‌روی 

شهابِ یکپارچه تماشا 

به حضور فکر می‌کنی

به حضور انبیاء و اولیاء 

حضور حضرت رحمت (صلی الله علیه و آله ) 

حضرت مولا (علیه السلام) 

حضرت بانو (سلام الله علیها ) 

حضرت کریم (علیه السلام) 

و حضرت عشق ( علیه السلام) 

نمی‌توانی دریابی این فکرها چه معنی می‌دهد!

در نهایت درماندگی 

تلاش می‌کنی طاقت بیاوری

 این فضا را 

اما 

بیش ازین نمی‌توانی 

ناتوانی درک این عظمت

گلویت را سخت می‌فشارد 

نفست تنگ شده 

توان ماندن نداری 

می‌آیی جلوی درب خروجی 

رو به حرم 

می‌ایستی : 

حضرت بانو (علیک السلام) 

خدمت رسیدم برای عرض ادب 

 شما بودید 

من اما . . .  . . .  . . . . . . . . .

 . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . 

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . 

. . . . . . . . . . . . 

. . . . . . . . .

. . . . . . . . . .  . . . . . . . . . . . . . .


هوای بین الحرمین به صورتم می‌خورد . . . 


برای عاجزی چون من 

که در میان نفس ملائک ، نفس کم آورده ام 

 همین هوا شفابخش است . . . 

هروله می‌کنم این فاصله‌ی مقدس را 

بارها و بارها . . . 

این نفس زدن‌ها 

برای سینه‌ی تنگم خوب است 

خودم می‌دانم 

گره گشای بغض‌های ناگشوده‌ی دلم . . . 

کاش شب جمعه‌ای بیاید و کربلایی 

و طاقت زیارتی 

آخر بانوی بی حرم _ سلام الله علیها _ 

شب‌های جمعه حرم دارد 

حرم حسین ( علیه السلام) .




+ این دل تنگ‌م عقده‌ها دارد                                 گوییا میل کربلا دارد . . . 


پ ن : این پست با خستگی نه با کیف خستگی آن شب جمعه ی کربلا ، ولی با کمّ نظیر آن نوشته شد . به عشق حضرت بانو - سلام الله علیها - و دردانه‌ی بی کفنش (علیه السلام) . . . 



۱ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ فروردين ۹۲ ، ۰۴:۲۸
۲ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۱ اسفند ۹۱ ، ۰۱:۲۰



کسی در من دیوانه شده 

نشسته یک گوشه 

مدام ذکر"حسین" می‌گیرد 

تا از نفس بیفتد 

خسته که می‌شود 

یک " یا ابالفضل " می‌گوید 

و دوباره . . . 

حسین 

حسین 

حسین 

حسین 

حسین 

...

..

.

حتی به روضه هم گوش نمی‌سپارد 

می‌گوید :

روضه‌ی کربلا شنیدن حرمت دارد 

مکان دارد 

زمان دارد 

من حرمت‌داری نمی‌دانم 

روضه‌ی کربلا . . . 


فقط شرح دل تنگی می‌خواند

از پنجره های تو در تو چشم می‌دواند 

در پی یک هم درد 

یک دل‌تنگ 

یک خط شرح پریشانی 

یک عکس ...

از آن معراج

از آن رجعت ...

و تنها

 آه می‌کشد 

ازاین هبوط ...


**آقای من؛ 

بنا داشتید آن دل بی‌قرار را ببرید و  بی‌تاب‌ برش گردانید؟ 



*این روزها هم که "عاشقانه با ضریح "های کبوتران حرم حضرت شمس (علیه السلام) شده نفت ِاین آتشِ افتاده بر جان . . . 

۳ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ اسفند ۹۱ ، ۱۴:۳۹

قصه به "سر " رسید

و اسارت آغاز شد . . . 

۱ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ آذر ۹۱ ، ۱۵:۱۴

نشسته ام پای سفره حضرت اباالفضل - علیه السلام -. روضه خوان می‏خواند . عمو ، سینه‏ی تنگ، عطش، شریعه ، دست ، مشک ، حکم ابن طفیل ، عمود آهن ، پشت منکسر برادر ، عمود خیمه ، علم ، حرم . . . می‏شوند دانه های تسبیح پاره ای که به رشته در نمی‏آیند و ذکری که نمی‏گیرم و چشم هایی که خیره مانده به گل قالی که تشنه است و منتظر باران و من که کویرم . ابری که از رعد ذکر سقّا نمی‏بارد و منی که هم چنان شرم‏گین خیره مانده ام به گل قالی که تشنه است و منتظر باران . این روضه یک چیزیش کم است که بارانی‏م نمیکند. گوش می‏سپارم . روضه ، همان روضه همیشگی است . پس من یک چیزیم کم است . نخی که  دانه های این تسبیح را رشته کند . . . مرور می‏کنم . از وقتی که وارد این خانه شده م ، سر سفره رنگین‏شان ،با لباس های مشکی مجلسی و موهای اتوکشیده شان ، با صندل های‏ پاشنه دارشان دلم را زیر پایشان له کرده اند . . . آخر این است سفره حضرت ساقی عطشان ؟! آن هم شب هفتم ؟ شبی که آب را به روی حرم میبندند؟

دلم را از زیر دست و پایشان بیرون می‏کشم . چادرم را روی صورت می‏اندازم . گوشه دلم سفره ای پهن می‏کنم . پایش می‏نشینم  و برایش روضه می‏خوانم . حرم ، عطش ، عمو ، آب . . . دانه های تسبیح رشته می‏شوند و آرام آرام می‏بارند . . . 

روضه های دل همیشه شنیدنی تر است . . . 

۲ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ آذر ۹۱ ، ۰۰:۱۷

چقدر خوب که محرّم شد . . . 

خیلی خوب شد . . . 

اللهم لک الحمد حمد الشاکرین ، لک علی مصابهم ، الحمد لله علی عظیم رزیّتی . . . 



۲ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ آبان ۹۱ ، ۲۳:۵۹

گاهی تو عهد می‏بندی 

گاهی او می‏کشاندت 

عهدهای تو به اندازه‏‏ی توان توست 

اما وقتی او می‏کشاندت 

یعنی به جایی رسیده ای که از توان تو و طلبت خارج است 

تو هیچ کاره ای 

او می‏خواهد بروی 

او می‏بردت 

و تو مبهوت به حکمت رفتنت می اندیشی 

و هرچه بیشتر تلاش می‏کنی کمتر در می‏یابی . . . 

بیهوده تقلا نکن!

او خواسته که بروی 

پس برو . . . 


حکایت من و آوارگی‏ام در روزهای اول محرّم 

این که مهمان باشم در همان روزها که حضرت عشق مهمان کربلا شده 

این که آواره باشم در روزهای آوارگی کاروان بلا 

این که وقتی دو دل می‏شوم برای رفتن و از "او" می‏پرسم :در رفتنم خیری هست ؟

 در جوابم می‏گوید :

 یوم تری المومنین و المومنات یسعی نورهم بین ایدیهم و بایمنهم بشراکم الیوم جنّت تجری من تحتها الانهار خالدین فیها ذلک هو الفوز العظیم . . .  

و پایینش می‏نویسد: از این بهتر نمی‏شود .با توکل به خدا حتما انجام دهید .

حکایت همان کشاندن اوست !

همین که هیچ کدام این ها به خواست و اراده من نبوده 

همین که بعد چندسال تازه متوجه این گونه رفتنم شده ام . . . 

یعنی اوست که دستم را گرفته و می‏برد 

 هرجا که بخواهد  

هرجا که "باید"م آن‏جاست . . .

توکلت علی ال"او " . . .


+2

۲ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ آبان ۹۱ ، ۰۳:۳۳

پدر: در خواب دیدم هاتفی ندا میکرد که شما با سرعت میروید حال آنکه مرگ بسرعت بسوی شما می آید...

پسر:پدرم مگر ما برحق نیستیم؟

پدر:بحق آن خدایی که بازگشت بندگان بسوی اوست ما برحقیم!

پسر:حال که برحقیم چه باک از مرگ...

    

+9


۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ آبان ۹۱ ، ۲۱:۳۶

 نزدیک کوفه -قادسیه-اسیرش* کردند،همین که دانست اسیر پسر مرجانه شده نامه ی حبیبش را بلعید.

او را نزد ابن زیاد بردند ...

پرسید :تو کیستی؟

جواب داد:از شیعیان علی(ع)و فرزندانش...

پرسید:چرا نامه را بلعیدی؟

جواب داد:تا تواز مضمون آن مطلع نشوی!

پرسید:نامه از طرف که وبرای که نوشته شده بود؟

جواب داد:از طرف مولایم حسین(ع) برای عده ای از شیعیان کوفه ...

حاضر جوابیش ابن زیاد را عصبانی کرد: رهایت نمیکنم مگر اینکه یکی از این دو کار را انجام دهی؛یا نام آن کسانی که نامه حسین(ع)خطاب به آنهاست را بگو یا اینکه بالای منبر برو و حسین و پدرش (علیهماالسلام)را دشنام ده!

جواب داد:نام آن افراد را که به تو نخواهم گفت اما پیشنهاد دومت را قبول میکنم!

بر بالای منبر رفت،حمد و ثنای خدا را بجای آورد وبر پیامبر خدا و علی (ع) و حسن(ع) و حسین(ع) درود فرستاد و ظالمان بنی امیه و ابن زیاد را لعن کرد و خطاب به مردم کوفه چنین گفت:ای مردم کوفه !من فرستاده حسین (ع)بسوی شما هستم .او را اجابت کنید و بیاریش بشتابید...

خبر به ابن زیاد که رسید دستور قتلش را داد...

او را نیز همچون پیک دیگر امام (ع)-مسلم ابن عقیل(ع)-از بالای دار الاماره بزیر انداختند...


مولایش که خبر شهادتش را شنید فرمود:

بار الها!برای ما و شیعیانمان منزل مبارکی قرار ده و بین ما و آنها در جایگاه رحمتت جمع فرما،به‏درستی‏که تو بر همه چیز توانمندی...


خوشا به حال شیعه حسین(ع) که با مولایش در موضع رحمت الهی جمع میشود...


*:قیس بن مسهّر صیداوی آخرین پیک امام حسین(ع) بسوی مردم کوفه

** از لهوف

+9

۱ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ آبان ۹۱ ، ۰۱:۰۳
غدیر را که رد کنی وارد سرازیری می‏شوی

با شیبی تند 

تا . . . . 

. . . 

. . 

کربلا

 تا . . . .

عاشورا!

تا . . . . 

 گودال !


+10

۱ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ آبان ۹۱ ، ۰۳:۴۹
 چله گرفته ام 

دعای باران می خوانم

برای آسمان دلت 


که ابری بماند تا ابد ؛

و به رعد نامش 

سیل چشمانت را با خود ببرد . . . 


اللهم لک الحمد حمد الشاکرین لک علی مصابهم 

الحمد لله علی عظیم رزیّتی 

اللهم ارزقنی شفاعة الحسین علیه السلام یوم الورود 

وثبت لی قدم صدق عندک مع الحسین واصحاب الحسین -علیهم السلام- 

الذین بذلوا مهجهم دون الحسین علیه السلام . . . . .




+23

۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ آبان ۹۱ ، ۲۳:۱۱


نگاهش را به نقطه ای دوخت 

نگاه ،مادر شد 

از زیر نگاهش 

کودکی زاده شد 

که قرار بود خود، مادر باشد 

و آبستن حادثه های گوارا و ناگوار 

نوزاد از سرنوشت خود هراس داشت 

از دنیایی شدنش می ترسید . . . 


دست "او" اما ، بر زاده شدنش اراده کرده بود 


نگاهش را به نوزاد دوخت 

لبخند زد 

نوزاد دلش آرام گرفت 

لبانش به لبخند باز شد 

در جواب لبخند "او" . . . 


لبخند را به او بخشید 

تا مایه آرامشش باشد 




سال ها گذشت 

کودک ، مادر شد 

آبستن شد 

حوادث از دل او بیرون ریختند 

زندگی ها دید . . . 

خوشی ها و نا خوشی ها 

زشتی ها و زیبایی ها 

ظلم ها و مظلومیت ها 

حق ها و باطل ها. . . 


روزی 

حادثه ای رخ داد 

جنگی نابرابر 

میان حق و باطل !

 جنگ زیاد دیده بود 

این بار اما 

جنگ ، جنگ تمام حق با تمام باطل بود 

میان شقی ترین انسان های تاریخ با حبیب ترین حبیبان خدا 

جنگی به مدت یک روز 

و به وسعت تمام تاریخ 

چقدر حادثه پنهان بود در دل همین یک روز . . . 


از زشتی و زشت کاری باطل 

دلش می خواست دیگر نباشد  

دلش میخواست نابود شود 

هراس داشت از ادامه این دنیا 


دست" او "اما ، بر ادامه زندگیش اراده کرده بود 


بار دیگر به او لبخند زد 

همان لبخند نخستین روز  . . . 


میان گریه و نوحه، دلش آرام شد 

"او"خودش خون خواه این خون ریخته ، شده بود 


دانست که باید هنوز بماند 

باید بماند و ببیند انتقام خون بناحق ریخته شده گرفته میشود 

باید صبر کند 

تا روزی که حجت "او "، حکومت حق را بگستراند . . . 


 اینست سرنوشت زمین 

و زمین ، مانده تا سومین لبخند خدا را بر خودش ببیند . . . 

 همان روز که پرچم سرخ به دست حجت "او"

 از فراز حرم حضرت شمس _ علیه السلام _  پایین بیاید و پرچمی سبز برافراشته شود 

تا آن روز 

زمین امانت دار حضرت خورشید - علیه السلام - است در دل خود 

درست جای لبخند خدا بر خودش . . .


 کربلا ، نام لبخند خدا بر زمین است  . . . 



*شب دحوالارض ، سحر جمعه ، 35 روز مانده تا محرّم . . . 




۱ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ مهر ۹۱ ، ۰۳:۳۳

به این نیست که تازه همین نیمه شعبان رفته بودی

به لیاقت هم نیست

اصلن به تو مربوط نیست

همه چیز دست خود آقایش است

که بخواهد تو بروی

بلکم آدم بشوی 

* عازم مشهد الرضایم .به بهانه ی میلاد حضرتش . . .


۱ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ مهر ۹۱ ، ۱۹:۴۵


والشمس وضحیها

والقمر اذا طلیها . . .

. . .

. .

.

قد افلح من زکیها !


*پاکی از آن شماست . عنایتی . . .

۱ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ تیر ۹۱ ، ۱۸:۱۱

دوباره

رو به قبله می نشانم

خودم را

. . .

علیکم منی سلام الله . . .

ابدا ما بقیتُ

نه ؛

تا بقی لیل و النهار . . .
۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ تیر ۹۱ ، ۲۲:۵۳

حضرت قاف ؛

غیرت الله

غریب 


                                                                              

قطعه

                              

قطعه    

                                                    

قطعه


قطعه ی آخر ؛

                                                                                                                         مشک . . .

۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ خرداد ۹۱ ، ۱۲:۱۸



تنها امیدم در این چاه غربت

حبل المتین حبّ شماست آقا 


۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ خرداد ۹۱ ، ۰۴:۵۰


باشد که از خزانه ی غیبش دوا کنند . . .
۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ خرداد ۹۱ ، ۱۸:۰۵

نگاهت که می کرد

 همه ی غم های عالم از دلش پر میکشید

به حق نگاهش . . .

نیم نگاهی به دلم کافیست

پای بسته کربت روزگار شده ام

بیا و پر بده دلم را 

آزادم کن از این حیرانی


نیم نگاهیت مرا کافی است . . .


* یا کاشف الکرب عن وجه الحسین (علیه السلام ) ، اکشف کربی بحق اخیک الحسین (علیه السلام)...

۱ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ ارديبهشت ۹۱ ، ۰۲:۳۵

وقتی جنگ نابرابر باشد ...

جنگ اهل یک شهر با اهل یک خانه ...

همان خانه ای که حبیب الله (ص ) هر روز بر اهلش درود می فرستاد ؛

همان خانه ای که اهلش سوگوار مرگ پدرند ...

همان پدری که دخترش پاره تنش بود ...

همان دختری که به یاری امامش برخاست ...

همان امامی که با دست بسته کوچه کشانده شد...

همان کوچه ای که ...

همان چادری که ...

همان دستی که ...

همان قامتی که ...

...

..

.

مادرم شهیده ی جنگی نابرابر است ...

جنگ یک شهر با یک خانه...

اگر جنگ نابرابر باشد!



۱ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ فروردين ۹۱ ، ۰۳:۲۲
بسم ربّ الاحرار ...


بنام فاطمه لب بسته از تفاخر شد                   زغیر حق که شد آزاد ، تازه حُرّ ، حُرّ شد ...


شب شهادت حضرت زهرا ( س) به نام نامی حضرت حرّ بسم الله گفتم و آغاز کردم ...


۲ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ فروردين ۹۱ ، ۰۲:۵۳