شهاب قبس

پروانه‌وار گرد وجود تو می‌پرم *** تا شعله‌ای ز آتش عشقت عطا کنی

شهاب قبس

پروانه‌وار گرد وجود تو می‌پرم *** تا شعله‌ای ز آتش عشقت عطا کنی

شهاب قبس

حسین - علیه السلام -
در میان گودال
" شهاب قبس" شد
برای ما
مضطرّانِ در راه مانده
برای دنیای تاریک‏مان

[ مصباح الهدی ]

می‏شنوی؟
از میان نوری سرخ
ما را فرا می‏خواند :
هل من ناصر . . . ؟
و کربلا
همان وادی مقدّس است
فاخلع نعلیک!
اگر عزم آن دیار داری . . .

۱۷ مطلب با موضوع «کرب و بلا :: تا کربلا» ثبت شده است


دنیای این روزهایم به گونه ای شده بود که من، خودم، داوطلبانه می‌خواستم کربلای امسال را نروم. اما تقدیر چیز دیگری رقم خورد و حالا فردا پس فردا قرار است عازم شوم. کوله بارم این بار به جز شرم،  یک جای خالی دل هم دارد.یک دل که این قدر تنگ بود که حالا که نگاه می‌کنم می بینم انگار نیست...می‌روم خودشان تمام ویرانی ها را آباد کنند.ان شاءالله...

حالا که نگاه می کنم ، به قدم به قدم آن جاده نیازمندم. به جوشن صغیرهای نیمه شب. به عهدهای سحرگاهی.به آل یاسین های غروبهایش و به پاهای خسته ی تاول زده ای که همیشه مرا عقب تر از همه به گروه می رساند. به نیت بانوی سه ساله ای که دیشب نوای روضه اش بی هوا در آستان امام زاده صالح پیچید و ایستاده در محضر امام زاده، سفر امسال را به نام خودشان ثبت کردند. . .

الغرض که چهار بار به شوق رفتم کربلا را، این بار دارم به نیاز می‌روم. به نیاز واقعی. با علم به ویرانی ... 

التماس دعا از بزرگواران و دعاگو خواهم بود ان شاءالله...

۲ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ آذر ۹۴ ، ۲۰:۰۳


یک جوری بشود که غروب برسید

از توی کوچه پس کوچه ها 

میان‌بر بزنید که زودتر برسید و گیر نکنید میان جمعیت 

روی مقواها 

روی دیوارهای آجری 

فلش کشیده باشند

" الی حرم الامام عباس علیه السلام" 

سمت فلش ها را بگیرید و بروید

از بازار پشت خیابان علقمه رد می‌شوید

سرت را بالا بگیری و سرک بکشی

آن بالاها

پشت ساختمان ها 

از میان سیم های به هم پیچیده شده 

هی نگاه می کنی 

شاید چشمت روشن شود!

بار اول همین جاها بودیم که دیدمش...

دل توی دلت نباشد که تو اول ببینی و به هم سفرانت نشان دهی 

اضطراب توی چهره های همه‌ی کربلا اولی ها موج می زند

مثل خودت که بار اول قلبت توی دهانت می زد...

تک تک شان خسته اند و مشتاق

دل داده اند به راهی که به این جا رسانده شان 

بدن های کوفته 

پاهای تاول زده 

شانه های سنگین 

از وقتی وارد شهر شده اید همه یک جوری رفته اند توی خودشان

لابد دنبال "آن جذبه ای" می گردند که تا این‌جا کشانده شان

شاید هم چیز دیگری. . .

هرچه هست معلوم است دل توی دلشان نیست 

مثل خودت 

مثل خود تو که داری دنبال چیزی می گردی درون خودت!

چیزی که تو را دوباره راهی کرد 

همانی که تو را لایق کرد

دوباره 

پای پیاده 

آن هم اربعین 

قدم روی خاکش بگذاری 

نمی یابی اش!

نمی بینی!

هیچ نیست...

چرا نمی بینمش پس؟

همین جاها بود ها!

...

..

به نظرت می رسد 

از گوشه ی سمت راستت یک تکه طلایی به چشمت آمد 

ولی باز محو شد

باید بپیچید توی خیابان 

سر کوچه رو می کنی به هم‌سفرها

: الان وارد خیابان علقمه می شویم 

خیابانی که به باب الفرات باز می شود

درست روبروی حرم!

نگاه ها مضطرب تر 

چهره ها بر افروخته تر 

دل ها مشتاق تر ...

می پیچید بلاخره 

رو در رو 

مستقیم . . .

این طلایی آمیخته با غروب

گنبد حضرت قمر منیر - علیه السلام- . . .

صدای به زمین خوردن زانوها 

روضه‌ی مکشوفه می‌شود برایت 

روبروی حرم حضرت سقا

صدای گریه ی مردانه می شنوی 

هق هق زنانی که چادر روی صورت کشیده اند .........

دوباره تمام قد غرق تماشا شده ای 

سلام حضرت صاحب‌دلم 

من 

به لطف‌تان 

دوباره  . . . 

. . . 

. . . 




پ ن: ان شاءالله  که جمله ام با فعل " آمدم" تمام شود. . . 


۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ آذر ۹۳ ، ۰۰:۲۹

بسم الله


برای کربلا، اسبابی لازم است و شرایطی... مادی و معنوی . من هیچ کدامش را ندارم. فقط یک "دل" دارم که امشب از تنها کینه ی مانده اش گذشت و به حضرت علمدار بخشید آن ظلمی که به زعم خودش خیلی بزرگ بود.حالا این دل هوایی شده . امشب از همیشه بیشتر. از همیشه ی بعد از بازگشت سال گذشته تا حالا! که مدام " نمی‌روم" را بر زبان می آورد. هوایی شده چون حس می‌کند حالا بیشترین نیاز را دارد به حضور و تنفس هوای حرم... دقیقا به همان دلیلی که نمی خواست برود. همان بهانه‌ی نرفتن حالا شده عطش شدید برای رفتن. کار ما هم این جوری رقم خورده.....


پ ن : دل، هوایی شده و اربعین نزدیک و علل و اسباب طبیعی همه نافراهم! امسال چشم به دست حضرت شه‌زاده‌ی کریم ارباب دوخته ام.یا علی اکبر امام حسین . . .  

۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ آبان ۹۳ ، ۰۲:۰۱


 روزی های مقدر شده 

دارند بوی تحقق می‌گیرند 

نام‌های ثبت شده

دارند بازنویسی می‌شوند 

حادثه های بعید

دارند شدنی می‌شوند 


بوی رجعت می‌آید 


دوباره نام "حسین علیه السلام " غوغا به پا کرده . . . . . 


* کاش امسال هم بپذیرند حضورم را در بار عام محبین حضرات‌شان .


+ به بهانه نام نویسی کاروان اربعین راجعون 




۲ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ مهر ۹۲ ، ۱۷:۴۴






.........................

پ ن : اصل حرف ، سکوت است و تماشا . 

دوستان ؛ اگر گاهی باید می‌بودم و نبودم ، اگر گاهی به گزاف بوده‌م حلال کنید . . . و دعا . و خیلی دعا برای درک این بهشت . . . 

۵ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ دی ۹۱ ، ۰۴:۳۶

این روزهای مانده تا آغاز را گنگم. کرم. کورم . خودم را زده ام به بی‌خیالی . راستش حالا که نزدیک شده ام به رفتن هول برم داشته . نمی‌دانم چه کنم ! لهوف و خصائص را گذاشته ام در بالاترین قفسه کتاب‌خانه . "من می‌گویم شما بگریید" را داده ام امانت . آفتاب در حجاب و حماسه حسینی و قیام حسین -علیه السلام - را که اصلا سمتشان نرفته ام . هم از ترس هم از کمی وقت . ترسیدم ذهنم در همان ها جا بماند .تنها فتح خون را می‏گذارم دم دست که برش دارم .راستش منتظر تصویری بزرگترم . تصویری پررنگ تر و اصیل تر  از همه ی تصاویر ساخته شده‌ی تاکنون. چشم هایم پرتوقع شده اند انگار . . . گوش‏هایم نیز . سکوت کرده ام .مداحی ها و روضه ها را نمی‌شنوم  انگار . خیالم پر می‌کشد به نمیدانم کجا! چشم و گوشم را دارم خالی می‌کنم .کسی مرا دعوت کرده به روایت و تماشا . شاید کسی در من به سخن در آید . شاید به همین زودی . . . 


از دیشب کوله را گذاشته‌م کنار صندلی . کوله چرم مشکی‌ که مامان سال 87 میلاد امام رضا برایم از مشهد خریده.که شروع کنم به بستن بار سفر . زیپ کوچک اول کوله را آینه می‏گذارم و قرآن . قرآن جیبی جلد چرم قهوه ایم را . همان که گفته ام میخواهم همسفرم باشد تا قیامت . همان که آیات بشارتش را آبی کرده بودم و دعاهایش را صورتی . و زمانی دیگر از دستم در رفت کدام را چه رنگی کرده ام و آیات زیبایش رنگی شده اند برایم . . . 

پارچه‌ی سبزی که عصر هفتم محرم -یادم نیست چند سال پیش- از علم باز کرده‌ بودم به نیت کربلا را از توی چمدان در می‌آورم تا یادم نرود برش دارم . هنوز عطر علم را دارد . بو می‏کشم و می‏روم به همان روز .غروب . بعد از دسته . علم ها را بسته بودند دو طرف در مسجد که به حسینیه باز می‏شد. هرکس به نیتی پارچه باز میکرد یا دخیلی می‏بست برای روا شدن حاجتش . چقدر گره خورده بود این پارچه ! شاید گره هایی که آن روز باز کردم موانعی بودند که پشت سر گذاشته‌م تا امروز که به این سفر برسم .اگر برسم به امید خدا . . . یادم می‌آید چقدر کربلا رفتن برایم بعید بود آن زمان و تنها به خاطر دلم که آرزو داشت دستانم گره ها را یکی یکی باز کرد و پارچه را آوردم خانه تا مثل امروزی برش دارم و ببرم حرم حضرت صاحب علم تبرکش کنم . . . 

دارم کوله بارم را می‌بندم . آهسته و آرام . و هربار که یادم می‌آید مقصد سفر کجاست دوباره دست و دلم می‌لرزد .هول می‌شوم . مدام از خودم می‌پرسم : من کجا و کربلا کجا ؟! حواست هست شهاب ؟ هیچ حواست هست ؟؟؟فریاد می‌کشم سر دلم . کسی در دلم می‌گوید : ساکت شو شهاب! هیسسس.بی‌قراری را فریاد کشیدن مال زمان کودکی بود . باید یاد بگیری بی‌قراریت را سکوت کنی .حضرت صبر -سلام الله علیها - را مقتدا کن، اگر می‌خواهی چشمانت به زیبایی ها گشوده شود . یاد بگیر تاب بیاوری تا بزرگ شوی . یاد بگیر بزرگ شوی . . . 

۷ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ دی ۹۱ ، ۱۱:۱۳

نوشته بود:

همه‏ی اعمال ممکن است حبط شوند جز آن‏ها که هبه شده‎‌اند ؛ ثواب پیاده‌رویتان را اهدا کنید به هرکه دلتان با او بود . . .


کسی بی‏درنگ در دلم گفت : حبیب . . .



+زمانی از روضه خوانی شنیدم: شخصی حبیب ابن مظاهر اسدی ( رحمة الله علیه ) را خواب دیده و از او پرسیده : تو که عمرت را در رکاب علی (علیه السلام ) و فرزندانش شمشیر زدی و دوبار جانت را فدای حسینش کرده ای ، آیا آرزوی دیگری هم داری؟ جواب شنیده : آری ، آرزو دارم برگردم به دنیا و در روضه های حضرت سیدالشهدا (علیه السلام ) برای مصائب آن حضرت گریه کنم ... 

+تا زمان رفتن‌م خیلی نمانده . 8 روز دیگر . . . 

* عبارت تیتر ، جمله ای است از جابر ابن عبدالله انصاری ، اولین زائر کربلای حسین (علیه السلام ) ، زمانی که صورت روی قبر مولایش گذاشت و سه بار حضرتش را به نام صدا زد . . . وسپس چنین گفت : " آیا حبیب جواب حبیبش را نمی‏دهد؟ ". . . 

۴ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ آذر ۹۱ ، ۰۲:۴۲

این منم که عبور کردم 

از محرّم

محرّم مانده 

من رفته ام . . . . . .



+ کاش برداشتنی‏ها را برداشته باشم از محرّم 

برای آن سفر بزرگ .

کاش دستم خالی نباشد . . . 


+ الهی اعوذ بک من الحسرة

۲ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ آذر ۹۱ ، ۰۹:۴۵

خواب دیدم 

لباس رزم به تن دارم 

سوار بر اسب 

جلو دار گروهی 

در شهری شبیه کوفه‏ی مختار 

باید می‏تاختم 

اما اسیر بودم 

در دام تردید دلم 

همه‏ی شک‏های دنیا را انگار در دل من ریخته بودند 

افسار اسب در دست 

ایستاده بودم در آستانه‏ی یک راه 

با گروهی پشت سرم

قصدم رفتن بود 

اما 

انگار دلم کنده نبود 

فرمان نمی‏داد به رفتن 

سستی می‏کردم 

. . . . . . . . . . . .


+: دلم آرام نیست . حس خوبی نیست که در آستانه‏ی رفتن دلت را آماده نکرده باشی . حتی در خواب . . . 

+ :به رفیق هم‏سفر : از این سوال‏ها از من نپرس . که چه کرده ای ؟ چه برمی‏داری؟ تصمیمت چیست ؟ کسی که  آنقدر در حسرت و انتظار این سفر بوده ،اگر توشه ای بوده تا بحال باید جمع می‏کرده که من . . . با این سوالت شرمنده ترم نکن در برابر صاحب سفر . چیزی ندارم . هیچ. به معنای واقعی هیچ . تصمیمی هم ندارم . بنایم بر سکوت است و قرارم بر تماشا . . . می‏بینی که؛ حالم خوش نیست . دست و پایم را گم کرده ام . . .  

+ : به رفیق تازه : هر روز می‏گویی به پاهایت نگاه کن . . .نگاه می‏کنم . باورم نمی‏شود . باور نمی‏کنم قرار است قدم بردارند فاصله‏ی میان حرم پدر و پسران - علیهم السلام - را . دعایم کن . دعا کن بفهمم چه می‏گویی .عمق حسرتت را درک کنم و قدر بدانم . ممنون که هستی این روزها را و ممنون صاحبش که تو  را آورد . . . 


* در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود              از گوشه ای برون آی ای کوکب هدایت . . . 

۴ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ آذر ۹۱ ، ۰۴:۳۰

 حسین - علیه السلام -

 در میان گودال 

با خون خود 

" شهاب قبس" شد 

برای ما

مضطرّانِ در راه مانده  

برای دنیای تاریک‏مان 

                                        [ مصباح الهدی ]


 می‏شنوی؟ 

" او " 

سخن می‏گوید 

از میان نوری سرخ 

ما را فرا می‏خواند :

هل من ناصر . . . ؟


و کربلا 

همان وادی مقدّس است 

فاخلع نعلیک!

اگر عزم آن دیار داری . . . 



17 محرّم 

۰ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۲ آذر ۹۱ ، ۱۷:۴۸

از شب یازدهم پا از خانه بیرون نگذاشته بودم ، تا امشب . . . 

حالم خوب نبود اصلا. دلم روضه می‏خواست . گریه ، نفس کشیدن در هوای حسینیه . . .

امشب شب آخر بود . بعد از نماز عشا با خودم شرط کردم : اگر تا صفحه 120 خلاصه کردی می‏روی . هنوز صفحه 90 بودم . زبانم هم مانده بود . چهار درس . نشستم پای کتاب . تا 107 خلاصه کردم . رفتم سراغ زبان . کلمات چهار درس را خواندم .  آماده شدم که امشب را بروم . هنوز 14 صفحه از قرارم مانده بود ، اما باید می‏رفتم . شب هفتم فراق حضرت صبر - سلام الله علیها - . . . 

وارد مجلس که شدم زنده شدم . بوی عطر گلاب . بوی گریه . بوی حسین - علیه السلام - 

شب آخر بود . روضه‏ی مادر - سلام الله علیها - . سفره این هفده شب را مادر جمع می‏کند . ای دل غافل ؛ دیدی هنوز نمیفهمی قرار است چه نعمتی به تو ارزانی شود؟ داری زائر علیِ فاطمه - علیهما السلام - می‏شوی و هنوز از بی بی - سلام الله علیها - اذن نگرفته ای؟ اصلا قرار است اربعین بروی " آن‏جا " که تسلای دل که باشی؟ می‏خواهی زائر فرزندان حضرتش شوی و هنوز اجازه‏ اش را از مادر نگرفته ای؟ هااااااااااااای ؛ کجا برای خودت سیر می‏کنی ؟ تا حالا کجا بودی؟ حتما باید گوشت را بگیرند و بیاورند بنشانند توی مجلس روضه تا تو یادت بیاید ؟ ای دل غافل . . . 

روضه را نمی‏شنیدم . دلم برای غفلت خودم می‏سوخت . برای نابلدی‏م . برای گیجی‏م . . . 

حضرت مادر دنیا- علیک السلام - ؛ گفته اند قرار است زائر شوم . زائر علی - علیه السلام - شما . گفته اند قرار است ببریمت هم قدم شوی با حضرت صبر - علیها السلام - دختر شما ، از حرم پدر تا ا ا ا ا . . . حرم عباس - علیه السلام - پسر شما ، گفته اند می‏بریمت جولانگاه عشق حسین - علیه السلام - شما را نشانت می‏دهیم . گفته اند قرار است شبی را میهمان دو فرزندتان موسی ابن جعفر و جواد ابن رضا - علیهم السلام - باشم و شبی را مهمان علی ابن محمد و حسن ابن علی - علیهم السلام - شما . می‏خواهند مقّر فرماندهی مهدی - علیه السلام - شما را نشانم دهند . حضرت بانو - علیک السلام - اذن می‏دهید چندی روز مهمان بهشت شما شوم ؟ اجازه دارم زائر خانواده تان شوم ؟ آخر همه‏ی این‏ها که گفتم از آن شماست و شما صاحب‏خانه‏ی این بهشت .بی اذن شما که نمی‏شود . . . 

اذن دهید تا بیایم و در بهشت خانوادگی‏تان ماندگار شوم . . . 


+ این روزها ، لحظه هایم گم می‏شوند در تقسیم آمادگی دو کنکور . کنکور اکبر کربلا و کنکور اصغر که بهمن است . . . حضرت بانو - علیها سلام - یک نظر کند هر دو را قبول شوم . . . 


17  محرّم 

۸ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ آذر ۹۱ ، ۰۰:۲۱

هر روز که می‏گذرد 

هر روز که نزدیک‏تر می‏شوم

دلهره اش بیشتر به جانم می‏افتد 

نکند روز واپسین،خسران زده گوشه ای بایستم 

و سعادت دیگران را تماشا کنم 

و تنها آه بکشم . . .

روزی عزیزی با عتاب گفت : 

" وقتی می‏فهمی که دیگه فرصتی نیست " 

دلم نمی‏خواهد مصداق این جمله شوم . . .

اعوذ بالله من الحسرة . . . 


۱ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ آذر ۹۱ ، ۱۳:۳۷

انگار قصه‏ی کربلا رفتن تا روز آخر همین خواهد بود .

اصلا انگار خدا کربلا را نه فقط سال 61 ، که برای همیشه ی تاریخ کرده غربال سره از ناسره .

 انگار تا ابد چنین مقدّر شده که برای رفتن باید دلت را یک‏دله کنی . 

به قول آن شهید بزرگوار " غایت خلقت جهان " همین است اصلا !

چقدر حاضری پای رفتنت بمانی؟ 

 رفتن را که همه آرزو یش را دارند . 

ماندن مهم است .

 برای بستن کدام عهد اینقدر بی‏تاب رفتن شده ای؟ 

هیچ می‏دانی حسینی ماندن یعنی چه؟ 

چقدر سختی دارد؟

 هیچ فکر کرده ای شهاب؟ 

یا دوباره و چند باره حرف دهنت را نفهمیده ای؟! چون همه ی می‏گویند : اللهم ارزقنا . . .  تو هم گفته ای؟ فقط بلدی انتظار بکشی یا توشه ای هم برداشته ای؟دست خالی میخواهی بروی؟نمیخواهی که بعد از بازگشت ، مثل حالایت بمانی که ؛ میخواهی؟ 

اصلا باز کن بساطتت را ببینم!

 کوله ات چقدر جا دارد؟ 

...........................................................

شهاب؛ باید گوشه‏ی تمام شوق و شور دلت جایی باز کنی برای " برنگشتن " . " ابن المجتبی-علیهما السلام - "که نیستی که رفتن و برنگشتنت " احلی من العسل " باشد .خودت خوب می‏دانی که فکر کردنش هم خوف دارد. این که ممکن است بعد این سفر برگشتی نباشد. شاید این سفر گره بخورد به آن سفر اصل کاری .رفتی و دیگر برنگشتی . . .ها؟ به این هم فکر کرده بودی؟

.............................................................

 می‏گویند زمین کربلا قدم‏های محکم و استوار می‏طلبد . دل که یک‏دله شد، محکم می‏شود ، "طالب" می‏شود ، و " طالب" استوار و ثابت قدم ، پای می‏گذارد بر زمین کربلا . شهاب ؛ بگو ببینم !" طالب" هستی یا  . . . ؟ 

...........................................................


+ این روزها و شب‏ها بهترین اوقات است برای صاف کردن حساب با دل . برای تمرین محکم قدم برداشتن . . امسال به "چگونه حسینی ماندن " فکر می‏کنم . چطور این ایام ، مشک معرفتم را پر کنم تا سال بعد .((حاجی امشب می‏گفت مشک فطرت پاک الهی‏مون رو این شب‏ها پر کنیم و از بین چهار هزار تیرانداز شیطانی عبور بدیم و به خیمه حضرت صاحب الزمان عجّل الله فرجه برسونیم . . . )) یا حضرت ساقی (علیک السلام) ادرکنی . . . 


+ شهید مرتضی آوینی : غایت خلقت جهان ، پرورش انسان‏هایی ‏ست که در برابر شداید ، بر هرچه شک و تردید و تعلق است غلبه کنند و حسینی باشند . 


+هر عملی با وجود خوف و ترس ، وجوب یا استحباب آن ساقط می‏شود ، اما در زیارت حضرت حسین - علیه السلام - :

امام صادق -علیه السلام - می‏فرماید: زیارت قبر حسین علیه السلام را به جهت خوف و ترس رها نکن .

امام باقر علیه السلام : هرکس با خوف و ترس به زیارت قبر حسین علیه السلام بیاید، خداوند او را از ترس و  وحشت ، در روزی که مردم برای حساب پس دادن به خداوند جهانیان بر میخیزند ، در امان نگه می‏دارد و در حالی که آمرزیده می‏شود ، باز می‏گردد و پیامبر صلی الله علیه و آله به دیدارش می آید و برایش دعا می‏کند . . . . (خصائص الحسینیه .ص 236)


*شب پنجم محرّم

۴ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ آبان ۹۱ ، ۰۰:۱۸

گاهی تو عهد می‏بندی 

گاهی او می‏کشاندت 

عهدهای تو به اندازه‏‏ی توان توست 

اما وقتی او می‏کشاندت 

یعنی به جایی رسیده ای که از توان تو و طلبت خارج است 

تو هیچ کاره ای 

او می‏خواهد بروی 

او می‏بردت 

و تو مبهوت به حکمت رفتنت می اندیشی 

و هرچه بیشتر تلاش می‏کنی کمتر در می‏یابی . . . 

بیهوده تقلا نکن!

او خواسته که بروی 

پس برو . . . 


حکایت من و آوارگی‏ام در روزهای اول محرّم 

این که مهمان باشم در همان روزها که حضرت عشق مهمان کربلا شده 

این که آواره باشم در روزهای آوارگی کاروان بلا 

این که وقتی دو دل می‏شوم برای رفتن و از "او" می‏پرسم :در رفتنم خیری هست ؟

 در جوابم می‏گوید :

 یوم تری المومنین و المومنات یسعی نورهم بین ایدیهم و بایمنهم بشراکم الیوم جنّت تجری من تحتها الانهار خالدین فیها ذلک هو الفوز العظیم . . .  

و پایینش می‏نویسد: از این بهتر نمی‏شود .با توکل به خدا حتما انجام دهید .

حکایت همان کشاندن اوست !

همین که هیچ کدام این ها به خواست و اراده من نبوده 

همین که بعد چندسال تازه متوجه این گونه رفتنم شده ام . . . 

یعنی اوست که دستم را گرفته و می‏برد 

 هرجا که بخواهد  

هرجا که "باید"م آن‏جاست . . .

توکلت علی ال"او " . . .


+2

۲ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ آبان ۹۱ ، ۰۳:۳۳

خیال کن

 امسال محرّمی پیش رویت باشد که اربعین‏ش قرار است کربلایی‏ت کنند ...

پای پیاده 

از نجف تا کربلا 

پابه پای حضرت صبر(سلام الله علیها ) 

خیال کن 

قرار است دلت را برداری و بروی . . . 


چه شب‏ها که خوابش را دیده ای 

چه اشک‏ها که . . . 

چه بی‏قراری‏ها . . . 

چه . . . 


بارانی نشو شهاب ؛

گفتم خیال کن 

باران را بگذار برای "آن‏جا " 

می‏گویند اربعین کربلا غبارآلود است 

باران را بگذار برای "آن‏جا" 

میگویند کربلا دلت را یک‏دله می‏کند 

غبار از دلت می‏شوید 

شهاب؛ یادت هست 

شام میلاد امام رئوف را ؟

صحن جامع 

چه می‏خواند مداح 

"بهتر اینست که زائر اگر آمد به حرم 

دوقدم عشق بورزد سه قدم فکر کند " 

یادت می‏آید همان‏جا هم با خودت گفتی :

اگر قرار باشد بروم به حرم حضرت عشق (علیه السلام)

اگر زائر حرم حضرت سقا(علیه السلام) شوم 

اگر مولای مظلوم (علیه السلام) به پای بوسی‏م خواند 

به چه چیز باید فکر کنم ؟ 

آری شهاب؛ به این فکر کن 

که به چه فکر کنی 

اگر رفتنی شدی . . . 

قرارهایت 

عهدهایت 

دعاهایت  . . . 

خوب‏ست کم کم بهشان فکر کنی 

اصلا خوب‏ست آدم همیشه در حال آماده شدن باشد 

خوب‏ست دست خالی نباشد . . . 

شاید امسال محرّم 

همان محرّمی بود 

که اربعینش کربلایی شدی . . . 


پ ن : می‏گویند وصف العیش ، نصف العیش . . . میگویم : عیشم به نیمه رسیده ، نصف دیگرش با تو . . . 


+4



۲ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ آبان ۹۱ ، ۰۰:۳۶
غدیر را که رد کنی وارد سرازیری می‏شوی

با شیبی تند 

تا . . . . 

. . . 

. . 

کربلا

 تا . . . .

عاشورا!

تا . . . . 

 گودال !


+10

۱ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ آبان ۹۱ ، ۰۳:۴۹


گفتم : آقا ؛ زیارت کربلا را که به خواب میبینم پابوسی شما هم به خواب؟ حسرت حضور در ملک ملکوتی شما هم به این دل بی چاره بماند ؟

هیهات ، ما هکذا الظن بکم . . .

به ماه نرسید که بحضور طلبیدند .

حال می گویم : آقا جان ؛ حال که به حضور طلبیده اید رخصتم دهید زائرتان شوم . سفر نمیخواهم آقا .دلم هوای زیارت دارد . . .

۱ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ تیر ۹۱ ، ۲۳:۴۷