شهاب قبس

پروانه‌وار گرد وجود تو می‌پرم *** تا شعله‌ای ز آتش عشقت عطا کنی

شهاب قبس

پروانه‌وار گرد وجود تو می‌پرم *** تا شعله‌ای ز آتش عشقت عطا کنی

شهاب قبس

حسین - علیه السلام -
در میان گودال
" شهاب قبس" شد
برای ما
مضطرّانِ در راه مانده
برای دنیای تاریک‏مان

[ مصباح الهدی ]

می‏شنوی؟
از میان نوری سرخ
ما را فرا می‏خواند :
هل من ناصر . . . ؟
و کربلا
همان وادی مقدّس است
فاخلع نعلیک!
اگر عزم آن دیار داری . . .

۷ مطلب با موضوع «کرب و بلا :: از کربلا (اربعین1436)» ثبت شده است


یادم هست فرداشب اربعین، همان شبی که تا صبح بین الحرمین ماندیم، نیمه های شب که از شارع العباس ( خیابان رو به باب القبله حضرت عباس) داشتیم به سمت بین الحرمین می رفتیم، خسته از شلوغی و سنگینی کیف و راه رفتن، رو کردم به حرم حضرت کفیل و گفتم: آقا قربونت یه کربلا تو خلوتی بطلب. اصلا این دفعه دیگه عید بطلب بیام... همراهان به من خندیدند! گفتند خیلی رو داری که شرایط هم می‌گذاری برای حضرت عباس که کربلای بعدی چنین باشد و چنان! خندیدم و گفتم : من اینجا حساب دفتری دارم. خودم می دونم و خودشون...

گفتم ولی باورم نمی شد که به این زودی حساب دفتری تسویه کند! این که مثلا مبعثی را نجف باشی و شب سوم شعبانی کربلا. ان شاءالله...این که سر دو سه روز یک حرف جدی بشود و برود که رنگ واقعیت بگیرد به خودش...این که مثل همیشه به وعده وفا کنند و من بی نهایت باره شرمنده شان بشوم از عهدهای نبسته و نیم بند و شکسته ... راستش را بخواهید این بار، خیلی مبهوتم. بهتی نه از جنس شرمندگی بار قبل و نه از جنس اشتیاق دوبار قبل تر. مبهوتم چون من نمی دانم این همه لطف برای چه دارد به سمت من جاری می شود. در واقع نمی دانم کسی که شب تولدش دعوتش کرده اند ایوان طلای حضرت مولا چه کار باید بکند؟!چه بخواهد؟ چه رفتاری باید داشته باشد؟ مبهوتم مثل گدایی که رفته در یک خانه اربابی را محکم کوبیده بدون این که فکرش را کرده باشد که خب در که باز شد چه بگوید و چه بخواهد؟ حالا در آستانه ی گشوده شدن در، نمی دانم چه باید بگویم و چه بخواهم؟! نه این که در قبلا و  پیش از این باز نبوده باشد ها! بوده، خیلی پیش تر از اینکه من باشم هم بوده، منتها من نبوده ام! من پشت در نایستاده بودم! یک بار در یک متن توی همین وبلاگ نوشتم حضور در مکان/ زمان مقدس مثل آینه می ماند. مثل آهن ربا هم هست.براده های پراکنده دلت را در یک جهت واحد و درست جمع می کند و به شکلی خاص ردیف می کند! و بهت من و دست پاچگی م از این است که رو به مرکز مغناطیس هستم و نمی دانم باید براده های دلم را چه شکلی بخواهم که برایم بسازند! جهتش را می دانم ها! شکلش را نمی دانم. یک وقتی به بعد آدمی که کارش می شود طلب و سوال و به تعبیری گدایی، باید بدانذ که هربار چه بخواهد. باید یاد بگیرد روش مند طلب کردن را. باید هدفمند گدایی کند.آدم هرچه بیشتر به فقر و نداری خودش و کرامت و دست‌گیری حضرات عالیات سلام الله علیهم واقف می شود، لیستش بلندبالاتر می شود. اصلا این حرف ها را بیخیال، می دانی دلم چه می خواهد؟ یک ساعت بی تابی دم رفتن کربلای اولم را ...            حس ناب درک حضور، شوق رسیدن به آرزویی که برایش ساعتها در خلوت بال بال زده بودم...

خرم آن لحظه که مشتاق به یاری برسد...

باید تشنه باشی تا لذت سیراب شدن را بتوانی درک کنی...

۱ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ ارديبهشت ۹۴ ، ۰۱:۳۴


و اما امسال کربلا ....

کربلای عجیبی بود! لحظه لحظه اش را انگار قبلتر کسی توی اتفاقات قبلی چند ماه گذشته جا داده باشد. مثل همان استخاره و قرآن خواندن توی حرم اباعبدالله (علیه السلام) . . . انگار تکه تکه های سفر را قبلا دیده باشم! ورودی کربلا...سر دوراهی که خیلی ها مستقیم می‌روند تا ورودی حرم حضرت سقا و ما که پیچیدیم سمت راست که انگار میان بری باشد از بین نخلستانی که حالا پشت موکب ها پنهان شده بود. آرام آرام داشتیم حرکت می کردیم. قدم ها بعد از ورودی شهر خیلی کند و کوتاه شده بود. انگار که این ساعت های آخر را بخواهی کش دهی. رسیدن، مقصد بود اما، خود مسیر هم عشق بود. حتی همسفرهای کربلا اولی‌مان هم که از صبح شور رسیدن داشتند دلشان نمی‌آمد تند حرکت کنند. پا برهنه‌ها شور دیگری داشتند. تاول زده ها هم لنگ لنگان، آرام آرام پشت سر بقیه قدم بر می‌داشتند... تیرها دوباره از یک شروع شده بود. حدود تیر 32 بودیم! صدایی آمد...

حسین من....بیا و این دل شکسته را بخر

حسین من... مسافر جا مانده را با خود ببر...حسین من . . . حسین من . . . 


ایستادم. ایستادیم! خشک شده بودم سرجایم! من این صحنه را قبلا دیده ام! با همین نوا. با همین صدا...در همین حال و هوا...

درست زمانی که مطمئن بودم دیگر کربلای امسال منتفی است. درست همان روزهایی که خیلی بد حال بودم. درست همان روزها...یک شب همین صحنه را در خواب دیدم. همین که داریم می‌رویم به سمتی که پناهگاهمان بود.جایی که ذکر حسین می‌گرفتیم.جایی برای روضه های در خلوت.مثل یک غار و موقع حرکت همین صدا را شنیدم. حسین من....بیا و این دل شکسته را بخر... حسین من ... مسافر جا مانده را با خود ببر....همانجا آنقدر اشک ریخته بودم و صدا زده بودم که خوابم تمام شده بود...

حالا دقیقا با همان حال و احوال خسته داشتم به سمت حسین علیه السلام می‌رفتم. این بار اما تن خسته بود و دل آرام. به لطف نگاه‌شان...الحمدلله.

۲ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ بهمن ۹۳ ، ۱۳:۳۸

این کربلا رفتن ها اگر فقط یک دستاورد خیلی مهم داشته باشد -که بیش از یکی داشته- آن اینست که فهمیده م آن وجهی از وجود مقدس امام حسین که مداحان می گویند با امام حسینی که در کربلا آدم با تصور و تامل تصویرش میکند  خیلی فرق دارد...

گرچه به شخصه از آن به این رسیده م ولی درک این فرق را برای همه دوست دارانش آرزو مندم....



# تامل های خام و نتیجه هایش

۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ دی ۹۳ ، ۰۱:۴۲


داشتیم پای پیاده از نجف می‌رفتیم سمت کوفه .از شارع الرسول که پیچیدیم به بلوار اصلی، خوردیم به یک هیئت هندی-انگلیسی که اولش گمان کردیم هندی هستند و بعدش فهمیدیم از لندن آمده اند.مداح هندی‌شان داشت نوحه ای می‌خواند که یک بندش نوحه بود و بند بعدی را نادعلی می خواندند...

نادعلیا مظهرالعجائب

تجده عونا لک فی النوائب

کل همّ و غمّ سینجلی

بعد می‌ایستادند به احترام و دستها را بالا می‌بردند

بعظمتک یالله

بنبوتک یا محمّد 

بولایتک یا علی

علی علی علی علی.....

وقت گفتن علی علی به سینه می‌کوفتند. با چشمان گریان و این را هر بند تکرار می‌کردند . انگار بار اولشان باشد برای مولا اشک می‌ریزند!  

نوحه هندی که تمام شد مداح دیگری آمد و نوحه ای انگلیسی را شروع کرد. نوحه ای بس سوزناک که جمله ی منقلب کننده ای که از آن یادم مانده این است:

We never forget you hosein

و حسین را یک جوری با سوز می‌کشید و باز گریه‌ی همراهان که حالا تعدادشان خیلی بیشتر از خود کاروان اصلی‌شان شده بود. کلی ایرانی و عراقی و ... پشت سر این هیئت راه افتاده بودند و از تأثر این هیئت هفتاد و دو ملت متأثر شده بودند...

رفتم با یکی از خانم‌های کاروانشان سر صحبت را باز کردم. گفت از یکی از مراکز شیعیان لندن هستند و از ملیت های مختلف . کلی تقاضا کرده اند تا این تور زیارت عراق برای اربعین را برایشان راه انداخته اند. می گفت اینجا آرزوی خیلی هامان بوده. و چندین بار پشت سر هم گفت الحمدلله الحمدلله الحمدلله که به آرزویشان رسیدند...

یکی از همراهانم جلوتر رفت که از یکی‌شان عکس بگیرد، وقتی برگشت گفتم چی این آدم توجهتو جلب کرد که رفتی عکس گرفتی ازش بین این همه جمعیت؟ گفت :شیش دونگ مسلمونیش. رنگ پوست و چهره ش معلوم بود اروپاییه. پیرهن بلند و شلوار گشادش هم معلومه که لباس همیشگی و عادیش نیست . آدمی که توی یه "لایف استایل" دیگه بزرگ شده و زندگی کرده، اومده اینجا که پای پیاده بره کربلا. اونم با پای برهنه.از خود نجف... چی میشه که اینا اینقدر شیش دونگ مسلمون میشن تو اون دیار و ما برای هر یه دونگ مسلمونیمون اینقدر چون و چرا میاریم و دنبال تبصره ایم که بپیچونیمش؟! گفتم: نمی‌دونم. شاید اونا تشنه ترن . شاید وقتی میرن دنبالش و پیداش میکنن به تمامه می‌پذیرنش. و ما چون همین نصفه و نیمه  دین خودمون رو هم با فکر و تامل و تحقیق تثبیت نکردیم، این‌قدر دچار تزلزلیم. و خیلی شایدهای دیگه. اما می دونم پای کار بودن و شیش دونگ مسلمون شدن و موندن کار بزرگیه. ما هم اگه الان اینجاییم اومدیم بگیم که میخوایم باشیم و بمونیم. و پای همه ش وایسیم. شیش دونگ. فرق این کربلا و کربلای وقتای دیگه و دیدن این صحنه ها شاید همین تلنگرا باشه. کاش ببینیم. کاش این دیدن فقط تماشا نباشه و وارد سیستم تاملی مون بشه.و تامل نتیجه بده و وارد عملمون کنیم. کاش درس ها رو بگیریم...

 سر یک دو راهی از هیئت شان جدا شدیم. از کنارمان که رد می‌شدند یاد اصطلاح "وحدت در عین کثرت و کثرت در عین وحدت" افتاده بودم. از ملیت ها و رنگ های گوناگون و همه رو به سوی یک مقصد!هیئت شش دانگ‌ها به کربلا می‌رفت و ما -بحث‌کنان بر سر ماندن و شانه خالی کردن - به سمت کوفه . . . 

۱ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ دی ۹۳ ، ۰۱:۴۶


یک روز بعد از اربعین- کربلا- مجمع الکوثر- طبقه دوم:

از حرم که برگشتند، دیدند تمام کوله ها و وسایلشان ریخته شده وسط، بدون این‌که از قبل کسی چیزی گفته باشد. با تعجب سراغ مسئول را گرفتند که چند و چون ماجرا را برایشان بگوید. جناب مسئول اظهار بی خبری کرد و گفت اگر می خواهید امشب هم این‌جا بمانید باید پول اضافه بدهید. وقتی پرسیدند خب چرا این را به زبان خوش نگفتند و اصلا چرا دست به وسایلشان زده، مسئول عراقی آن‌جا سر رسید و با تشر و عصبانی اشاره می‌کرد که یالا یا بروید یا همین الان پول بدهید.تازه نفری ده دلار بیش‌تر! مادر جمع رفت جلو و اعتراض کرد که چرا وسایل را بهم ریخته اند و از جایشان جابجا کرده اند که آن مرد عراقی با تشر زد زیر دستش! پسر مادر عصبانی شد و رفت جلو. گفت "با من حرف بزن چرا با زن دعوا می کنی؟تو غیرت نداری؟" مرد عصبانی شد.شروع کرد به فریاد که اصلا همین الان باید بروید! من جا ندارم... مسئول ایرانی گفت من می روم راضی ش می کنم که بمانید. رفت و برگشت و گفت آتشش خوابید بمانید. پیشنهاد شد وسایل را بگذارند سرجایش و بروند حرم دوباره. یکی‌شان حدس می‌زد مرد عراقی دنبال شر می گردد و به این راحتی ها دست بردار نیست. حق هم داشت. مرد عراقی رفت و با چهار پنج چماق به دست برگشت و گفت به پسر بگویید بیاید پایین. مسئول ایرانی گفت بگذارید برود با او کاری ندارند! همانی که حدس زده بود چماق دارها را دیده بود که دم پله ها ایستاده اند گفت: نه! او هیچ جا نمی رود. ما همه باهمیم.اگر او برود ما هم می رویم. مسئول عراقی مدام می‌گفت: زن ها نیایند فقط پسر بیاید. تا محدِس- همان حدس زننده- حالی بقیه کند که خطر جدی است یکی دو باری با همراهانش درگیر لفظی پیدا کرد. مردم ایستاده بودند به تماشا طبق معمول! ایرانی و بعضا عراقی . هیچ کس لب به حمایت یا اعتراض باز نمی کرد که بابا این پسر به حمایت از ناموسش به آن مرد عراقی پریده و اصلا حق با این هاست...همه می خواستند جایشان محفوظ بماند.شده همان یک شب. کربلایی بود برای خودش در کربلا! دو راهی منفعت و حق همیشه جلوی پایمان است...دو سه مرد عراقی آمده بودند همراه آنی که چماق دار اجیر کرده بود. یکی‌شان هیکلی بود، بلند قامت و حدود سی و چند ساله...اشاره می‌کرد که جمع کنید بروید امشب در امان نیستید! در گیر و دار رفتن و نرفتن جمع یا فرد بودند که همان محدِس رو کرد به مرد هیکلی و گفت: باشد می‌رویم! با چه تضمینی که رفتیم بیرون سالم بمانیم و نریزند سرمان؟ مسئول ایرانی برایش ترجمه کرد. مرد هیکلی گفت: من کفیلتان می‌شوم. محدس گفت: کفیل ما حضرت عباس! ما را تا حرم حضرت عباس می‌رسانی؟ خودت باید با ما بیایی! گفت: به حضرت عباس می رسانمتان دست امام عباس. فقط بروید تا خون بپا نشده... آن جمع ، آن شب تازه داشتند درک می‌کردند مضطر به چه کسی می‌گویند؟ نه امانی برای ماندن و نه جایی برای رفتن. تصمیم را محدس گرفته بود. مقصد حرم حضرت کفیل ( علیه السلام) ...کوله بارشان را برداشتند و راه افتادند... دو مرد و پنج زن که از کاروان جدا شده بودند.. . مرد عراقی با آن کسی که کفیل شده بود دعوا کرد که جمع را همراهی نکند. مرد به او غرید که باید با جمع برود و برساندشان به جایی که گفته. افتاد جلو . چماق دارها جلوی در اصلی منتظر ایستاده بودند. مرد جمع را از در پشتی که به کوچه باز می شد بیرون برد. رساندشان به شارع العباس. به تفتیش اولی که رساندشان رو کرد به محدس و گفت: این هم امام عباس! به خودش قسم اگر کفیل شما نشده بودم امشب پسر زنده بیرون نمی رفت! این ها هنوز با من ماجرا خواهند داشت. ولی من باکی ندارم که بخاطر زائر اباعبدالله درگیر شوم.حرفش ناحق بود. پول ناحق می خواست و زور می گفت. به زن هم بی حرمتی کرد. خدا نبخشدش...شما هم بروید در امان خدا. امشب را همین جا بمانید و فردا حتمن جایی برای خودتان پیدا می کنید. کربلا خلوت شده دیگر. خدا نگه دار... 

آن جمع آن شب را در بین الحرمین به صبح رساندند. همان شبی که ما هم بین الحرمین بودیم. و این ها را از هم کلام شدن با همانی که نامش"محدس" بود توی داستان فهمیدم. دختری بیست و چند ساله و کمی متفاوت از جمع هفت نفره شان...واقعه را درس بزرگی می‌دید و به حق هم که چنین بود. من هم تاییدش کردم که عجب امتحانی شده اید در کربلا. مثل شب عاشورا بوده امشب برایتان... خیلی خسته بود. می‌گفت آن پسر همراهشان می‌دانسته که او چاقو دارد و همان لحظه های درگیری ازو خواسته بوده که چاقویش را بدهد تا پسر بتواند از خودش دفاع کند! و او حتی سراغ کیفش هم رفته بود ولی نمی دانسته باید چاقو را بدهد یا نه! می گفت مادر پسر اولش می گفته بگذارید پسر برود پایین و ببیند که آنها چکارش دارند و اگر او بهشان اشاره نمی کرد که اینها چاقو و چماق دارند معلوم نبود پسر الان در چه وضعیتی بود! می گفت پسر ناراحت است که چرا نایستاده از حقش دفاع کند. او بخاطر ناموسش با آن مرد دعوا کرده بود پس باید تا آخر می ایستاده. گفت دوتا از همراهانشان شدید مریض هستند و تب دارند. می گفت : امشب تازه فهمیدم هر کدام از همراهانم تا کجا همراهند! امشب جان به خطر افتاده بود. امشب خیلی شب سختی بود. تازه فهمیدم که انتخاب بین حق و منفعت چقدر سخت است. امشب دیدم پای حرف حق ایستادن چقدر خطر دارد. چقدر هزینه دارد. و ماندن پای حق چقدر آرامش دارد.و از همه این ها بیشتر فهمیدم که حضرت عباس چه خوب کفیلی است! که اگر نبود و واسطه اش را نفرستاده بود و بعد پناهمان نداده بود ما معلوم نبود الان کجا باشیم و در چه حالی؟! این ها را با هیجان و بغض می‌گفت و چشم به گنبد حضرتش دوخته بود. به حس آن شب دختر غبطه خوردم. یک جور سبکی ای یافته بود که من آرزویش را داشتم... چند دقیقه ای که گذشت دختر چفیه اش را روی سرش انداخت و خداحافظی کرد. قصد زیارت سیدالشهدا را کرده بود. گفت نامه ای دارم که باید بیندازمش توی ضریح. حالا که نصف شب است و خلوت تر جان می دهد برای زیارت...دختر رفت و من ماندم و بین الحرمین و نگاهی که به گنبد حضرت کفیل علیه السلام دوخته شده بود...

۱ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ دی ۹۳ ، ۱۴:۴۴


کاروان‌سرا پشت بازار شهرمان واقع شده؛ جایی که از همان بچه‌گی توی دو فضای متفاوت اسمشو می‌شنیدم. از بابا می‌شنیدم وقتی که داشت آدرس خامه و ریس فروشی و آدم‌هایی که تو کار فرش و گلیم هستند را می‌داد و مامان وقتی که از روضه های دهه‌ی آخر صفر تعریف می‌کرد. کاروان‌سرا یک جاییست به سبک همان کاروان‌سراهای قدیمی که وسط ش یک حیاط نسبتا بزرگ است که دورتا دورش حجره حجره است که کاربرد خیلی قدیمی‌ش همانی بوده که همه کاروان‌سراها بوده اند‌؛ یعنی جایی برای خوابیدن و استراحت مسافران و رهگذران و کم کم تبدیل شده بود به محلی برای خرید و فروش محصولات روستاییان که عمدتا فرش و بادام و پسته بوده و با گذر ایام که دیگر مهمان پذیر ها و بعدتر هتل ها در بافت شهر پدیدار شده اند، حجره های کاروان‌سرا تبدیل شدند به مغازه های خرید و فروش فرش و گلیم و ریس و خامه فرش و بعضا محلی برای خرید و فروش خشک‌بار. البته کاسب های کاروان‌سرا مثل خودش از قدیمی‌ها هستند و از پیرهای شهر. کسانی که بابا به اسم و رسم و طایفه تقریبا همه‌شان را می‌شناخت و با آنها سلام و علیکی داشت... کاروان‌سرا ایام محرم و صفر و بخصوص دهه آخر صفر یک رنگ و بوی دیگری می‌گیرد. از همان بیست و هفت ذی الحج که خیمه ها علم می‌شوند خیمه عزا در کاروان‌سرا هم بنا می‌شود. از چند و چون عزاداری‌ش زیاد خبر ندارم که چگونه است اما از سالهای خیلی دور یادم هست که برای مادرم یک ماه صفر بود و یک کاروان‌سرا. در شهر ما در گذشته  مراسم عزای خاص در ایام مختلف در مکان های مختلفی برپا می شده که هنوز هم قدیمی تر هایی مثل مادرم مقیدند آن روزهای خاص به آن هیئت ها یا خانه های خاص سری بزنند. مثل اربعین هیئت علی اکبر و تعزیه جابری که خوانده می شود. یا همین کاروان‌سرا و دهه آخر صفرش...راستش من که تا یک ایامی اصلا توی فاز روضه رفتن و این برنامه ها نبودم؛ بخصوص روضه خوانی های سنتی و قدیمی مثل روضه های ماه به ماهی که خودمان داشتیم؛ خاطره خوبی از روضه خوان‌هایش نداشتم شاید؛ حاجاقا موسوی که دو سه بار دعوایم کرده بود که چرا روسری یا جوراب شلواری  نپوشیده ام و حاجاقا ضیغمی که نبود باری که توی خانه خودمان یا یکی از خانه های دیگران مرا مخاطب قرار ندهد و نگوید" بشین بچه"!!حاجاقا دعاگویی هم که انقدر بدخلق و جدی بود که اصلا ما کوچکترها را آدم حساب نمی کرد که حتی بخواهد دعوایمان کند. من سنم به آقای اصولی نژاد قد نمی دهد ولی مامان می گوید که ایشان خیلی خوب روضه می خواند و با خدا بود و خوش اخلاق. تا یک وقتی کاروان‌سرا را محل کلافه کننده ای می پنداشتم در ذهنم. ندیده!! از یک وقتی هم که کنجکاو شدم یک بار حداقل بروم و از نزدیک کاروان‌سرا را ببینم، یا نبودم یا محرم و صفر تمام شده بود و یا خودمان توی آن ایام مراسم داشتیم . دو سه سال اخیر هم که رزق کربلا داشته م و تا به یکی دو روز آخر صفر می رسم که یا خسته بوده ام یا مهمان دار...امسال اما به مامان گفتم من هرجور شده باید بیایم روضه کاروان‌سرا را ببینم! روز بیست و نه صفر صبح سر سفره صبحانه گفت دارم می روم کاروان سرا اگر می آیی پاشو آماده شو. لباس پوشیدم که برویم که خواهر و سپنتایش از راه رسیدند! آورده بودش پیش من تا برود جایی و برگردد. به مامان گفتم :مث اینکه قسمت نیست من بیام . شما خودت برو. گفت : لباس هایش را بپوش تا ببریمش. گفتم این هنوز صبحانه نخورده ، خواب خوابه، هوا بیرون سرده نمیشه که! خندید و گفت: پس من با شما چکار می کردم که به همه کارهامم می رسیدم؟! شما جوونا با یه بچه دیگه هم زندگی رو به خودتون سخت می گیرید هم نمیذارید بچه بیاد با جمع درست آشنا بشه و خلاصه یه نیمچه منبری در مذمت بچه داری ما جدیدترها رفت تا اینکه به نشانه تسلیم گفتم : باشه میبریمش. حالا این که بچه من نیست که برا من منبر میری به مادر خودش بگو . گفت: به مادر خودش گفته م. اونم بچه شو همه جا میبره . الان باید به تو می گفتم!! وارد کاروان‌سرا که شدیم انگار وارد شهر پیرمردها و پیرزن ها شده بودم! منبری ها پیر، مستمعین پیر، خادمین پیر، و فضا و معماری پیر و قدیمی... حتی کتیبه های روی در و دیوار هم از همان کتیبه های پارچه ای قدیمی بود که اشعار محتشم رویش نوشته شده بود. ما از در سمت کوچه وارد شدیم که به قسمت زنانه باز می‌شد. تمام حیاط و جلوی حجره ها فرش شده بود و زن ها و مردها دور تا دور نشسته بودند رو به منبر چوبی قدیمی که رو به قبله گذاشته شده بود. نزدیک در رو به بازار که روبروی ما بود و مردانه مجلس، بساط چایی شان قرار داشت که دو تا پیرمرد ریش سفید پشت سماورش ایستاده بودند و چای می ریختند. یک مرد میانسال نزدیک پنجاه و پنج ساله هم چایی می گرداند. مامان می گفت: این آقا از طایفه صادقی هاست .پدرش هم چایی می گردوند خدابیامرز. از همان لحظه اول دلم خواست یک چایی از دست این پیرغلامان بخورم حتمن. فضا یک جور خوبی ساده بود. منبری هایش هم ساده می خواندند. اولش احکام می گفتند و وعظ می کردند بعدش یکی دو روایت و بعد هم عرض سلامی و روضه ای کوتاه. همان روضه کوتاهی که به دو دقیقه هم نمی رسید و نعره ای را بلند نمی کرد ولی نگاه که میکردی شانه های زیادی را به لرزه در می آورد. روضه هایی که تویش نه حرف واضحی از جساراتی که به اهل بیت روا شده بود زده می شد و نه از تیغ و نیزه و خنجر و آتش و کوچه و حرفهایی که توی روضه های دیگر گفته می شد برای آتش زدن دل مستمعی که آمده آتش دلش را فرو بنشاند، خبری بود. نه کسی لخت می‌شود و نه تکرار نام "حسین" می‌شود ریتم زیر زمینه خواندن مداحانی که ورود موسیقی را برای جذب جوانان به دستگاه سیدالشهدا مجاز می دانند.ولی مجلس گرم بود. گیرا بود. حس داشت...یک ساعتی که توی این مجلس بودم تازه فهمم شد آرامش توی مجلس روضه یعنی چه! نه که توی مجالس دیگر نیافته باشمش، همیشه ذکر حضرت ارباب فرح‌زاست ولی اینجا دیگر مثل جاهای دیگر آرزو نمی‌کردم که کاش کمی آرامتر، کمی با ملاحظه تر، کمی کم سر و صداتر می‌خواند. یا اینکه کاش گوشم فیلتری داشت که روضه های مکشوفه را نمی‌شنید! اینجا همه اش آرامش بود. نفس حق قدیمی ترها هم مزید بر علت بود قطعا...

سپنتا خسته شده بود و خوراکی هایش هم تمام شده بود و داشت کم کم بهانه می گرفت که مامان امر به رفتن کردند. دم در که داشتم کفش های سپنتا را می پوشاندمش به من می گوید: خاله؛ همه با خاله هاشون میان روضه؟ شما اینجا اومدین که بردنتون کلبلا؟ آدما ازینجا میرن کلبلا؟ ما چون نیومدیم اینجا جاموندیم؟ دیگه دوباره بیایم ما رم میبرن کلبلا؟ خوش به حال من که می خوام برم کلبلا.........

۷ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ دی ۹۳ ، ۱۹:۵۷


یک وقت‌هایی هست که یک مدت طولانی تو را طالب می‌کنند برای خواستن یک چیزی و توی این مدت طولانی مدام محکم و قرص بودن طلبت را می‌آزمایند و ریز و درشت گیرهای طلبت را به تو نشان می دهند و آخرش نیز یک جور خاصی تو را به طلبت می‌رسانند. یک جور خاصی که توی همان رسیدنش هم کم و کاستی های چه‌گونه خواستنت فهمت می‌شود. مثل کربلایی که اربعین پارسال دادند. یک جور سوختن مستمری از بار اول در من وجود داشت تا به دومی‌ش رسیدم. و طریقه رسیدن و زمان رسیدن و چند و چون آن یک جورهایی بود که تصورم بر این بود- و هنوز هم هست- که ثبتش ممکن بودبه گله گذاری تعبیر شود.پس سکوت کردم که بماند برای خودم تمام ریز و درشت و حکمت های فهمیده و نفهمیده اش...

یک وقت‌هایی هم هست که تو مثل بارهای قبل طالب نیستی. نه که نخواهی ها! رویت نمی شود . شاید هم گم کرده باشی آن شعله ای که برای دوباره رفتن بسوزاندت. هرچه بود حرف رفتنت که پیش می آمد خیلی که نرم‌خویی به خرج می دادی و قاطع نمی گفتی " نمی روم" با " نمی دونم. فکر نمی کنم جور بشه" جواب می دادی.  یک نامطمئنی‌ای در دلت بود که به خیالت برایش خیلی دلیل داشتی. یکی‌ش ترس از تکرار. یکی‌ش ماندن در ظاهر. یکی‌ش آماده نبودنت. یکی‌ش کارهای ظاهری درس و دانشگاه. یا نگرانی مادر از اوضاع متفاوت امسال و خیلی چیزهای دیگر...اما همین نامطمئنی ها، همین فشارها و مشغله های رومزه، همین آماده نبودن و همین دلایل نرفتن چند روز مانده به سفر شد مایه بی قراری و اشتیاقت برای رفتن! 

کربلای امسال را سپرده بودم دست حضرت شه‌زاده علی اکبر علیه السلام و بسیار ناراحت بودم از این بابت. دلم نمی‌خواست چیزی را که من خراب کرده‌ام و خودم مانع رسیدن‌ش بوده‌م به ایشان نسبت دهم. برای همین هم نوشته ای را که تویش این مطلب را عنوان کرده بودم حذف موقت کردم! به حساب خودم داشتم برای ایشان آبروداری می کردم.... و امان ازین حساب های ناقص و بی‌سوادانه‌ی ما....وقایع در عالم خودش داشت طور دیگری رقم می‌خورد و من داشتم به خیال خودم پرده‌پوشی ها می کردم!! شب جمعه ای که هفته بعدش موعد حرکت بود خواهرم زنگ زد و گفت که ویزاهایمان آمده، گفتم خوش بحالتان من که امسال هیچ! گفت اسم تو هم هست که!!همین طور مبهوت و متحیر مانده بودم که یعنی چی که اسم من هم هست؟! من امسال اصلا آمادگی ندارم. با کدام پول اسم نوشتید؟ با کدام مدارک؟ آخه من کارای دانشگامم هست و ... گفت : دیگه خود دانی! می خوای نیای نیا یه پول ویزا ضرر می کنی گفتم بهت بگم که اسمت هست تو لیست اگه خواستی این یه هفته کاراتو جمع و جور کنی بیای.....من ماندم و حیرت داستان خواستن ها و نخواستن هایم .... شب بعد از مدت ها با همسفر سفرهای قبلی صحبت می کردم و از تردیدم می‌گفتم که پیش‌نهاد داد استخاره کنم اگر این‌قدر سر دوراهی مانده ام! گفتم : " من سر انتخاب امام حسین با هیچ چیز مردد نیستم،یعنی که می آیم!" ولی خودم خوب می دانستم که دارم شلوغش می‌کنم.مانده بودم و واقعا نمی دانستم تصمیم درست چیست؟ چند ساعتی در مورد استخاره و تابع بودنم و این قبیل مسائل با خودم کلنجار رفتم. دست آخر گفتم استخاره می کنم و هرچه که قرآن گفت همان کار را می‌کنم. رفتن خوب آمد و من فقط خوشحال بودم که تکلیفم را می دانستم دیگر. فردایش به خواهر گفتم که می آیم. و این‌گونه بود که دوباره قبول کردند که شرف‌یاب شوم به پا‌ی بوسی درگاه‌شان. این بار شرمنده تر از همیشه. خجلت‌زده تر و مشتاق تر . و عجیب سفری شد این سفر برایم....


درس: وقتی توسل می‌کنی یعنی داری اذعان می کنی که من خودم به تنهایی/ ما و قوای طبیعی‌مان از باز کردن گره عاجزیم. چشم به لطف کریمانه شما داریم که برایمان گره گشایی کنید. حالی‌ت باشد که گره هرقدر هم برای تو کور باشد و درهم ریخته دست آنها در گشایش باز است. پس لازم نکرده تو آبروداری کنی از آبرو بخش‌های این عالم!

 ماجرا: روز آخر نشسته بودم در حرم سیدالشهدا علیه السلام و به نیابت از مادر نماز و زیارت ‌نامه می خواندم. بعدش گفتم بگذار بقیه وقتم را تا موقع برگشت قرآن بخوانم. قرآن را که باز کردم همان آیه ای اول صفحه بود که در جواب استخاره ام آمده بود. 52 شورا . . . 

۹ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ دی ۹۳ ، ۲۱:۲۴