شهاب قبس

پروانه‌وار گرد وجود تو می‌پرم *** تا شعله‌ای ز آتش عشقت عطا کنی

شهاب قبس

پروانه‌وار گرد وجود تو می‌پرم *** تا شعله‌ای ز آتش عشقت عطا کنی

شهاب قبس

حسین - علیه السلام -
در میان گودال
" شهاب قبس" شد
برای ما
مضطرّانِ در راه مانده
برای دنیای تاریک‏مان

[ مصباح الهدی ]

می‏شنوی؟
از میان نوری سرخ
ما را فرا می‏خواند :
هل من ناصر . . . ؟
و کربلا
همان وادی مقدّس است
فاخلع نعلیک!
اگر عزم آن دیار داری . . .

۱۸ مطلب با موضوع «کرب و بلا :: از کربلا (اربعین1434)» ثبت شده است


پناه می‌برم به خدا از آن هنگام که  از درک حقیقت حسین( علیه السلام) تنها به دنبال زیارت قبرش باشم ! 


پ ن : ضمن این که قلباً و شدیداً معتقدم " حسین ( علیه السلام) "جواب معادلات زیادی ست . از معادله ‌ی ساده ی یک پیرمرد روستایی که کنده برای اجاق هیئت امام حسینی می‌شکند بگیر تا معادله‌ی چند مجهولی درجه ی چندم فیلسوفی که در پی توجیه نتایج و عوارض مرگ -آگاهی به "حسین علیه السلام" می‌رسد . 

۶ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۲ شهریور ۹۲ ، ۱۵:۰۶

_ : یه چیز بگو تازه بشم .

_ : کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد 

این روزا دل و دماغ ندارم . . . 

_ : چیز خاصی شده یا ازون رخوت‌های فلسفیه؟ بگو به خدا سبک می‌شی 

_ : چند وقت پیش یه سفر رفتم هند ، یه فیل آوردم . حالا فیل‌م یاد هندوستان کرده . . . 

_ : عشقیه ؟! :دی 

_ : نه ازون عشقا ! کربلا رو میگم .

_ : آهان معنویه ! این همه پیچیدگی برای بسیط الذهنی مثل من شکنجه ست . واضح و متمایز بگو 

_ : نفرما بانو! :) یه کششی[بعد از کربلا] علاوه شده به علایق قبلی ...

_ : هیچ وقت این عشق به این چیزا رو درست نفهمیدم ولی الان هنوزم احساس می‌کنم تو داری یه چیز دیگه‌ای میگی که همین‌قدرم که فکر می‌کنم فهمیده‌م ، در واقع نفهمیدم و نگرفته‌م 

_ : :) منم نمی‌دونم آیا این چیزا قابل توضیح و انتقال هست یا نه ! یه وقتی فکر می‌کردم هست ولی حالا تردید دارم . به نظرم برای فهمش راهی جز تجربه‌ش وجود نداره 

_ : آره .آخه در تعریف تجربه دینی یه ویژگی رو همه فیلسوفای دین توافق دارن : غیر قابل انتقال بودن . الان دقیقا دلت چی میخواد ؟ 

_ : دلم می‌خواد باز برم . نه! دلم می‌خواست همین الان اون‌جا بودم . . . 


* ام‌شب ، دوشنبه شب هشتم شعبان ، دلم عجیب هوای غروب ورود به شهر کربلا رو کرده  ، نماز مغرب و عشا در موکب متروک بی در و پیکر ، گم شدن و پیدا شدن تسبیح عقیق یادگار پدر ، فشردن مهر تربت در دست ، عبور از میان هیئت‌های عزای اطراف حرم ،اولین دیدار گنبد حضرت ساقی (علیه السلام ) ، پیدا کردن حسینیه در خیابان علقمه ، از خسته‌گی از حال رفتن شب اربعین  . . . این شب‌ها که رفیقان اربعینی راهی کربلا شده‌اند ، دل بیشتر بی‌قراری می‌کند . . . 

۱۲ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۸ خرداد ۹۲ ، ۰۱:۱۲


شب جمعه 

شام اربعین 

کربلا 

دعای کمیل ؛ 


زمزمه‌ی همین چهار کلمه کافی‌ست

تا ولوله‌ی آن شب دوباره زنده شود ! 

روضه‌ی حضرت کریم و حضرت ساقی (علیهما السلام ) 

 هق هق بعد از دعا

سرهای روی زانو مانده 

چادرهای روی صورت کشیده

آن شب "غریب " را تداعی می‌کند 

لیلة الدفن حضرت مادر - سلام الله علیها - 

شب آغاز غربت علی (علیهالسلام)


دلت ازکربلا پر می‌کشد به بقیع - هنوزندیده‌ی- مدینه 

شب جمعه 

شام اربعین 

کربلا 

دعای کمیل 

رمقی نمانده برایت که برخیزی و تا حرم خودت را بکشانی

اما

 یک کربلاست و یک شب جمعه 

یک شب جمعه و یک مادر 

ادب نیست مادر بیاید و تو نروی

آن هم بعد ازاین همه راه

بعد ازاین‌همه انتظار 

 آن هم شام اربعین 

برخیز شهاب!


نیمه شب گذشته 

راه می‌افتی سمت حرم 

تنها 

درهای حرم حضرت ساقی (علیه السلام) را برای بانوان گشوده اند 

به زیارت می‌روی 

و کیف زُرت الساقی العطاشا؟ 

بماند . . . 

بعد از  زیارت

روانه ی میعادگاه حضرت معبود و حضرت معشوق ( علیه السلام) شده ای 

گوشه ای از صحن زانو می‌زنی 

حرم سرخ است و سیاه 

خیره به خیل محبّین 

در خودت فرو می‌روی 

شهابِ یکپارچه تماشا 

به حضور فکر می‌کنی

به حضور انبیاء و اولیاء 

حضور حضرت رحمت (صلی الله علیه و آله ) 

حضرت مولا (علیه السلام) 

حضرت بانو (سلام الله علیها ) 

حضرت کریم (علیه السلام) 

و حضرت عشق ( علیه السلام) 

نمی‌توانی دریابی این فکرها چه معنی می‌دهد!

در نهایت درماندگی 

تلاش می‌کنی طاقت بیاوری

 این فضا را 

اما 

بیش ازین نمی‌توانی 

ناتوانی درک این عظمت

گلویت را سخت می‌فشارد 

نفست تنگ شده 

توان ماندن نداری 

می‌آیی جلوی درب خروجی 

رو به حرم 

می‌ایستی : 

حضرت بانو (علیک السلام) 

خدمت رسیدم برای عرض ادب 

 شما بودید 

من اما . . .  . . .  . . . . . . . . .

 . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . 

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . 

. . . . . . . . . . . . 

. . . . . . . . .

. . . . . . . . . .  . . . . . . . . . . . . . .


هوای بین الحرمین به صورتم می‌خورد . . . 


برای عاجزی چون من 

که در میان نفس ملائک ، نفس کم آورده ام 

 همین هوا شفابخش است . . . 

هروله می‌کنم این فاصله‌ی مقدس را 

بارها و بارها . . . 

این نفس زدن‌ها 

برای سینه‌ی تنگم خوب است 

خودم می‌دانم 

گره گشای بغض‌های ناگشوده‌ی دلم . . . 

کاش شب جمعه‌ای بیاید و کربلایی 

و طاقت زیارتی 

آخر بانوی بی حرم _ سلام الله علیها _ 

شب‌های جمعه حرم دارد 

حرم حسین ( علیه السلام) .




+ این دل تنگ‌م عقده‌ها دارد                                 گوییا میل کربلا دارد . . . 


پ ن : این پست با خستگی نه با کیف خستگی آن شب جمعه ی کربلا ، ولی با کمّ نظیر آن نوشته شد . به عشق حضرت بانو - سلام الله علیها - و دردانه‌ی بی کفنش (علیه السلام) . . . 



۱ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ فروردين ۹۲ ، ۰۴:۲۸


گفتم : 


آقا؛ 

من مهمان شمایم و زائر حضرت عشق (علیه السلام) 

آداب زیارت نمی‌دانم !

خودتان 

دستم را بگیرید

و ببرید

پابوس حضرت برادر (علیه السلام) 

آقا ؛ 

 نمی‌دانم

چه باید بگویم و چه باید بکنم 

این من 

این شما

این دل . . . 


_ بین الحرمین 

 رو به حرم حضرت عشق (علیه السلام)که قدم بر می‌داشتم 

لحظه‌ای مکث 

نگاهی به می‌خانه‎‌ی حضرت ساقی ( علیه السلام) 

دوباره رو به حرم 

گویی با نگاه حضرت ایشان

اذن می‌یافتم 

برای حضور 

در محضر حضرت عشق (علیه السلام) _



 آقا ؛ 

حالا 

نه در بین الحرمین‌م 

و نه رو به حرم حضرت حسین (علیه السلام) 

نگاهتان اما

 پشت‌سرم که باشد 

تمام کوچه پس کوچه‌های این شهر 

می‌شود بین الحرمین 

و تمام مقصدها

رو به حرم ِحضرت حقیقت جاری ، حسینِ ثارالله (علیه السلام ) . . . 


آقا ؛ 

من آداب طلب نمی‌دانم 

خودتان دستم را بگیرید 

 از این ظلمات خود ساخته‌ی نفسانی

بیرون‌م بکشید

ببریدم 

- حتی کشان کشان - 

به محضر حضرت مصباح الهدی (علیه السلام) 

آن‌جا که جان‌ها روشن می‌شود به نور معرفت الله

آن‌جا که می‌گویند رضوان الله است . . . 



پ ن : خداوند،آن‌ها را که ایمان آورده‌اند یاری می‌کند و از ظلمات بسوی نور می‌برد .(بقره 257)

 اشهد أنّی مومن ب . . . . نگاه‌تان و هادی بودن‌ش!



۱ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ فروردين ۹۲ ، ۰۰:۱۷


 شب‌ جمعه‌ست ؛

من و دلم

چشم به‌راه دوخته‌ایم 

شاید نسیمی

از کوی حضرت عشق (علیه السلام) 

غباری بیاورد . . .

همان که می‌گویند شفاست 

برای دل تب‌داری که حضور در محضر حضرت عشق (علیه السلام) بی‌تابش کرده 

بی‌تاب دبدار دوباره 

بی‌قرار رفتن و آرام گرفتن در آن بهشت . . .

اما

در این میان 

بجز حضور

عهدی نیز هست 

یک "بلی " در امتداد عهد الست

میان من و " لا معبود سواه " حسین (علیه السلام ) 

در حضور حضرات شمس و قمر (علیهما السلام) 

و برای وفای به این "میثاق " است 

که باید تاب بیاورد این دل بی‌قرار 

تا فرصتی برای حضور دوباره 

...

..

.

قصد قربت کرده‌ام 

برای درک حقیقت کربلا 

حقیقت حسین (علیه السلام) . . . 



۲ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۸ اسفند ۹۱ ، ۰۱:۴۸

باز هم در سکوت نیمه شب
روان بودیم به سوی شهر نور . . .
این‌بار اما 
برای وداع . . .

باز هم حرم 
باز هم ضریح 
باز هم آغوش پدر 
بازهم آرامش غیر قابل وصف حضور . . . 

وقتی دلت تنگ رفتن‌ست 
طلوع با غروب هیچ فرقی ندارد 

 آمده‌ای بگویی:
حضرت پدر دنیا 
آمدم 
زیارت‌تان
و حالا 
دارم می‌روم 
تا آخر عمرم ممنون شما هستم
 برای توفیق حضور
برای همه‌ی لحظه‌های نابی که برایم رقم زدید 
دراین شهر نور و برکت 
برای دیدن طلوع‌ خورشید روبروی ایوان طلا 
برای عطر یک سبد نرگس دفتر نذورات 
که بهانه شد 
تا از پشت پنجره‌ی رو به ایوان طلا 
سلامی به نیابت از امام غایب حاضر در قلب‌ها عرض کنیم خدمت‌تان 
یا حتی خدمت‌شان . . . 
برای زیارت قبر علماء 
برای طلب علم و معرفت 
برای نماز زیر ناودان طلا 
برای قدم زدن در صحن و سرایتان 
برای خیره شدن به ایوان طلایتان 
برای غبطه به حاج‌آقا مصطفای خمینی که قبرش این‌قدر نزدیک شماست 
برای روضه‌ی حضرت عباسِ غیرت الله‌ (علیه السلام) که آقای پناهیان خواند 
برای روضه‌ی حضرت بانو (سلام الله علیها) در حضور شما
که دلم تاب شنیدنش را نداشت . . .
برای روضه‌‌ی حضرت کریم (علیه السلام) لحظه‌ی آخر 
برای سینه زنی‌های بعد از روضه‌ی وداع
_ سینه‌مو سپر می‌کنم ، میگم آقام علیه . . . _
برای هوای بارانی دلم . . .

برای بودنم 
برای شیعه بودنم 
برای محبّتتان که از کودکی در دلم جاری‌ست 
برای همه چیز 
ممنونم . . . 

دقایق آخر 
بعد از طلوع خورشید 
به گنبد که نگاه کردم
خورشید سمت راست گنبد بود 
و ماه سمت چپ گنبد
انگار حضرات شمس و قمر (علیهماالسلام) 
آمده بودند برای بدرقه‌ی زائرین حضرت پدرشان 
حضرت کریم(علیه السلام) هم با روضه‌اش 
هم‌قدممان شده بود
و پا به پایمان می‌آمد 
تا وداع از محضر حضرت پدر (علیه السلام) کمتر دل‌تنگمان کند . . . 

درست همان لحظات آخر
نامه‌ای مهر شده به نام نامی حضرت مولا (علیه السلام) دستمان دادند 
نامه را باز که کردم 
دلم . . . 
مولا نیز با ما حرف‌ها داشت 
دم رفتن 
خوب که دل‌تنگی‌هامان را باریده بودیم 
خوب که دردهای دلمان را گفته بودیم 
حالا او بود که با ما حرف داشت 
او که همیشه چشمش نگران امت پیامبر(صلی الله علیه و آله) است 
نگران دین و دنیای ما 
نگران جوانی از دست رفتنی ما 
نگران دنیای دیگر ما 
پدر است دیگر 
پدر همیشه نگران فرزندانش هست 
این ماییم که فرزندان خوبی نیستیم . . . 

+ متن نامه‌ی حضرت مولا به فرزندان راجع‌ش در ادامه‌ی مطلب

۴ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۷ اسفند ۹۱ ، ۰۱:۲۷



کسی در من دیوانه شده 

نشسته یک گوشه 

مدام ذکر"حسین" می‌گیرد 

تا از نفس بیفتد 

خسته که می‌شود 

یک " یا ابالفضل " می‌گوید 

و دوباره . . . 

حسین 

حسین 

حسین 

حسین 

حسین 

...

..

.

حتی به روضه هم گوش نمی‌سپارد 

می‌گوید :

روضه‌ی کربلا شنیدن حرمت دارد 

مکان دارد 

زمان دارد 

من حرمت‌داری نمی‌دانم 

روضه‌ی کربلا . . . 


فقط شرح دل تنگی می‌خواند

از پنجره های تو در تو چشم می‌دواند 

در پی یک هم درد 

یک دل‌تنگ 

یک خط شرح پریشانی 

یک عکس ...

از آن معراج

از آن رجعت ...

و تنها

 آه می‌کشد 

ازاین هبوط ...


**آقای من؛ 

بنا داشتید آن دل بی‌قرار را ببرید و  بی‌تاب‌ برش گردانید؟ 



*این روزها هم که "عاشقانه با ضریح "های کبوتران حرم حضرت شمس (علیه السلام) شده نفت ِاین آتشِ افتاده بر جان . . . 

۳ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ اسفند ۹۱ ، ۱۴:۳۹



قرار بود بعد از نماز صبح حرکت کنیم 
رفتیم حرم 
زیارت وداع 
وارد حرم حضرت سقّا (علیه السلام) که شدیم
خودم را گم کردم . . . 

رفتم در صف زائرین ایستادم 
قدم قدم نزدیک شدم 
به ضریح رسیدم 
بوسیدم 
دست کشیدم 
آمدم عقب
زیارت نامه و
نماز زیارت خواندم

از بین الحرمین عبور کردم 

وارد حرم حضرت ارباب شدم 
در صف ایستادم 
قدم قدم نزدیک شدم 
به ضریح رسیدم 
به بالای سرم نگاه کردم 
به قبّه 
روی شیشه ها دست کشیدم 
بوسیدم 
و آمدم بیرون 
زیارت نامه و نماز زیارت 
یادم نمی‌آید زیارت عاشورایی هم خواندم یا نه!

آمدم نشستم روی پله‌ی در خروجی

دلم سکوت کرده بود

چنان آرامشی از او بعید بود
خیلی بعید
آمده بودم خداحافظی مثلا 
نه اشکی نه بغضی حتی . . . 
انگار که از دوست هرروزه‌ات خداحافظی می‌کنی 
می‌دانی که فردا باز هم می‌بینی‌ش . . . 

دلم آن روزها دست من نبود 
که" من "بخواهم بگویمش چه کند 
حتما باید همین‌گونه می‌بود که بود 
من به حکمت احوالات دلم ایمان دارم!

آمدم بیرون 
راه افتادم به سمت حسینیه 
از خیابان علقمه 
سرکوچه که رسیدم 
به بهانه‌ی خرید سوغات برگشتم 
دوباره رسیدم مقابل حرم حضرت سقّا 
صدای قرآن قبل از اذان می‌آمد از داخل حرم 
پیچیدم سمت چپ 
جلوی یک پارچه فروشی ایستادم 
مغازه بسته بود 
صاحبش رفته بود نماز 
خواستم بروم جلوتر 
اما 
سرجایم میخکوب ماندم! 
درست همان‌جا که ایستاده بودم 
مقام کفّ یسار بود 
من با کاروان زیارت دوره را نرفته بودم 
مقام کفّ الیمین را زیارت کرده بودم 
اما کفّ یسار را نه 
اصلا نمی‌دانستم کجاست!!
دلم به بهانه ای مرا به کفّ العباس کشانده بود . . .
 
صدای اذان بلند شد 
خودم را به حسینیه رساندم 
اما دلم همان‌جا ماند 
پشت در حرم حضرت سقّا
که میزبان خاصّ سفرم بود . . . 
حالا فهمیدم چرا اینقدر آرام بود 
او قصد ماندن داشت 
و من خوش خیالانه می‌بردمش خداحافظی !
امروز شد چهل روز . . . 

۴ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ بهمن ۹۱ ، ۱۱:۰۰


کسی درِ دلت را می‌کوبد 

سخت محکم 

محکم‌تر از همیشه . . . 


در آن دل شب 

همهمه‌ ها

 خبر از رسیدن می‌دهد

به مقصد رسیده‌ایم 

نجف 


نیمه‌ی شب 

درست همان وقت که اولیای خدا قامت می‌بندند به حضور در پیش‌گاه حضرت دوست

 تو هم اذن می‌یابی

 برای حضور 

فرموده‌اند:

"ذکر علیّ عبادة"

و تو به دیدار "علی (علیه السلام) "می‌روی 

پس هر قدمت حمد و تسیبح است. . . 


در لباس سیاه عزای فرزندش

احرام بسته ای به طواف 

طواف او که کعبه برایش سینه شکافت و به قدومش شرف یافت . . . 


سکوت است و صدای قدم‌ها 

مثل لغزش جویباری که شوق رسیدن به دریا دارد 

نرم و تند 


هرچه نزدیک‌تر می‌شوی بیشتر هول برت می‌دارد

می‌ترسی سر بلند کنی 

نمی‌دانی چه رازی در کار است

 این‌جا از "نگاه کردن" هراس داری . . . 

یک لحظه سربلند می‌کنی

آسمان جلوی چشمت 

روشنِ روشن!


از تاریکی شب

 به سمت  شهر نور می‌روی . . .


دیدن زائران خسته ای که در گوشه و کنار بار افکنده‌اند 

 گواه می‌‌‌‌‌‌‌شود

 وارد حریم حضرت حصن حصین(علیه السلام) شده ای . . . 


دلت شور می‌زند 

از حضور هراس داری 

شاید هم یک حس دیگر 

هرچه هست به "باور"ت مربوط می‌شود 

 هرگز 

خود را لایق این دیدار نمی‌دانستی 

آرزویش را داشتی 

اما . . . 

واقعا این تویی؟!

واقعا این‌جا حرم مولا است ؟!

تو و این‌جا؟! 


بارانی که بی وقفه می‌بارد . . . 


باب ورود روبروی ایوان طلاست 

یعنی

همین که وارد می‌شوی 

چشمت می‌افتد به ایوان طلا . . . 


نه دل تاب دیدن دارد

نه پاها توان ایستادن 

چشم‌ها هم که به حکم دل . . . 

اولین حضور

اولین دیدار 

اولین نگاه 

یاعلی . . . . . 

چه عظمتی دارد این حرم !

در برابر بزرگی صاحب حرم تنها باید زانو زد . . . 

باید به سجده افتاد 

الحمدلله الذی جعلنا من المتمسکین بولایة علی ابن ابی طالب علیه السلام . . . 

سجده‌ی شکر 

برای این حضور 

برای این زیارت 

برای نعمت حبّ و ولایت علی (علیه السلام) . . . 


حلاوت اولین دیدار با نوای الله اکبر اذان صبح کامل می‌شود 

نماز در حضور روح نماز 

دیگر چه می‌خواهی 

چه نعمتی ازین بالاتر ؟ 


بعد نماز 

می‌روی به سمت ضریح 

در آن شلوغی 

خیلی بعید بود که بتوان نزدیک شد

اما نه برای تویی که دلتنگ حضور پدری . . . 

دست‌ها که در پنجره های ضریح قفل شد 

دلت می‌خواهد دیگر باز نشود 

همان‌جا بمانی

در آغوش گرم پدر 

یا علی . . . 


یادت نیست چقدر ماندی

به اندازه‌ی چند یاعلی 

فقط می‌دانی خیلی بیشتر از یک زیارت شد 

خیلی بیشتر از یک سلام 

و عجیب این که کسی هم کاری به تو ندارد 

که کنار بروی

یا حرکت کنی 

اصلا انگار کسی ندیده تو را 

تو بوده‌ای و مولایت . . . 


بعد از زیارت 

دیدن طلوع آفتاب

روبروی ایوان طلای امیرالمومنین (علیه السلام)

عجیب حلاوتی دارد . . . 

الحمدلله برای همه‌ی دیدنی‌هایی که روزی این چشم‌ها شد. . . 



۷ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۵ بهمن ۹۱ ، ۱۰:۴۷

یک سال پیش

در چنین شبی 

آخرین دیدارمن با بابا . . .


به شهر غریب می‌رفتم 

برای درس . . .


تقریبا تمام قوایش تحلیل رفته بود

رفتم که خداحافظی کنم 

جرئت نداشتم نگاهش کنم 

شاید من هم می‌دانستم که . . . 

گریه کرد  

و تنها یک جمله گفت :

برو بابا ؛ به خدا می‌سپارمت . برو که جز خدا کسی رو ندارم که بهش بسپارمت . . .

من رفتم 

او هم شش روز بعد رفت 

من برگشتم 

اما او . . . 


یک ماه پیش 

در چنین شبی 

خسته 

در حالی که دیگر پاها نای کشیدن تن‌هامان را نداشت 

وارد شهر کربلا شدیم 

بعد از غروب 

شب اربعین . . . 


بقیه ش بماند 

بماند برای وقتی دیگر 

حالا توان نوشتنش را ندارم . . . 


* من عجیب به حکمت داشتن این تقارن ها ایمان دارم . . .



۱۳ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۱ بهمن ۹۱ ، ۱۸:۳۲

یک ماه پیش 

درست در چنین شبی 

اولین معجزه‌ی سفر بهشتیم رخ نمود 

طلوع خورشید در شب 

آن هم دو خورشید . . . 

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . 

گفتند : هر که هرچه دارد بگذارد 

فاخلع . . . 

سبک بار و دست خالی برو 

رو به حرم باب الحوائج 

دلت را ببری کافیست . . . 


اولین زیارت این بهشت 

نیمه های شب 

آن هم در چنین شب روشنی

عجیب می‌چسبد . . . 


داشتم با خودم کلنجار می‌رفتم 

این جا کاظمین 

حرم پدر و پسر حضرت شمس الشموس (علیهم السلام)

چه فرخنده شبی‌ست امشب 

چه سعادتی . . . 


در همین حال و احوال 

خودم را دیدم 

که ایستاده ام و اذن دخول می‌خوانم 

گوشه ای در میان جمعیت 

این منم ؟ 

پس چرا این‌قدر آرامم ؟ 


از در که وارد می‌شوی 

طلایی دوگنبد چشمانت را خیره می‌کند 

 چشمت می‌افتد به ایوان طلایی

نگاهت از ایوان طلا که رد می‌شود

قفل می‌شود روی یک ضریح!

راه می‌افتی 

از روی فرش قرمز 

با افتخار 

از ورودی صحن 

تا ورودی حرم 

چه میهمان نوازی‌ای . . . 


می‌گویند 

همین که بوی باران را  شنیدی از دلت

یعنی :

 وارد شو 

داخل شو 

در حریم امن ما 

بیا که باران چشم های تو نشانه ی رحمت ماست . . .


پس از باران 

گرمی پرتو خورشید چه می‌چسبد 

حال اگر دو خورشید باشد که . . . 


رها و سبک‌بال

در حریم امن خانواده‌ی حضرت شمس 

بارها و بارها 

چرخیدم و چرخیدم و چرخیدم 

این‌جا 

می‌توانی عقده‌ی تمام نرسیدن‌هایت به ضریح حضرت شمس الشموس را خالی کنی 

این‌جا 

غم‌هایت را به ضریح گره می‌زنی و آرامش تحویل می‌گیری 

درست مثل حرم امام رضا(علیه السلام)

دیده ای چه آرام  می‌شوی بعد از زیارت؟

دیده ای چه رها گوشه‌ی صحن گوهرشاد می‌نشینی و به گنبد خیره می‌شوی ؟

اصلا مشهد که می‌روی ،حاجتت را که می‌گویی خیالت راحت می‌شود 

بعد از آن با خودت می‌گویی: دل قوی دار که این گره ها به دست کریمی گشوده خواهد شد . . . 

همین آرامش را این‌جا هم داری 

همان‌قدر سبک بال 

همان‌قدر آرام . . . 

اصلا هدیه‌ی زیارت حرمین کاظمین 

لبخند است 

لبخندی در نهایت آرامش . . . 


حالا تصور کن 

در همین حرم امن

دو وعده نماز و طعام هم مهمانت کنند 

تصور کن 

تو را به تماشای بهشت گردی دسته جمعی کبوتران حرم هم دعوت کنند 

 حوائجت هم که . . .

بارگاه باب الحوائج 

بارگاه حضرت جواد الرضا (علیه السلام)

مگر می‌شود اجابت نکنند ؟ 

دیگر غمی در دلت نمی‌ماند . . .


*وقت رفتن 

بعد از ناهار 

نشسته بودیم نزدیک باب القبله 

زیر آفتاب 

ناگهان قاصدکی آمد 

 روی نگین انگشترم نشست 

آن قدر ماند

 تا همه‌ی حرف های نگفته 

و حاجت‌های طلب نکرده را در گوشش خواندم 

بعد 

رفت و ناپدید شد . . . 

رفت که سلامم را به سرورانم برساند . . . 

چه سعادتی! 


**کمی قبل از اذان ظهر 

تنها نشسته بودم 

در صحن صاحب الزمان (عج) 

جلوی درب باب الابواء 

نشسته بودم به زائران نگاه می‌کردم 

چشمم افتاد به دختری حدودا پنج ساله 

در حجابی زیبا 

به من خیره شده بود 

از لباس و حجاب و چهره اش 

تقریبا مطمئن شدم عرب است 

من هم که عربی بلد نبودم 

اما لبخند که مختص زبان خاصی نیست 

در همه جای دنیا یک معنی می‌دهد 

دوستی 

لبخند زدم 

لبخند زد

آمد روبرویم ایستاد

لبخندش پررنگ‌تر شد 

خیره به هم نگاه می‌کردیم 

بدون یک کلام حرف 

فقط با لبخند 

برادر حدودا 8 ساله اش رسید 

دستش را گرفت 

و با خودش برد

همین‌طور که می‌رفت برگشت و نگاهم کرد

همان‌طور با لبخند

آن قدر نگاهم کرد 

تا از تیررس نگاهش خارج شدم 

همان‌طور که لبخند می‌زد ناپدید شد 

مثل قاصدک . . .

برای همین می‌گویم :

کاظمین که می‌روی 

به تو لبخند هدیه می‌دهند . . .

۶ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ بهمن ۹۱ ، ۰۲:۲۶

شب جمعه 

شب زیارتی حضرت عشق (علیه السلام) 

تویی و دل تنگت 

تویی و تکرار هر روزه‌ی خاطرات بهشت . . . 

تویی و چشم‌های بارانی

که آن روزها سخت ابری بودند 

چه بسیار اوقات 

که اذن نداشتند برای باریدن !

مکلف شده بودند به تماشا

تماشای بهشت . . . 

همان‌ها که گاه مردد می‌شدند 

بین تماشای زمین و آسمان 

گاه که بر زمین می‌دوختی‌شان 

کسی درونت می‌گفت : هاااای شهاب! 

سرت را بلند کن و  به آسمان نگاه کن

سرخی افق را بنگر 

 سرخ بود 

هر لحظه ی روز 

به آن آخرِ آخرش که خیره می‌شدی 

سرخ بود 

رو به کربلا می‌رفتیم آخر . . . 

گاه که به جمعیت خیره می‌شدی 

و لبریز می‌شدی 

از شوق دیدن این همه محبّ 

این همه زائر 

این همه مشتاق 

باز صدایت می‌کرد : هااااای شهاب ؛ 

به پاهایت نگاه کن ! 

باورت می‌شود ؟

این پاهای توست که دارد تو را می‌برد 

به قدم ‌هایت نگاه کن !

این گام ها را بخاطر بسپار 

این پاها 

این قدم ها 

دارد به سمت کربلا می‌برد تو را 

نکند باز گردی و فراموشت شود؟ 

مبادا بعد ازاین با آن‌ها به آن جا که نباید قدم بگذاری ! 

پاهای خسته‌ی تو 

همین پاها 

با آن ستاره های یادگاری . . . 

هروله کنان 

آواره‌ی بین الحرمین 

دست‌های تو 

دست‌هایی که گره خوردند به ضریح 

راستی !  

لمس چند ضریح روزی این دست‌ها شده؟

ضریح حضرات موسی ابن جعفر و جواد الائمه (علیهما السلام)

ضریح حضرت مولا علی (علیه السلام)

ضریح حضرت عشق (علیه السلام) 

ضریح حضرت ساقی (علیه السلام) 

ضریح حضرت مسلم ( علیه السلام ) 

با جنابان مختار و ابراهیم مجاب 

می‌شود هفت تا . . . 

دست‌هایی که علم شد 

گلدسته شد 

با نوای 

لبیک یا علی . . . 

ابوفاضل دخیلک . . . 

لبیک یا حسین . . . 

ابد والله یا زهرا ، ماننسا حسینا . . . 

دستانی که بر سینه فرود آمد 

با نوحه های دلت 

تنهای تنها 

یک دل بود و یک حریم 

یک دل بود و یک حضور 

سقای دشت دشت کربلا ، اباالفضل 

دستش شده از تن جدا ، اباالفضل . . . 

 حرم حضرت سقّا 

بین الحرمین 

 حرم حضرت ارباب 

 راه تل زینبیه 

 خیمه گاه : 

خودم این‌جا دلم پشت سر قافله . . . 

. . . واویلا حرم آواره شده ، واویلا حرم ، آواره شده . . . 

دست‌هایی که به نشان ادب بر سینه ماند 

هنگام اذن دخول 

هنگام خداحافظی 

چه می‌گویی؟! 

اصلا مگر تو خداحافظی کردی ؟ 

و دست‌هایی که 

می‌کوبید بر در حرم حضرت ساقی 

و جاری غزل‌های حافظ پشت در بسته

: شاه شمشاد قدان خسرو شیرین دهنان 

که به مژگان شکند قلب همه صف شکنان . . . 

...........

در نظر بازی ما بی‌خبران حیرانند 

من چنینم که نمودم دگر ایشان دانند

عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی

عشق داند که درین دایره سرگردانند 

جلوه گاه رخ او دیده من تنها نیست 

ماه و خورشید همین آینه می‌گردانند 

عهد ما با لب شیرین دهنان بست خدای

ما همه بنده و این قوم خداوندانند . . . 

و شانه هایت 

که بار سفر به دوش کشید و روز آخر . . . 

 قصه‌ی کتف شکسته و این بار و درد و . . . بگذار بماند . این یکی را بگذار برای خودت بماند!


می‌بینی شهاب ؟ تک تک اعضای بدنت از این بهشت خاطره دارند . همه‌شان چشیده اند حلاوت حضور در حریم حضرت عشق (علیه السلام ) را . همه‌شان هوایی شده اند امشب . . . 


+خدایا ؛ یعنی می‌شود پس از این هبوط باز هم عروجی باشد ؟ 

آخر کسی که بهشت دیده ، دیگر دلش این‌جا روی زمین ، قرار ندارد . دلش همیشه تنگ بهشت خواهد ماند . . 

۵ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ بهمن ۹۱ ، ۰۳:۰۱

وقتی دلت جایی مانده باشد 

 آن‌ جا کربلا باشد ،

 به هر بهانه ای 

خیالت را روانه می‌کنی دنبالش . . . 

می‌گردی بلکه پیدایش کنی 

 اما دلی که در کربلا مانده ، مانده .

دنبالش نگرد 

بگذار همان جا بماند . . .   

می‌رود دل به همان‌جا که تعلق دارد               صحبت کرب و بلا شد وطن از یادم رفت

۲ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ بهمن ۹۱ ، ۰۴:۲۴

سلام حضرت صاحب زمانِ آخر الزمان ؛

می‌گویند دلی که با مولایش باشد ، امشب و فرداشب برایش فرقی ندارد . منتظر سه شنبه و جمعه نمی‌ماند اما من که . . . 

امشب آمده ام 

دلم را هم با خودم آورده ام 

آورده ام پشت این پنجره نشانده ام تا برایتان ببارد 

از دل تنگی ش برایتان

از غفلت ش از یادتان

از نبودن ش در حضورتان

از شرمندگی ش از این گونه بودنش

شنیده ام شما خودتان،تنهایی پشت تمام پنجره های بسته می نشینید 

 تا روزی ، شبی پنجره ای باز شود رو به شما و دلی ببارد از دلتنگی . . .

 خودتان تنهایی می نشینید پای تمام پنجره ها و گوش می دهید به درد دل ها تا مبادا صدای دلی به گوش نااهلی برسد 

و خودتان تنهایی غم از دل ها می‌زدایید . . . 

خودتان تنهایی غم تمام پنجره های بسته به روی تان را هم به دوش می کشید . . .  

حتی شنیده ام پشت پنجره های بسته که می‌نشینید ، غبار از شیشه‌هایش می‌روبید تا اگر صاحبش گاهی نگاهش به پنجره افتاد سایه‌تان را پشت پنجره ببیند که منتظرش نشسته اید . . . 

 می‌گویند اصلا این که کسی رو به شما بیاید هم کار خود شماست . خودتان می آوریدش پشت پنجره و حتی خودتانید که پنجره می‌گشایید رو به او . . . 

آقای ناشناس در خور شناسا بودن من ؛ 

اعتراف می‌کنم که نمی‌شناسم‌تان 

آن گونه که حق شماست برای شناخته شدن 

آن گونه که یک شیعه باید برای شیعه ماندن و شیعه مردن امام زمانش را بشناسد 

نمی‌شناسم‌تان 

اما خودتان که به‌تر می‌دانید که راضی نیستم به جهل خود نسبت به شما 

گواه‌ش همان غم و هولی که در مسجد سهله در جانم بود 

گواه‌ش دانه های تسبیحی که مردد می‌شمرد "ایاک نعبد و ایّاک نستعین" نمازتان را 

گواه‌ش حاجتی که در کنار مقام مسجد سهله‌تان خواستم 

خواستم خودتان را من بشناسانید که من خود را بسیار محتاج این معرفت می‌بینم . . . 

آقای پشت پرده‌ی غیبت ما ؛ 

اعتراف می‌کنم 

که می‌دانم رستگاری بشر تنها با حضور شماست که محقق می‌شود 

می‌دانم که این غوغا و شر و شور تنها با ظهور شماست که ختم میشود 

می‌دانم که شما ختم بخیر تمام رنج های شیعه از پشت در تا . . . . . همین بحرین و غزّه و سوریه و ... هستید 

می‌دانم مرهم دل آل الله تنها شمایید حضرت بقیة الله . . . 

اما 

راستش را بخواهید 

هنوز با تمام وجود باور نکرده‌ام

یعنی . . . 

باور به این معنا که این عقیده وارد عملم شود 

این دانستن و باور به من جهت بدهد 

زندگی‌م را معنای متفاوت بدهد 

زندگی‌م را تمام رنگ و بوی شما بدهد . . . 

حقیقتش را بگویم آقا 

گاهی حضورتان یادم می‌رود 

یادم می‌رود که گناه می‌کنم دیگر 

یادم می‌رود که پرونده ام را که ورق می‌زنید 

بجای لبخند ، آه حسرت می‌کشید 

از دیدن اعمال من 

حتی همین نمازهای یومیه ام هم . . . 

آقای مهربان من ؛

شادی آغاز امامت‌تان 

با یاداوری جهل من از معرفت شما به هم آمیخته 

خودتان دریابید حال این کم‌ترین را . . . 

حضرت مصباح چهاردهم ؛ 

دردهای من از نبودن تان و نبودنم تنها این ها که بالا گفتم نیست 

دردها و دل تنگی ها زیاد است 

کاستی و قصور و تقصیر این شیعه‌ی کم‌ترین هم بسیار 

توفیق باشد باز هم خواهم گشود این پنجره را 

که من 

و ما 

مگر دیگر چه کسی را جز شما داریم ؟ 

آقا جان ؛ 

دعاکنید برایم 

برایمان 

تا نبودنتان را بهانه نکنیم برای نبودنمان 

دعایمان کنید و شفیع مان شوید

تا معرفتی کسب کنیم که بودنتان باورمان شود 

و حضورتان و تلاش برای ظهورتان را برنامه‌ی زندگی‌هامان کنیم . . . 

دعا کنید این پنجره ی گشوده رو به شما 

هیچ گاه بسته نشود 

و غبار غفلت نگیرد 

که تمام امیدها به همین پنجره است . . . 


۵ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ بهمن ۹۱ ، ۰۰:۳۲

آقای من ، حضرت عشق ؛ 

دوباره چشم به روز شمار گوشه‌ی این صفحه می‌دوزم 

تا نفس نفس  نزدیک‌ شوم 

به محرّم‌تان . . . 


اگر بعد از صفر ربیع نبود 

و حضرت رحمت (صلی الله علیه و آله ) مژده رسیدنش نمی‌دادند  

بحق روضه هایتان ؛ 

دل نمی‌کندم 

از این لباس سیاه عزا 

 با این لباس های رنگی غریبی می‌کنم هنوز 

انگار که مال من نیستند!

من منتظرم 

تا . . . 

دوباره سیاه‌پوشتان شوم . . . 


* این ، همان آتشی است که خاموش نمی‌شود . تا ابد . . . 



+295

۳ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ دی ۹۱ ، ۱۸:۲۹

*حضرتش می فرماید: کریم کسی‌ست که طلب نکرده عطا می‌کند . . . 

 

آقای من ؛

حضرت مجتبای مرتضی علی (علیکماالسلام)

 این " طالب

دیر زمانی‌ست که دل‌ به دستان کریم شما بسته . . . 

از همان روز که چشمانش را باز کردید 

و او دست پر کرامت شما را دید که به سمتی اشاره می‌کردید 

به سمت سفینه 

سفینه‌ی نجات حسین ( علیه السلام

نه

اصلا خودتان دستش را گرفتید 

و آوردید سوارش کردید . . . 

 

امروز می‌شود هفت سال آقا جان ؛ 

از همان روز که طلب نکرده

سرگردانی نوجوانی‌م را آرامش بخشیدید 

چشمانم به دستان مهربان شما دوخته شده 

بی آنکه بدانم کریم یعنی چه . . . 

تا همین امروز . . . 

شاهد بیاورم کرامت‌تان را ؟ 

اصلا همین کربلای "راجعون

حضور سبز شما 

در لحظه های سفرم موج می‌زد . . . 

 

روز آخر نجف 

بعد از زیارت 

وقت طلوع 

روبروی ایوان طلا 

آن زمانی که خجل از روضه‌ی مادر در حضور پدر 

از یک حلقه ی روضه به حلقه ای دیگر می‌رفتم 

نام شما 

گوشه ای از صحن زمین گیرم کرد . . . 

روضه خوان می‌خواند

چه حرمی داره حسین (علیه السلام ) ولی حسن (علیه السلام ) . . . . . 

و دلی شکست 

و فریادی بی صدا ماند 

بی رعد باریدم . خفه . در گلو . . . 

 برای غربت تان 

برای سکوت تان 

برای بی‌صدا باریدن تان 

برای بغض چندین ساله ای که در گلویتان ماند . . . 

برای مظلومیت تا هنوزتان . . . 

 

 بگذریم آقا جان ؛ 

می‌خواستم از یادتان در این سفر بگویم که کار به روضه کشید . . . 

 

بار دیگر 

کربلا 

طلوع روز اربعین 

حرم حضرت ساقی (علیه السلام

روبروی ضریح 

جلوی باب الحسین (علیه السلام

وقت درد دل 

از حضر قمر منیر (علیه السلام) خواستم سفارشم را به شما بکند 

برای همان حاجتی که به شما سپرده‌امش . . . 

می‌دانم که می‌دانید 

می‌دانم که سفارشم را پیشتان کرده 

حضرت ساقی (علیه السلام

در این سفر 

آن‌قدر مهمان نوازی کرد 

که بابت این سفارش هم خیالم راحت است 


باران بی امان

 پای روضه‌ی شما و حضرت ساقی 

شب جمعه 

وقت دعای کمیل حسینیه‌ی کربلا . . . 


 

اما زیباترین حضورتان را 

در خیمه‌ی عزیزتان حضرت قاسم (علیه السلام) دیدم 

همان روز آخر 

غروب 

تب دار و بیمار 

گوشه ‌ی خیمه‌ی جگر گوشه تان نشستم 

و تمام بغضی

که از حرم حضرت عشق (علیه السلام

بین الحرمین 

حرم حضرت ساقی (علیه السلام

تل زینبیه 

کف العباس (علیه السلام

و لحظه لحظه‌ی حضورم در کربلا

 بر گلویم سنگینی می‌کرد را باریدم . . . 

و تبم فرو نشست 

و سبک شدم

 و آرام 

و مبهوت 

از این که چرا این جا از این همه جا؟!

خیمه گاه . . .

آنهم خیمه حضرت قاسم (علیه السلام ) . . . 

 من بودم و مهمان نوازی سبز حضرتتان 

در این شهر سرخ . . . 

باز هم عطای بی طلب حضرت کریم تان . . . . . 

 

آقای مهربان من ؛ 

امروز 

دوباره 

عهد 

دستم 

دلم 

نگاهتان 

تا ابد . . . 

یا حضرت کریم (علیک السلام ). . .

 

۸ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ دی ۹۱ ، ۱۴:۳۰

کربلا . . . 

آب حیاتی که نوشیدن هر جرعه اش عطش افزاست . . . 

چشم‌م به دستان ساقی‌ست 

تا کی دوباره نوبتم شود . . .  

۲ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ دی ۹۱ ، ۱۰:۳۴

رفتم کربلا 

گنگ 

برگشتم از کربلا 

مبهوت . . . . . 


* دوست دارم بگویم چه بر من گذشت در این سرزمین . اما بماند برای بعد . . . 

دلم سکوت می‌خواهد . . . 

۵ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ دی ۹۱ ، ۱۶:۴۶