شهاب قبس

پروانه‌وار گرد وجود تو می‌پرم *** تا شعله‌ای ز آتش عشقت عطا کنی

شهاب قبس

پروانه‌وار گرد وجود تو می‌پرم *** تا شعله‌ای ز آتش عشقت عطا کنی

شهاب قبس

حسین - علیه السلام -
در میان گودال
" شهاب قبس" شد
برای ما
مضطرّانِ در راه مانده
برای دنیای تاریک‏مان

[ مصباح الهدی ]

می‏شنوی؟
از میان نوری سرخ
ما را فرا می‏خواند :
هل من ناصر . . . ؟
و کربلا
همان وادی مقدّس است
فاخلع نعلیک!
اگر عزم آن دیار داری . . .

۳ مطلب با موضوع «کرب و بلا :: از کربلا (اربعین 1437)» ثبت شده است

بسم الله 

دوبار اخیر، هر دوبار چهارشنبه به کاظمین رسیده بودیم. هربار قدر یکی دوساعت توقف داشتیم. به اندازه ی یک سلام والسلام. بعد زیارت هنوز نیم ساعتی فرصت داشتیم که بنشینیم و دعایی بخوانیم. نمی دانم چه حکایتی داشت که هربار زیارت این حرم قسمت می شد یک اتفاقات ناب نویی برایم می افتاد. -حکایت اولین بارش را در خاطرات اربعین 91 نوشته ام. اولین بار دعای عالیه المضامین را آنجا خواندم و عجیب حلاوتی و حیرتی داشت برایم- این بار، بار پنجم بود و نزدیک بیست و هشت صفر. نشسته بودم توی حیاط . سرم پایین بود. کسی زد روی شانه ام. زن جوانی بود تسبیح به دست. یک دانه را میان انگشتهایش حصار کرده بود و به سمتم گرفته بود. ختم صد قل هوالله برداشته بود. گویا این ختم را چهارشنبه ها برمی دارند. می ایند حرم و دوره می چرخند و هرکس دست میگذارد روی یک دانه تسبیح و یک قل هوالله میخواند و دانه را رد میکند و می روند سراغ نفر بعدی. یک دورش که تمام می شود تسبیح را یا به ضریح می بندند یا جایی گوشه ی حرم اویزان میکنند یا می دهند به کسی. دقیق نمی دانم .هر سه کار را دیدم که می کردند. دانه دانه تسبیح رنگارنگ بود که می آمد جلوی صورتم که قل هوالله ی اش کنم و دعایی کنند و لبخندی بزنم و در دلم بخواهم خدا حاجتشان را بدهد. رسم دیگری که در میان زنان کاظمیه دیدم حلقه زدن و روضه خوانی هایشان بود. یکی که حدودا سن و سال دار هم بود می نشست و زائرین را صدا می زد که دورش بنشینند و همراهی اش کنند . تعداد به پنج شش نفر که می رسید شروع میکرد به نوحه خوانی! آن روز توی آن صحن نسبتا کوچک ده دوازده حلقه کوچک و بزرگ از زنان همزمان داشتند نوحه خوانی می کردند. و هرچه گوش می دادم بیشتر در مدح حضرت مولا علی علیه السلام می خواندند و تسلیت به ایشان.. -حکایت عجیب و تامل برانگیزی است  مدح مولا علیه السلام در آستانه ی بیست و هشت صفر.. و پیاده روی های مسیر کربلا به نجف برای تسلیت رحلت پیامبر صلی الله به حضرت مولا علیه السلام- زیارت های کاظمین همیشه حال خوبی برایم داشته و حال خوبش هم برایم برکت داشته. هربار که یادش میفتم حالم خوب می شود. خدا را شکر برای نعمت هایی که هنوز نعمت بودنشان را یادمان نرفته.


خطاب به: دلم یک تسبیح فیروزه می خواهد، که قل هوالله اولش را من بخوانم و قل هوالله آخرش را تو . خودت هم ببری به نیت باز شدن این گره در گره ها به پنجره ی ضریح ببندی اش . مطمئنم همه گره ها باز می شوند. حتی این گره چندین ماهه ی افتاده به ابروی من. به لبخند. به اعجاز  خانواده حضرت شمس علیهم السلام . 



۴ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ ارديبهشت ۹۵ ، ۰۰:۵۲


عادت ندارم اینجا از نوشته های دفترهایم بنویسم، اما امشب که داشتم دفتر امسال را مرور می کردم، رسیدم به خطوطی که در مسجد کوفه نوشته بودم و وقت خواندن، حس کردم به حال و هوای اینجا هم می خورد. پس می نویسمش: 


...خوب که نگاه کنی، از پس فتنه هایی که اینجا نطفه بسته و جان گرفته و جا به جا نفس اسلام را بریده، هنوز از در و دیوار این مسجد توحید می بارد. این علی (علیه السلام) است که حق است و حق است که باقی است. و حق است که کیسه به دوش، خانه به خانه و نفر به نفر می گردد تا مبادا از پای افتاده ی ناتوانی که بار غفلت و جهلش زمین گیرش کرده گوشه ای بی رزق مانده باشد. وقتی که آمدی دستگیری می کنند، اما اینکه بر میگردی و همچنان دست خالی و خسته مانده ای، دیگر به  کیسه ی پاره ی سوراخ خودت بر می گردد. حالا، اینجا، گوشه ی مسجد کوفه نشسته ام و دارم حلاوت مناجات بار قبل را مرور می کنم. که خود نقطه ی عطف تمام فکر های مسیر کربلای سال گذشته ام شد. و حیرت می کنم از حال امروزم که هیچ تعریفی ندارد. بی تعریفی از ثواب و صواب نشسته ام و پیش از آنکه طلب کنم هر خواستنی را از شهید محراب مسجد کوفه، تمنای رفوی کیسه ی درز در رفته ی وجودم را دارم..چرا که فارغ از چه خواستن اصلا روی خواستن را هم ندارم با این وجود ناقص درب و داغان...

۱ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ بهمن ۹۴ ، ۲۲:۳۹


قرار ساعت هفت و نیم بود زیر تله‌ویزون مقابل حرم حضرت ابالفضل. ساعت شش و بیست دقیقه بود که آمدم نشستم گوشه ای از حرم که کمی دعا بخوانم . تکیه داده بودم به در چوبی و هنوز غرق تماشای زایرین بودم که کتابی آمد جلوی صورتم. سر برگرداندم.پیرزنی عرب بود. حدودا شصت ساله. اشاره کرد زیارت امام عباس را برایم می خوانی؟ گفتم : چشم. شروع کردم به خواندن. وسط های زیارت نامه دیدم چقدر لحنم عربی شده! به السلام علیک یا ابالفضل العباس که رسیدیم دستش را بر سینه گذاشته بود و سرش را پایین انداخته بود و کلمات مرا تکرار می کرد. زیارت نامه که تمام شد، صفحه بعد را نشان داد. زیارت بی بی ام البنین را هم بخوان. خواندم. زیارت عاشورا را هم بخوان. عجب زیارت عاشورای گوارایی شد آن زیارت عاشورا. به پهنای صورت اشک می ریخت این زن...اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد و آل محمد و آخر تابع له علی ذلک.......... 

موقع سلام تمام قد ایستاد و ایستادم و سلام دادیم... تمام که شد تشکر کرد و دعا کرد. جزاک الله خیرا حبیبتی. همان گوشه آرام نشست برای خودش با انگشتان دستش ذکر می گفت. وقتی هم که می خواست برود ، داشتم نماز می خواندم. صبر کرد سلام را که دادم با اشاره دست خداحافظی کرد و رفت. قرآنم را برداشتم که سوره ای بخوانم. اواسط سوره مومن بودم که یکی دیگر صدایم کرد "خانم" نگاه کردم. زن میانسال افغان کتاب دعا را دستش گرفته بود و دنبال زیارت نامه حضرت عباس می گشت. برایش صفحه زیارت نامه را آوردم. گفت میخوانی؟ می ترسم غلط بخوانم. شروع کردم برای او هم. زیارت نامه که تمام شد دیدم ساعت هفت و نیم هم گذشته و بقیه در آن سرمای بیرون منتظرم هستند. رزق زیارت آن نوبت، دو زیارت نامه و یک زیارت عاشورا بود و یک سوره ی مومن نیمه تمام. و یک عالم شوق ازینکه اجازه داده اند زیارت نامه شان را برای زایرینشان بخوانم. اینکه خودت باشی و در خلوتت با امام و صاحب‌دلت یک حساب است و اینکه اذن بدهند برای زایرینشان تو زیارت نامه بخوانی دهها حساب..خوش بحال آنها که لیاقتشان، لیاقت مدام است و متصل. و بلا انقطاع توفیق خدمت در حضور حضرات عالیات علیهم السلام را دارند.

۳ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ دی ۹۴ ، ۱۱:۳۷