شهاب قبس

پروانه‌وار گرد وجود تو می‌پرم *** تا شعله‌ای ز آتش عشقت عطا کنی

شهاب قبس

پروانه‌وار گرد وجود تو می‌پرم *** تا شعله‌ای ز آتش عشقت عطا کنی

شهاب قبس

حسین - علیه السلام -
در میان گودال
" شهاب قبس" شد
برای ما
مضطرّانِ در راه مانده
برای دنیای تاریک‏مان

[ مصباح الهدی ]

می‏شنوی؟
از میان نوری سرخ
ما را فرا می‏خواند :
هل من ناصر . . . ؟
و کربلا
همان وادی مقدّس است
فاخلع نعلیک!
اگر عزم آن دیار داری . . .

۵۶ مطلب با موضوع «کرب و بلا» ثبت شده است

بسم الله
روز اربعین؛ حرم حضرت حسین علیه السلام
ساعت گرفتم ۵۰ دقیقه توی صف بودم تا به ضریح برسم و مجموعا پنج دقیقه زیر قبه و پنج ثانیه نزدیک ضریح. بیرون آمدم و توی رواق داخلی دنبال جایی برای نشستن بی دردسر می‌گشتم که با یک موج جمعیت از درب خروجی بیرون برده شدم! چادر را مرتب کردم و دوباره وارد رواق شدم؛این بار به‌جای جمعیت و همهمه رواق با یک ضریح و یک جماعت زائر قرار یافته روبرو شدم!از در کناری وارد شده بودم و انجا قبر جناب ابراهیم مجاب رحمه الله بود. بعد از زیارت جایی خیلی نزدیک ضریح کنار یک گروه پاکستانی/هندی؟ نشستم و کتاب دعا را باز کردم. زیارت‌نامه‌ها و دعاهای مربوط و ممکن را که خواندم،هنوز نیم ساعتی وقت بود. توی لیست نگاه کردم زیارتنامه حضرت زینب سلام الله علیها به چشمم آمد. با خودم گفتم چند صفحه بیشتر نیست تا ساعت قرار با بقیه خواندنم تمام می‌شود. شروع کردم: 
۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ فروردين ۹۶ ، ۰۳:۰۰

بسم الله

اربعین‌ها زیارت ضریح حضرت عباس علیه السلام برای خانم‌ها میسر نیست، چون بسته است؛ و این باب تازه‌ای از زیارت می‌گشاید برای زائرینی که از بوسیدن و لمس ضریح محروم شده‌اند. بعضی بارها و بارها به سرداب می‌روند و ضریح پایین را زیارت می‌کنند و حتی گاهی شبها را در همان زیر زمین بیتوته می‌کنند و در خلوت نیمه‌شبانه عرض حالی و طلب حاجتی می‌کنند. بعضی دیگر وقتی را که صرف ایستادن در صف زیارت ضریح می‌شد را به نماز و دعای مستحبی می‌گذرانند. بعضی دیگر نیز می‌روند روی بلندی درب خروجی به بین الحرمین که ضریح از روبرویش پیداست و می‌ایستند به تماشای ضریح و نجوا با صاحب مکان علیه السلام. عده ای اما پشت درب‌های بسته می‌نشینند و درها را می‌کوبند و ناله می‌زنند و دل سبک می‌کنند. بعد از آن هم می‌آیند به شباک چوبی تعبیه شده در دیوارهای صحن دخیل می‌بندند.. 

- روز آخر بود. هنوز بیش از یک ساعت به اذان مغرب مانده بود. روز اربعین که صحن‌گردی هم نمی‌شد کرد. نشسته بودم به تماشای دور و برم که چشمم به یکی از همین شباک چوبی افتاد. رفتم روبرویش ایستادم. پر از گره های سنگین و سبک شده بود. در خیالم رفتم توی دنیای صاحبان‌ گره‌ها. امیدها. استیصال و حوائجی که پشت این گره‌ها به دامن حضرت گره گشا زده بودند. نمادی از بسته‌گی فکر و دل و ناتوانی از تنهایی به دوش کشیدن آنچه برای روح سنگینی می‌کند. و گاهی استدعای تضمین آسودگی حال و آینده.. 

داشتم برای گشوده شدن و بسط دل‌های صاحبان گره‌ها دعا می‌کردم و به حوادث بعدی زندگی‌ها بعد از استجابت دعاهایشان فکر می‌کردم. به نگاه‌های متفاوت و به تبع آن رفتار متفاوتی که از زایرین مقابل این شباک می‌شد مشاهده کرد. زن‌های ایرانی‌ که می‌آمدند دخیل می‌بستند دعایی می‌کردند و می‌رفتند. بعضی هم که به کاری برعکس دخیل بستن معتقد بودند. گره پارچه ها را باز می‌کردند به این نیت که جناب گره گشا،واسطه  گشایش امورشان بشود.فکر کردم این رویکرد به دخیل بستن (و گشودن) می‌تواند لطیف‌تر باشد.

زنهای هندی و پاکستانی بیشتر دست در حلقه های شباک می‌انداختند و سرهایشان را زیر می‌انداختند و دعا می‌کردند.آخر کار هم دست‌ها را به صورت می‌کشیدند و تعظیمی کوتاه می‌کردند و می‌رفتند. 

 زنهای عرب اما دخیل بستنشان هم مدل دیگری بود. گره ها را محکم می‌بستند و گره روی گره می‌انداختند. گاهی کنار که می‌رفتند جای دستانشان روی شباک یک گلوله گره کور می‌ماند. 

خانم عرب زبانی خطابم کرد. سیده زینب سلام الله علیها او ام البنین؟؟ شبیه علامت سوال نگاهش کردم فقط! قیافه ام را که دید پرسید ایرانی؟؟ بعد که دید ایرانیم بدون توضیحی یک دخیل بست و رفت..رفتم توی فکر که منطورش از این دو نام چه بوده؟درهای ورودی به ضریح که بسته است، اینجا هم که نزدیک دری نیست اصلا(  درهای ورودی به ضریح امام حسین علیه السلام هر کدام به نام یکی از بانوان اهل بیت علیهم السلام است،به همین دلیل به ذهنم رسید شاید اینجا هم همانگونه نام‌گزاری شده باشد) آنجا ایستادم ببینم می‌توانم ازین ماجرا سردر بیاورم یا نه..

۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ بهمن ۹۵ ، ۰۵:۵۶

بسم الله

نشسته بودم توی حرم حضرت عباس علیه السلام و داشتم برای خودم زیارت‌نامه می‌خواندم. آمد نشست روبرویم و سرش را کج کرد که صورتم را ببیند. بهش نمی‌آمد بیشتر از نه سال داشته باشد. از این‌گونه خیره نگاه کردنش جا خورده‌م ولی می‌خواهم به روی خودم نیاورم ولی نمی‌توانم. سرم را بالا می‌گیرم و به او لبخند می‌زنم. سرش را با خجالت به سمت دیگر برمی‌گرداند. برای اینکه خجالتش کمتر بشود دو شکلات از کیفم در می‌آورم و به سمتش می‌گیرم. خانمی که همراهش است بدون لبخند نگاهم می‌کند و تشکر می‌کند. دخترک حوصله اش سر رفته دلش می‌خواهد سرش گرم شود و خانم همراهش که بنظر می‌رسد مادربزرگش باشد تازه جامعه کبیره را شروع کرده و این یعنی حالا حالاها اینجا خواهند نشست‌. از بلدش می‌پرسم. بغدادی است و کلاس چهارم است و اسمش تبارک! از شنیدن نامش ذوق می‌کنم. بعضی از عراقی‌ها اسمهای بهشتی فوق العاده ای برای بچه هایشان می‌گذارند. آلاء.آیه. تبارک. سندس. فردوس. حوریه. نورا و خیلی اسمهایی که لطافتشان آدم را سر ذوق می‌آورد..

 به تبارک پیشنهاد می‌دهم با هم قرآن بخوانیم. اول با تردید نگاهم می‌کند و و بعدتر با خوشحالی می‌گوید ok!و دستش را شبیه لایک فیس‌بوکی نشان می‌دهد. قرآن را دادم دستش و گفتم تو بگو چه بخوانیم.چشمهایش را بست و با انگشت اشاره صفحه ای را باز کرد. ۲۵ ابراهیم آمد. صفحه را برگرداندم از اولش شروع کردم به خواندن. سوره را که شروع کردم گاهی به صورت من نگاه می‌کرد و گاهی به صفحه قرآن. انگار معلمی باشد که از شاگردش امتحان قرائت می‌گیرد. من هم گذاشتم او معلمی کند. هر چند خط که میخواندم مکث میکردم تا او بگوید اعراب کلمه چیست. او هم حروف را جدا جدا می‌کرد و یکبار تمام کلمه را تلفظ میکرد و وقتی من کلمه را تکرار میکردم با انگشت شستش تایید میکرد و می‌گفت "صحّه"..یک صفحه من و یک صفحه او خواندیم و خواندیم و خواندیم تا سوره تمام شد. سوره زمر را هم همین‌گونه با هم می‌خوانیم و تبارک کمی خسته می‌شود. از نیمه های سوره قرآن را می‌دهد من بخوانم و او با انگشتانش زیر آیه ها خط می‌کشد. همسفرانم نشسته بودند که قرآن ما تمام شود و برویم. من دلم هنوز قرآن خواندن با تبارک را می‌خواست. بهشان پیشنهاد کردم بروند زیر زمین سرداب را زیارت کنند.گفتند تو هم بیا! ما تنها نمی‌رویم. به تبارک گفتم که برمی‌گردم در حالی که معلوم نبود همسفرانم حوصله دوباره نشستن داشته باشند یا نه.. رفتیم زیر زمین و سرداب را زیارت کردیم. روی پله برقی در حال بالا آمدن به همسفرانم گفتم می‌دونید که توی حر‌م‌ها خوندن زیارت جامعه خیلی ثواب داره؟ می‌خواید برگردیم تا وقت هست شما جامعه بخوانید؟ یکی از همسفران دلش میخواست برود تل زینبیه و من دلم پیش تبارک بود و از دور با چشم دنبالش می‌گشتم که هنوز هست یا نه. قرار شد نیم ساعت دیگر حرم بمانیم و بعد برویم تل زینبیه. برگشتیم سر جای قبلی . تبارک هنوز قرآنی که دستش داده بودم را روی پایش گذاشته بود و و دور و برش را نگاه می‌کرد. از دور که دیدمش برایش دست تکان دادم.او هم دید که دارم می‌روم سمتش و برایم دست تکان داد. خانم بی‌لبخند همراهش برگشت ببیند دخترک برای که دست تکان می‌دهد؛ وقتی دیدم من آشنای تبارکم، رویش را برگرداند و به قرائتش ادامه داد.. همین‌که نشستم تبارک پوست شکلات را نشانم داد و با دست  جلوی دهانش را باد زد و گفت "حار جدا"!! تازه فهمیدم از شکلاتهای زنجبیلی‌م بهش داده‌ام که تندیش دهانش را سوزانده.. بسی خجالت زده از محبت حارّم بلند شدم بروم برایش آب بیاورم که دستم را گرفت که بنشینم و گفت آب خورده ام! بیا دوباره قرآن بخوانیم. یکی دو سوره کوتاه خواندیم. فهرست سوره ها را آورد و دو سوره را با انگشت نشان داد که یکی از این دو را بخوانیم. دو سوره یکی‌ش سوره مریم بود و دیگری فتح‌! گفتم تو انتخاب کن. انگشت گذاشت روی سوره فتح و شرط کرد بیشترش را من باید بخوانم. نیم صفحه آخر سوره را خودش برایم خواند و کتاب را بست. هم تبارک خسته شده بود و هم همسفرانم که جامعه نخوانده بودند و دلشان تل زینبیه می‌خواست. من اما دلم ساعت‌ها آرامش این قرائت قرآن دوتایی را می‌خواست هنوز.. اما عمر دوستی پر حلاوت من و تبارک به اندازه همین چند سوره عزیز بود. باید او، حرم حضرت کفیل علیه السلام و حلاوت آن قرائت نیمه شبانه را به قصد تل زینبی ترک می‌کردم. شاید آنجا برکتی دیگر در انتظارم می‌بود. دستم را به سمتش گرفتم که دست بدهیم و خداحافظی که بلند شد و رویم را بوسید و گفت زیاره مقبوله ان شاءالله ساره ایرانی..

۲ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ بهمن ۹۵ ، ۰۱:۰۱

بسم الله

شب سوم-مسیر نجف به کربلا

موکب کرام الباری: نمی‌دانم اتفاقی بود یا چه که سالن زنانه موکب به دو قسمت ایرانی و عراقی تقسیم شد. ما ده دوازده نفر ایرانی بالای سالن و عرب‌ها پایین سالن و نزدیک در ورودی. این سفر دو همسفر مادر و دختر کربلا اولی همراهمان بودند که در طول مسیر بی حرف و ابراز خستگی جلوجلو حرکت می‌کردند و همین که پایمان به موکبی می‌رسید برای استراحت،بی اعتراض و حرفی از خستگی بیهوش می‌شدند..

آنها که می‌خوابیدند و خیالم که بابت استراحتشان راحت می‌شد تازه مینشستم به تماشای زوار خسته. دنبال قصه هایشان می‌گشتم که ببینم از میان کدام داستان امشب به هم برخورده ایم و فردا که هرکسی راهش را می‌گیرد و به سمت کربلا می‌رود داستانش به کجا می‌رسد..

چشمم به دخترک افتاد دوباره. قبل از نماز  هم او را دیده بودم که خیره به جایی نگاه می‌کرد. بخاطر شباهتی که به سپیده‌ داشت دوست داشتم نگاهش کنم*۱.. اسمش ضحی بود و یکی از افراد آن گروه حدود پانزده نفره‌ای که دم در حلقه زده بودند و با هم حرف می‌زدند بود. داشتم نگاهش می‌کردم که دیدم با گوشی آمد روبروی من نشست و زل زد به چشمهای من! و چیزی خواست. یک جوری حرف می‌زد که عربی‌اش خیلی عربی نبود انگار کردی  هم قاطی عربی کرده باشند و یک زبان تازه ساخته باشند. شارژر میخواست انگار. شارژرم را دادم بهش رفت و دوباره با یکی دیگر که حدود پانزده شانزده ساله بود برگشت. با اشاره و آن زبان غریب به من فهماند که این هم مثل تو  اسمش ساره است. این بار هردوتا نشسته بودند روبروی من کنار گوشی که شارژ بشود. کمی بعدتر یکی دیگر آمد که هم سن و سال خود من بود. گوشی ضحی را کشید و گوشی خودش را زد به شارژ.  او هم نشست روبروی من و شروع کرد به حرف زدن. بی هیچ تکلف و نیاز به لبخندی ،حرفی یا نگاهی که شروع ارتباطی بخواهد با آن شکل بگیرد. من دقیقا از حرفهایش هیچ نمی‌فهمیدم و فقط سر تکان می‌دادم. انگار که فهمیده باشد یکی را از  انتهای سالن صدا زد بیاید و حالی من کند که چه می‌گوید‌ انگار که حرف زدنمان از واجبات باشد! زن میانسال خوشرویی آمد نشست روبروی من و شروع کرد به عربی فصیح سوال پرسیدن. اولین چیزی که من پرسیدم این بود که اهل کجایید که من هیچ نمیفهمم از حرف زدنتان؟ موصل! اهل موصل ساکن کربلا.. آن دختر همسن خودم اسمش لیلی بود و از خدام حرم امام حسین علیه السلام. وقتی فهمید عربی فصیح را متوجه می‌شوم او هم شروع کرد فصیح حرف زدن. باورم شد که حقیقتا وجوبی برای حرف زدن بود که با اشتیاق نشان دادن من به حرفهایشان بیشتر هم شد. 

عکس‌های خانه‌ی موصلشان را قبل از اشغال و بعد از اشغال به من نشان می‌داد و توضیحاتی درباره سرایاالسلام و عملیات های بازپس‌گیری موصل در همان ایام.. هیچ فکرش را نمی‌کردم امشب داستانم با داستان این خانواده موصلی پناهنده به کربلا درین موکب به هم برسد. لیلی از هجرتشان به کربلا می‌گفت و جدا شدن خانواده‌شان از هم. از خواهرش که به اربیل رفته بود. یکی از خاله هایش به نجف و خانواده او و یکی دیگر از خاله هایش به کربلا.و یکی دو دختر از خانواده‌شان با کربلاییها وصلت کرده بودند.در حومه کربلا جایی نزدیک مزار حر ابن یزید ریاحی در دو خانه نزدیک هم ساکن شده بودند.عکسهایی را نشانم داد که حدود سی چهل نفر در یک قاب نشسته بودند. عکسهایی که برای توضیحشان فقط می‌گفت موصل.انگار که تلاشی باشد برای نگه داشتن جمع پراکنده و از وطن رانده شده ای در یک قاب و نشان دادن هویت حقیقی در زمانی که امکان حضور آن جمع در آن شرایط و مکان دیگر وجود ندارد..


خانم میانسال اسمش طوبی بود و خاله ی لیلی  و مادر بزرگ ضحی، از امام زمان عج می‌گفت و نزدیکی ظهور وآزادی موصل و  انهدام داعش و چنان با اطمینان حرف می‌زد که گویی همین حالا اتفاق می‌افتد. 

در طول حرف زدنهایش از خودم پرسیدم "نکند اینها چیزی بیشتر از من می‌دانند که در عین رانده شدگی این همه مطمئن و امیدوار و قطعی حرف می‌زنند؟!" اما می‌دانستم گیر کار، دانستن بیشتر و کمتر نیست که اگر هم باشد آنقدری نیست که این همه تفاوت نگاه ایجاد کند. گیر کار من و امثال من، بی اطمینانی، بی تفاوتی‌ و ناباوری‌مان به آنچه وعده داده شده است.انگار که ما خودمان بلد راه خودمان باشیم. ما به اندازه کافی می‌دانیم به اندازه کافی باور نداریم..

حرف از زمان ظهور و اتحاد شیعه رسید به اینکه چرا ایرانی‌ها عربی را اینقدر کم می‌دانند؟ خانم طوبی خیلی غیرمنتظره از من پرسید:مثلا خود تو انگلیسی بیشتر می‌دانی یا عربی؟ توضیح دادم که کمی عربی می‌دانم و با اصطلاحات عربی عراقی هم کمی آشنا هستم ولی شما واقعا سخت حرف می‌زنید! اینطوری خواستم با اشاره به زبان موصلی رندانه از جواب دادن به سوالش در بروم. حرفم را تایید کرد و گفت ما اتفاقا به زبان شما ایرانیها نزدیکیم. مثلا شما به صلاه میگویید نماز ما هم میگوییم ناماز یا به بنت شما میگویید دختر ما هم میگوییم دختُر!! وقتی دید برایم این تطبیق زبانی جالب است شروع کرد به پرسیدن اینکه شما به فلان فعل  یا اسم عربی در فارسی چه می‌گویید بعد خودش برابر موصلی‌ش را می‌گفت. فکر می‌کنم بیست دقیقه ای به تطبیق زبانی سرگرم بودیم که یکی از زوار ایرانی سرش را از زیر پتو بیرون آورد و  فتوی به باطل بودن تمام سفرم از لحظه ای که از خانه بیرون آمدم تا روزی که به خانه برخواهم گشت داد!!خانم طوبی متوجه شد که زائر ایرانی خوابشان گرفته و به همین خاطر چنین ما را مورد عنایت قرار داده اند حرفش را تمام کرد و موقع رفتن توصیه کرد حتما زبان عربی فصحه(همان فصیح) را یاد بگیرم زیرا زبان کلام الله و نهج البلاغه و زبان تکلم اهل بیت علیهم السلام است و شیعه باید بداند کلام الله و اهل بیت علیهم السلام از او چه خواسته است...

پ ن۱: چقدر دلم برای سپیده تنگ می‌شود و چقدر هرسال دلم می‌خواهد که در این دنیا بود و الان با من بود.هرچند دلم گواهی می‌داد که این مسیر که در دنیا این‌قدر بهشت‌نماست باید حظ و جلوه ای در دنیای دیگر  هم برای ساکنانش داشته باشد

پ ن۲: کربلا که می‌روید حتما با آدمهای آن دور و بر تا می‌توانید ارتباط بگیرید.بخصوص در ایام اربعین. بخصوص درباره اشتراکاتی که میتوانیم داشته باشیم. قرار نیست حرفمان را به کرسی بنشانیم یا سوادمان را به دیگران اثبات کنیم.  گاهی از دل همین همنشینی‌های کوتاه اتفاقات خوب و جالب و تامل برانگیزی رقم می‌خورد. 

پ‌ن۳:کاش وقتی میخواستند برای زوار ایرانی این ایام ویزا صادر کنند یک منشور اخلاقی هم میدادند و ازشان تعهد میگرفتند که بداخلاقی نکنند.بی تفاوت و قدرنشناس نباشند در برابر این مردمی که زندگی و جانشان را برای پذیرایی حاضرند فدا کنند. همه  در مسیر خسته می‌شوند و اصلا با آن شرایط میرویم که خسته بشویم. خستگی وقتی شرایط برای همه یکسان است بهانه خوبی نیست..

پ ن ۴: در مورد عنایت خانم زائر به بطلان سفر من هم که هیچ نگویم بهتر است.فقط توضیح این نکته لازم است که حرف زدن من و خانواده موصلی برای قبل از شام بود که همه بیدارند و صاحب موکبها در رفت و آمد برای تدارک پذیرایی..

پ ن۵: هفته ای دو سه بار پیام از لیلی دارم : سلام علیکم. شلونج ساره؟ :) 

پ ن ۶:کربلا همه لحظاتش برکت است.

۲ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ آذر ۹۵ ، ۱۷:۱۱

بسم الله 

دوبار اخیر، هر دوبار چهارشنبه به کاظمین رسیده بودیم. هربار قدر یکی دوساعت توقف داشتیم. به اندازه ی یک سلام والسلام. بعد زیارت هنوز نیم ساعتی فرصت داشتیم که بنشینیم و دعایی بخوانیم. نمی دانم چه حکایتی داشت که هربار زیارت این حرم قسمت می شد یک اتفاقات ناب نویی برایم می افتاد. -حکایت اولین بارش را در خاطرات اربعین 91 نوشته ام. اولین بار دعای عالیه المضامین را آنجا خواندم و عجیب حلاوتی و حیرتی داشت برایم- این بار، بار پنجم بود و نزدیک بیست و هشت صفر. نشسته بودم توی حیاط . سرم پایین بود. کسی زد روی شانه ام. زن جوانی بود تسبیح به دست. یک دانه را میان انگشتهایش حصار کرده بود و به سمتم گرفته بود. ختم صد قل هوالله برداشته بود. گویا این ختم را چهارشنبه ها برمی دارند. می ایند حرم و دوره می چرخند و هرکس دست میگذارد روی یک دانه تسبیح و یک قل هوالله میخواند و دانه را رد میکند و می روند سراغ نفر بعدی. یک دورش که تمام می شود تسبیح را یا به ضریح می بندند یا جایی گوشه ی حرم اویزان میکنند یا می دهند به کسی. دقیق نمی دانم .هر سه کار را دیدم که می کردند. دانه دانه تسبیح رنگارنگ بود که می آمد جلوی صورتم که قل هوالله ی اش کنم و دعایی کنند و لبخندی بزنم و در دلم بخواهم خدا حاجتشان را بدهد. رسم دیگری که در میان زنان کاظمیه دیدم حلقه زدن و روضه خوانی هایشان بود. یکی که حدودا سن و سال دار هم بود می نشست و زائرین را صدا می زد که دورش بنشینند و همراهی اش کنند . تعداد به پنج شش نفر که می رسید شروع میکرد به نوحه خوانی! آن روز توی آن صحن نسبتا کوچک ده دوازده حلقه کوچک و بزرگ از زنان همزمان داشتند نوحه خوانی می کردند. و هرچه گوش می دادم بیشتر در مدح حضرت مولا علی علیه السلام می خواندند و تسلیت به ایشان.. -حکایت عجیب و تامل برانگیزی است  مدح مولا علیه السلام در آستانه ی بیست و هشت صفر.. و پیاده روی های مسیر کربلا به نجف برای تسلیت رحلت پیامبر صلی الله به حضرت مولا علیه السلام- زیارت های کاظمین همیشه حال خوبی برایم داشته و حال خوبش هم برایم برکت داشته. هربار که یادش میفتم حالم خوب می شود. خدا را شکر برای نعمت هایی که هنوز نعمت بودنشان را یادمان نرفته.


خطاب به: دلم یک تسبیح فیروزه می خواهد، که قل هوالله اولش را من بخوانم و قل هوالله آخرش را تو . خودت هم ببری به نیت باز شدن این گره در گره ها به پنجره ی ضریح ببندی اش . مطمئنم همه گره ها باز می شوند. حتی این گره چندین ماهه ی افتاده به ابروی من. به لبخند. به اعجاز  خانواده حضرت شمس علیهم السلام . 



۴ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ ارديبهشت ۹۵ ، ۰۰:۵۲


عادت ندارم اینجا از نوشته های دفترهایم بنویسم، اما امشب که داشتم دفتر امسال را مرور می کردم، رسیدم به خطوطی که در مسجد کوفه نوشته بودم و وقت خواندن، حس کردم به حال و هوای اینجا هم می خورد. پس می نویسمش: 


...خوب که نگاه کنی، از پس فتنه هایی که اینجا نطفه بسته و جان گرفته و جا به جا نفس اسلام را بریده، هنوز از در و دیوار این مسجد توحید می بارد. این علی (علیه السلام) است که حق است و حق است که باقی است. و حق است که کیسه به دوش، خانه به خانه و نفر به نفر می گردد تا مبادا از پای افتاده ی ناتوانی که بار غفلت و جهلش زمین گیرش کرده گوشه ای بی رزق مانده باشد. وقتی که آمدی دستگیری می کنند، اما اینکه بر میگردی و همچنان دست خالی و خسته مانده ای، دیگر به  کیسه ی پاره ی سوراخ خودت بر می گردد. حالا، اینجا، گوشه ی مسجد کوفه نشسته ام و دارم حلاوت مناجات بار قبل را مرور می کنم. که خود نقطه ی عطف تمام فکر های مسیر کربلای سال گذشته ام شد. و حیرت می کنم از حال امروزم که هیچ تعریفی ندارد. بی تعریفی از ثواب و صواب نشسته ام و پیش از آنکه طلب کنم هر خواستنی را از شهید محراب مسجد کوفه، تمنای رفوی کیسه ی درز در رفته ی وجودم را دارم..چرا که فارغ از چه خواستن اصلا روی خواستن را هم ندارم با این وجود ناقص درب و داغان...

۱ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ بهمن ۹۴ ، ۲۲:۳۹


قرار ساعت هفت و نیم بود زیر تله‌ویزون مقابل حرم حضرت ابالفضل. ساعت شش و بیست دقیقه بود که آمدم نشستم گوشه ای از حرم که کمی دعا بخوانم . تکیه داده بودم به در چوبی و هنوز غرق تماشای زایرین بودم که کتابی آمد جلوی صورتم. سر برگرداندم.پیرزنی عرب بود. حدودا شصت ساله. اشاره کرد زیارت امام عباس را برایم می خوانی؟ گفتم : چشم. شروع کردم به خواندن. وسط های زیارت نامه دیدم چقدر لحنم عربی شده! به السلام علیک یا ابالفضل العباس که رسیدیم دستش را بر سینه گذاشته بود و سرش را پایین انداخته بود و کلمات مرا تکرار می کرد. زیارت نامه که تمام شد، صفحه بعد را نشان داد. زیارت بی بی ام البنین را هم بخوان. خواندم. زیارت عاشورا را هم بخوان. عجب زیارت عاشورای گوارایی شد آن زیارت عاشورا. به پهنای صورت اشک می ریخت این زن...اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد و آل محمد و آخر تابع له علی ذلک.......... 

موقع سلام تمام قد ایستاد و ایستادم و سلام دادیم... تمام که شد تشکر کرد و دعا کرد. جزاک الله خیرا حبیبتی. همان گوشه آرام نشست برای خودش با انگشتان دستش ذکر می گفت. وقتی هم که می خواست برود ، داشتم نماز می خواندم. صبر کرد سلام را که دادم با اشاره دست خداحافظی کرد و رفت. قرآنم را برداشتم که سوره ای بخوانم. اواسط سوره مومن بودم که یکی دیگر صدایم کرد "خانم" نگاه کردم. زن میانسال افغان کتاب دعا را دستش گرفته بود و دنبال زیارت نامه حضرت عباس می گشت. برایش صفحه زیارت نامه را آوردم. گفت میخوانی؟ می ترسم غلط بخوانم. شروع کردم برای او هم. زیارت نامه که تمام شد دیدم ساعت هفت و نیم هم گذشته و بقیه در آن سرمای بیرون منتظرم هستند. رزق زیارت آن نوبت، دو زیارت نامه و یک زیارت عاشورا بود و یک سوره ی مومن نیمه تمام. و یک عالم شوق ازینکه اجازه داده اند زیارت نامه شان را برای زایرینشان بخوانم. اینکه خودت باشی و در خلوتت با امام و صاحب‌دلت یک حساب است و اینکه اذن بدهند برای زایرینشان تو زیارت نامه بخوانی دهها حساب..خوش بحال آنها که لیاقتشان، لیاقت مدام است و متصل. و بلا انقطاع توفیق خدمت در حضور حضرات عالیات علیهم السلام را دارند.

۳ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ دی ۹۴ ، ۱۱:۳۷


دنیای این روزهایم به گونه ای شده بود که من، خودم، داوطلبانه می‌خواستم کربلای امسال را نروم. اما تقدیر چیز دیگری رقم خورد و حالا فردا پس فردا قرار است عازم شوم. کوله بارم این بار به جز شرم،  یک جای خالی دل هم دارد.یک دل که این قدر تنگ بود که حالا که نگاه می‌کنم می بینم انگار نیست...می‌روم خودشان تمام ویرانی ها را آباد کنند.ان شاءالله...

حالا که نگاه می کنم ، به قدم به قدم آن جاده نیازمندم. به جوشن صغیرهای نیمه شب. به عهدهای سحرگاهی.به آل یاسین های غروبهایش و به پاهای خسته ی تاول زده ای که همیشه مرا عقب تر از همه به گروه می رساند. به نیت بانوی سه ساله ای که دیشب نوای روضه اش بی هوا در آستان امام زاده صالح پیچید و ایستاده در محضر امام زاده، سفر امسال را به نام خودشان ثبت کردند. . .

الغرض که چهار بار به شوق رفتم کربلا را، این بار دارم به نیاز می‌روم. به نیاز واقعی. با علم به ویرانی ... 

التماس دعا از بزرگواران و دعاگو خواهم بود ان شاءالله...

۲ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ آذر ۹۴ ، ۲۰:۰۳

کربلای اول، روز دوم من و دو نفر دیگر از بچه های گروه به دلیل نامعلومی از بچه های گروه جدا افتادیم و گم شدیم...در حالی که آقای مسئول گروه کلی حرص و جوش خورده و چندین بار مسیری که آخرین بار همدیگر را دیده بودیم را رفته و آمده، ما خوش و خرم به پیاده روی عصرگاهی مان ادامه می دادیم. در مسیر با دوخواهر نجفی همراه شدیم. پدرشان آبادانی بود و بزرگ شده ی کویت و مادرشان نجفی و خودشان هم تا چند سال پیش آبادان بوده اند و حالا آمده اند نجف پیش خانواده مادری...هر دویشان فارسی را خیلی خوب حرف می زدند. یکی شان دانشجوی حوزه ایران بود و در قم درس می خواند که با دوستم وارد بحث سیاسی و روابط دو کشور ایران و عراق و ... شد و آن یکی خواهرش که امسال تازه می خواست وارد دانشگاه شود با من هم کلام شد. می گفت تلویزیون ایران را می بینند. شبکه ولایت را هم! که زبانش فارسی است را خیلی دوست دارند. چند تا از سریالهای ایرانی که همان موقع ها پخش می شد را نام برد و از بازی بازیگران زنش و چهره هایشان تعریف کرد. می گفت یکتا ناصر را خیلی دوست دارد و عکس پروفایل فیس بوکش را عکس یکتا ناصر گذاشته. می گفت خیلی دلش می خواهد بیاید ایران و اینجا درس بخواند. دوست داشت خبرنگار شود . و البته خیلی دوست داشت با یک ایرانی ازدواج کند. می گفت آنجا آدم خیلی راحت تر است...یک چیز جالبی که در این دو خواهر توجه را جلب می کرد پوشش این دو بود. خواهر بزرگتر که دانشجوی ایران بود با چادر و پوشیه بود و این یکی که کوچکتر بود ازین مانتوهای بلند عربی و شال سرش بود. خواهر کوچکتر می گفت ما چون نجفیم و نزدیک، غروب که می شود ماشین می گیریم و برمیگردیم نجف که جای زایران را تنگ نکرده باشیم. دوباره فردا صبح با ماشین می آییم سر همان تیری که دیشب از آن برگشته بودیم و پیاده روی مان به سمت کربلا را ادامه می دهیم. انگار که گروهی آمده بودند که سر جای مقرری قرار می گذاشتند در یک ساعت خاص که غروب برگردند نجف... روز آخر ورودی شهر کربلا توی ازدحام دوباره دیدمشان. ولی آنقدر جمعیت میان ما فاصله انداخته بود که تنها به لبخند و دست تکان دادن بسنده کردیم...

۲ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ خرداد ۹۴ ، ۰۱:۰۷


ظهر جمعه؛ بعد از نماز ظهر و عصر نشسته بودیم توی رواق آینه کاری شده حرم مولا و تازه داشتیم حلاوت حضور در حریم حضرت پدر را می‌چشیدیم. بر خلاف انتظارم هیچ خلوت نبود. هرچند ازدحام اربعین را اصلا نداشت ولی باز هم برای نماز مجبور شدیم پراکنده بنشینیم...جماعت حاضر در رواق، عموما عرب بودند و از آن عربهایی که هیچ زبان فارسی و حتی اشارات نیم عربی ما را اصلا نمی‌فهمیدند!! نشسته بودیم و مامان مدام می پرسید نمی شود برویم ضریح را زیارت کنیم؟ و خواهر نمی دانم روی چه حسابی می گفت " نه در ورودی به حرم بسته است"!! و مامان دوباره مشغول کتاب دعایش می شد. پا شدم به مامان گفتم من می روم همین دور و بر یک چرخی بزنم برمی گردم... رفتم سمت درب ورودی!دیدم خواهرم تمام این مدت در ورودی رواق به ضریح را نگاه می کرده و می دیده بسته و به ما می گفته که نمی شود برویم زیارت! خب من هم که سابقه بسته شدن در ها را در اربعین ها داشته م باورم می شد که شاید باز هم بخاطر شلوغی درها بسته است! از رواق رفتم بیرون و از در بغلی وارد شدم . آنقدر سریع و ناگهانی رسیدم به ضریح که زبانم بند آمده بود. من که هیچ وقت این قدر زود نمی رسیدم. باید آنقدر به انگورهای روی ضریح خیره می شدم که از حضور در حریم حضرت پدر مست می شدم و یاعلی گویان دستی به ضریح می رساندم .آن هم اگر تن به موج جمعیت می زدم. که اغلب همان نگاه می شد بوسه ای از دور که حسرتش بر لبانم می ماند...حالا انگار کسی پرتم کرده باشد توی بغل ضریح! حقیقتا نفسم بند آمده بود. نمی دانم این چه سری است؟ یک وقتی به آب و آتش می زنی خودت را به اینجا برسانی و حالا اینقدر نزدیک شده ای و تاب تحمل نداری! می آیم عقب . می روم به مامان می گویم در باز است می خواهی بروی زیارت؟می گوید:خیر ببینی بیا بریم. اسما هم با ما همراه می شود.پشت سر مامان دوباره سمت ضریح حرکت می کنم. می رسیم به ضریح. این بار کمی شلوغ تر شده. دوباره تاب ماندن ندارم. به بهانه ی اسما خود را عقب می کشم و می ایستم گوشه ای و زیارت زائران را تماشا می کنم. چقدر شرمنده ام. از خودم... برمی گردیم پیش خواهرم. این بار او میخواهد همراهش شوم. می گوید می ترسم توی شلوغی گیر کنم. نمی گویم آنقدر شلوغ نیست که گیر کنی.دلم نمی گذارد بگویم. بار سوم باز هم وارد می‌شوم. شلوغ تر از بار قبل شده.از سمت مردانه ضریح صدای "لبیک یا حیدر" می‌آید. دوباره دست می اندازم توی پنجره های ضریح. انگار تازه یادم آمده اینجا کجاست؟!دل تنگی‌های آغوش پدرانه تازه سر باز می کند...می مانم همانجا.آنقدر که حس می کنم حالا آنقدر سبک شده ام که برگردم. آنقدر که حتی بقیه حرم آمدن ها به نگاهی از دور بسنده کنم. این همان آرامشی است که از نجف انتظار داشتم...می آیم عقب . می ایستم نزدیک در خروجی به تماشا. به زمزمه. حالا من هم حرف دارم. درد دل دارم. اظهار شرمندگی دارم. عدر خواهی دارم. حاجت حتی. تمنای دستگیری و فهم‌ش را...سه بار باید می آمدم و بر می‌گشتم تا قفل دلم باز می شد. یعنی اینقدر سنگین بوده ام و در قبض که خودم خبر نداشتم؟! عجب حکایتی...ایستاده بودم و حرف هایم هم تمام شده بود. نمی دانستم چه بگویم و بیرون بیایم؟! پیرزن عربی عقب عقب به سمت در آمد.آستانه در را بوسید و رو کرد به ضریح ، نمی دانم چطور می توانست در میان گریه این همه محکم بگوید" شکرا یا ابالحسن شکرا لزیارتک.شکرا یا ابالحسن.شکرا..." رو کردم به ضریح و گفتم : آقا جان؛ این بیچاره الکن را خودتان دریابید که حرف دلش را هم خودتان از زبان زائرتان یادش می دهید...شکرا یا ابالحسن. شکرا...

۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ خرداد ۹۴ ، ۰۰:۲۵


یادم هست فرداشب اربعین، همان شبی که تا صبح بین الحرمین ماندیم، نیمه های شب که از شارع العباس ( خیابان رو به باب القبله حضرت عباس) داشتیم به سمت بین الحرمین می رفتیم، خسته از شلوغی و سنگینی کیف و راه رفتن، رو کردم به حرم حضرت کفیل و گفتم: آقا قربونت یه کربلا تو خلوتی بطلب. اصلا این دفعه دیگه عید بطلب بیام... همراهان به من خندیدند! گفتند خیلی رو داری که شرایط هم می‌گذاری برای حضرت عباس که کربلای بعدی چنین باشد و چنان! خندیدم و گفتم : من اینجا حساب دفتری دارم. خودم می دونم و خودشون...

گفتم ولی باورم نمی شد که به این زودی حساب دفتری تسویه کند! این که مثلا مبعثی را نجف باشی و شب سوم شعبانی کربلا. ان شاءالله...این که سر دو سه روز یک حرف جدی بشود و برود که رنگ واقعیت بگیرد به خودش...این که مثل همیشه به وعده وفا کنند و من بی نهایت باره شرمنده شان بشوم از عهدهای نبسته و نیم بند و شکسته ... راستش را بخواهید این بار، خیلی مبهوتم. بهتی نه از جنس شرمندگی بار قبل و نه از جنس اشتیاق دوبار قبل تر. مبهوتم چون من نمی دانم این همه لطف برای چه دارد به سمت من جاری می شود. در واقع نمی دانم کسی که شب تولدش دعوتش کرده اند ایوان طلای حضرت مولا چه کار باید بکند؟!چه بخواهد؟ چه رفتاری باید داشته باشد؟ مبهوتم مثل گدایی که رفته در یک خانه اربابی را محکم کوبیده بدون این که فکرش را کرده باشد که خب در که باز شد چه بگوید و چه بخواهد؟ حالا در آستانه ی گشوده شدن در، نمی دانم چه باید بگویم و چه بخواهم؟! نه این که در قبلا و  پیش از این باز نبوده باشد ها! بوده، خیلی پیش تر از اینکه من باشم هم بوده، منتها من نبوده ام! من پشت در نایستاده بودم! یک بار در یک متن توی همین وبلاگ نوشتم حضور در مکان/ زمان مقدس مثل آینه می ماند. مثل آهن ربا هم هست.براده های پراکنده دلت را در یک جهت واحد و درست جمع می کند و به شکلی خاص ردیف می کند! و بهت من و دست پاچگی م از این است که رو به مرکز مغناطیس هستم و نمی دانم باید براده های دلم را چه شکلی بخواهم که برایم بسازند! جهتش را می دانم ها! شکلش را نمی دانم. یک وقتی به بعد آدمی که کارش می شود طلب و سوال و به تعبیری گدایی، باید بدانذ که هربار چه بخواهد. باید یاد بگیرد روش مند طلب کردن را. باید هدفمند گدایی کند.آدم هرچه بیشتر به فقر و نداری خودش و کرامت و دست‌گیری حضرات عالیات سلام الله علیهم واقف می شود، لیستش بلندبالاتر می شود. اصلا این حرف ها را بیخیال، می دانی دلم چه می خواهد؟ یک ساعت بی تابی دم رفتن کربلای اولم را ...            حس ناب درک حضور، شوق رسیدن به آرزویی که برایش ساعتها در خلوت بال بال زده بودم...

خرم آن لحظه که مشتاق به یاری برسد...

باید تشنه باشی تا لذت سیراب شدن را بتوانی درک کنی...

۱ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ ارديبهشت ۹۴ ، ۰۱:۳۴


و اما امسال کربلا ....

کربلای عجیبی بود! لحظه لحظه اش را انگار قبلتر کسی توی اتفاقات قبلی چند ماه گذشته جا داده باشد. مثل همان استخاره و قرآن خواندن توی حرم اباعبدالله (علیه السلام) . . . انگار تکه تکه های سفر را قبلا دیده باشم! ورودی کربلا...سر دوراهی که خیلی ها مستقیم می‌روند تا ورودی حرم حضرت سقا و ما که پیچیدیم سمت راست که انگار میان بری باشد از بین نخلستانی که حالا پشت موکب ها پنهان شده بود. آرام آرام داشتیم حرکت می کردیم. قدم ها بعد از ورودی شهر خیلی کند و کوتاه شده بود. انگار که این ساعت های آخر را بخواهی کش دهی. رسیدن، مقصد بود اما، خود مسیر هم عشق بود. حتی همسفرهای کربلا اولی‌مان هم که از صبح شور رسیدن داشتند دلشان نمی‌آمد تند حرکت کنند. پا برهنه‌ها شور دیگری داشتند. تاول زده ها هم لنگ لنگان، آرام آرام پشت سر بقیه قدم بر می‌داشتند... تیرها دوباره از یک شروع شده بود. حدود تیر 32 بودیم! صدایی آمد...

حسین من....بیا و این دل شکسته را بخر

حسین من... مسافر جا مانده را با خود ببر...حسین من . . . حسین من . . . 


ایستادم. ایستادیم! خشک شده بودم سرجایم! من این صحنه را قبلا دیده ام! با همین نوا. با همین صدا...در همین حال و هوا...

درست زمانی که مطمئن بودم دیگر کربلای امسال منتفی است. درست همان روزهایی که خیلی بد حال بودم. درست همان روزها...یک شب همین صحنه را در خواب دیدم. همین که داریم می‌رویم به سمتی که پناهگاهمان بود.جایی که ذکر حسین می‌گرفتیم.جایی برای روضه های در خلوت.مثل یک غار و موقع حرکت همین صدا را شنیدم. حسین من....بیا و این دل شکسته را بخر... حسین من ... مسافر جا مانده را با خود ببر....همانجا آنقدر اشک ریخته بودم و صدا زده بودم که خوابم تمام شده بود...

حالا دقیقا با همان حال و احوال خسته داشتم به سمت حسین علیه السلام می‌رفتم. این بار اما تن خسته بود و دل آرام. به لطف نگاه‌شان...الحمدلله.

۲ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ بهمن ۹۳ ، ۱۳:۳۸

این کربلا رفتن ها اگر فقط یک دستاورد خیلی مهم داشته باشد -که بیش از یکی داشته- آن اینست که فهمیده م آن وجهی از وجود مقدس امام حسین که مداحان می گویند با امام حسینی که در کربلا آدم با تصور و تامل تصویرش میکند  خیلی فرق دارد...

گرچه به شخصه از آن به این رسیده م ولی درک این فرق را برای همه دوست دارانش آرزو مندم....



# تامل های خام و نتیجه هایش

۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ دی ۹۳ ، ۰۱:۴۲


داشتیم پای پیاده از نجف می‌رفتیم سمت کوفه .از شارع الرسول که پیچیدیم به بلوار اصلی، خوردیم به یک هیئت هندی-انگلیسی که اولش گمان کردیم هندی هستند و بعدش فهمیدیم از لندن آمده اند.مداح هندی‌شان داشت نوحه ای می‌خواند که یک بندش نوحه بود و بند بعدی را نادعلی می خواندند...

نادعلیا مظهرالعجائب

تجده عونا لک فی النوائب

کل همّ و غمّ سینجلی

بعد می‌ایستادند به احترام و دستها را بالا می‌بردند

بعظمتک یالله

بنبوتک یا محمّد 

بولایتک یا علی

علی علی علی علی.....

وقت گفتن علی علی به سینه می‌کوفتند. با چشمان گریان و این را هر بند تکرار می‌کردند . انگار بار اولشان باشد برای مولا اشک می‌ریزند!  

نوحه هندی که تمام شد مداح دیگری آمد و نوحه ای انگلیسی را شروع کرد. نوحه ای بس سوزناک که جمله ی منقلب کننده ای که از آن یادم مانده این است:

We never forget you hosein

و حسین را یک جوری با سوز می‌کشید و باز گریه‌ی همراهان که حالا تعدادشان خیلی بیشتر از خود کاروان اصلی‌شان شده بود. کلی ایرانی و عراقی و ... پشت سر این هیئت راه افتاده بودند و از تأثر این هیئت هفتاد و دو ملت متأثر شده بودند...

رفتم با یکی از خانم‌های کاروانشان سر صحبت را باز کردم. گفت از یکی از مراکز شیعیان لندن هستند و از ملیت های مختلف . کلی تقاضا کرده اند تا این تور زیارت عراق برای اربعین را برایشان راه انداخته اند. می گفت اینجا آرزوی خیلی هامان بوده. و چندین بار پشت سر هم گفت الحمدلله الحمدلله الحمدلله که به آرزویشان رسیدند...

یکی از همراهانم جلوتر رفت که از یکی‌شان عکس بگیرد، وقتی برگشت گفتم چی این آدم توجهتو جلب کرد که رفتی عکس گرفتی ازش بین این همه جمعیت؟ گفت :شیش دونگ مسلمونیش. رنگ پوست و چهره ش معلوم بود اروپاییه. پیرهن بلند و شلوار گشادش هم معلومه که لباس همیشگی و عادیش نیست . آدمی که توی یه "لایف استایل" دیگه بزرگ شده و زندگی کرده، اومده اینجا که پای پیاده بره کربلا. اونم با پای برهنه.از خود نجف... چی میشه که اینا اینقدر شیش دونگ مسلمون میشن تو اون دیار و ما برای هر یه دونگ مسلمونیمون اینقدر چون و چرا میاریم و دنبال تبصره ایم که بپیچونیمش؟! گفتم: نمی‌دونم. شاید اونا تشنه ترن . شاید وقتی میرن دنبالش و پیداش میکنن به تمامه می‌پذیرنش. و ما چون همین نصفه و نیمه  دین خودمون رو هم با فکر و تامل و تحقیق تثبیت نکردیم، این‌قدر دچار تزلزلیم. و خیلی شایدهای دیگه. اما می دونم پای کار بودن و شیش دونگ مسلمون شدن و موندن کار بزرگیه. ما هم اگه الان اینجاییم اومدیم بگیم که میخوایم باشیم و بمونیم. و پای همه ش وایسیم. شیش دونگ. فرق این کربلا و کربلای وقتای دیگه و دیدن این صحنه ها شاید همین تلنگرا باشه. کاش ببینیم. کاش این دیدن فقط تماشا نباشه و وارد سیستم تاملی مون بشه.و تامل نتیجه بده و وارد عملمون کنیم. کاش درس ها رو بگیریم...

 سر یک دو راهی از هیئت شان جدا شدیم. از کنارمان که رد می‌شدند یاد اصطلاح "وحدت در عین کثرت و کثرت در عین وحدت" افتاده بودم. از ملیت ها و رنگ های گوناگون و همه رو به سوی یک مقصد!هیئت شش دانگ‌ها به کربلا می‌رفت و ما -بحث‌کنان بر سر ماندن و شانه خالی کردن - به سمت کوفه . . . 

۱ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ دی ۹۳ ، ۰۱:۴۶


یک روز بعد از اربعین- کربلا- مجمع الکوثر- طبقه دوم:

از حرم که برگشتند، دیدند تمام کوله ها و وسایلشان ریخته شده وسط، بدون این‌که از قبل کسی چیزی گفته باشد. با تعجب سراغ مسئول را گرفتند که چند و چون ماجرا را برایشان بگوید. جناب مسئول اظهار بی خبری کرد و گفت اگر می خواهید امشب هم این‌جا بمانید باید پول اضافه بدهید. وقتی پرسیدند خب چرا این را به زبان خوش نگفتند و اصلا چرا دست به وسایلشان زده، مسئول عراقی آن‌جا سر رسید و با تشر و عصبانی اشاره می‌کرد که یالا یا بروید یا همین الان پول بدهید.تازه نفری ده دلار بیش‌تر! مادر جمع رفت جلو و اعتراض کرد که چرا وسایل را بهم ریخته اند و از جایشان جابجا کرده اند که آن مرد عراقی با تشر زد زیر دستش! پسر مادر عصبانی شد و رفت جلو. گفت "با من حرف بزن چرا با زن دعوا می کنی؟تو غیرت نداری؟" مرد عصبانی شد.شروع کرد به فریاد که اصلا همین الان باید بروید! من جا ندارم... مسئول ایرانی گفت من می روم راضی ش می کنم که بمانید. رفت و برگشت و گفت آتشش خوابید بمانید. پیشنهاد شد وسایل را بگذارند سرجایش و بروند حرم دوباره. یکی‌شان حدس می‌زد مرد عراقی دنبال شر می گردد و به این راحتی ها دست بردار نیست. حق هم داشت. مرد عراقی رفت و با چهار پنج چماق به دست برگشت و گفت به پسر بگویید بیاید پایین. مسئول ایرانی گفت بگذارید برود با او کاری ندارند! همانی که حدس زده بود چماق دارها را دیده بود که دم پله ها ایستاده اند گفت: نه! او هیچ جا نمی رود. ما همه باهمیم.اگر او برود ما هم می رویم. مسئول عراقی مدام می‌گفت: زن ها نیایند فقط پسر بیاید. تا محدِس- همان حدس زننده- حالی بقیه کند که خطر جدی است یکی دو باری با همراهانش درگیر لفظی پیدا کرد. مردم ایستاده بودند به تماشا طبق معمول! ایرانی و بعضا عراقی . هیچ کس لب به حمایت یا اعتراض باز نمی کرد که بابا این پسر به حمایت از ناموسش به آن مرد عراقی پریده و اصلا حق با این هاست...همه می خواستند جایشان محفوظ بماند.شده همان یک شب. کربلایی بود برای خودش در کربلا! دو راهی منفعت و حق همیشه جلوی پایمان است...دو سه مرد عراقی آمده بودند همراه آنی که چماق دار اجیر کرده بود. یکی‌شان هیکلی بود، بلند قامت و حدود سی و چند ساله...اشاره می‌کرد که جمع کنید بروید امشب در امان نیستید! در گیر و دار رفتن و نرفتن جمع یا فرد بودند که همان محدِس رو کرد به مرد هیکلی و گفت: باشد می‌رویم! با چه تضمینی که رفتیم بیرون سالم بمانیم و نریزند سرمان؟ مسئول ایرانی برایش ترجمه کرد. مرد هیکلی گفت: من کفیلتان می‌شوم. محدس گفت: کفیل ما حضرت عباس! ما را تا حرم حضرت عباس می‌رسانی؟ خودت باید با ما بیایی! گفت: به حضرت عباس می رسانمتان دست امام عباس. فقط بروید تا خون بپا نشده... آن جمع ، آن شب تازه داشتند درک می‌کردند مضطر به چه کسی می‌گویند؟ نه امانی برای ماندن و نه جایی برای رفتن. تصمیم را محدس گرفته بود. مقصد حرم حضرت کفیل ( علیه السلام) ...کوله بارشان را برداشتند و راه افتادند... دو مرد و پنج زن که از کاروان جدا شده بودند.. . مرد عراقی با آن کسی که کفیل شده بود دعوا کرد که جمع را همراهی نکند. مرد به او غرید که باید با جمع برود و برساندشان به جایی که گفته. افتاد جلو . چماق دارها جلوی در اصلی منتظر ایستاده بودند. مرد جمع را از در پشتی که به کوچه باز می شد بیرون برد. رساندشان به شارع العباس. به تفتیش اولی که رساندشان رو کرد به محدس و گفت: این هم امام عباس! به خودش قسم اگر کفیل شما نشده بودم امشب پسر زنده بیرون نمی رفت! این ها هنوز با من ماجرا خواهند داشت. ولی من باکی ندارم که بخاطر زائر اباعبدالله درگیر شوم.حرفش ناحق بود. پول ناحق می خواست و زور می گفت. به زن هم بی حرمتی کرد. خدا نبخشدش...شما هم بروید در امان خدا. امشب را همین جا بمانید و فردا حتمن جایی برای خودتان پیدا می کنید. کربلا خلوت شده دیگر. خدا نگه دار... 

آن جمع آن شب را در بین الحرمین به صبح رساندند. همان شبی که ما هم بین الحرمین بودیم. و این ها را از هم کلام شدن با همانی که نامش"محدس" بود توی داستان فهمیدم. دختری بیست و چند ساله و کمی متفاوت از جمع هفت نفره شان...واقعه را درس بزرگی می‌دید و به حق هم که چنین بود. من هم تاییدش کردم که عجب امتحانی شده اید در کربلا. مثل شب عاشورا بوده امشب برایتان... خیلی خسته بود. می‌گفت آن پسر همراهشان می‌دانسته که او چاقو دارد و همان لحظه های درگیری ازو خواسته بوده که چاقویش را بدهد تا پسر بتواند از خودش دفاع کند! و او حتی سراغ کیفش هم رفته بود ولی نمی دانسته باید چاقو را بدهد یا نه! می گفت مادر پسر اولش می گفته بگذارید پسر برود پایین و ببیند که آنها چکارش دارند و اگر او بهشان اشاره نمی کرد که اینها چاقو و چماق دارند معلوم نبود پسر الان در چه وضعیتی بود! می گفت پسر ناراحت است که چرا نایستاده از حقش دفاع کند. او بخاطر ناموسش با آن مرد دعوا کرده بود پس باید تا آخر می ایستاده. گفت دوتا از همراهانشان شدید مریض هستند و تب دارند. می گفت : امشب تازه فهمیدم هر کدام از همراهانم تا کجا همراهند! امشب جان به خطر افتاده بود. امشب خیلی شب سختی بود. تازه فهمیدم که انتخاب بین حق و منفعت چقدر سخت است. امشب دیدم پای حرف حق ایستادن چقدر خطر دارد. چقدر هزینه دارد. و ماندن پای حق چقدر آرامش دارد.و از همه این ها بیشتر فهمیدم که حضرت عباس چه خوب کفیلی است! که اگر نبود و واسطه اش را نفرستاده بود و بعد پناهمان نداده بود ما معلوم نبود الان کجا باشیم و در چه حالی؟! این ها را با هیجان و بغض می‌گفت و چشم به گنبد حضرتش دوخته بود. به حس آن شب دختر غبطه خوردم. یک جور سبکی ای یافته بود که من آرزویش را داشتم... چند دقیقه ای که گذشت دختر چفیه اش را روی سرش انداخت و خداحافظی کرد. قصد زیارت سیدالشهدا را کرده بود. گفت نامه ای دارم که باید بیندازمش توی ضریح. حالا که نصف شب است و خلوت تر جان می دهد برای زیارت...دختر رفت و من ماندم و بین الحرمین و نگاهی که به گنبد حضرت کفیل علیه السلام دوخته شده بود...

۱ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ دی ۹۳ ، ۱۴:۴۴


کاروان‌سرا پشت بازار شهرمان واقع شده؛ جایی که از همان بچه‌گی توی دو فضای متفاوت اسمشو می‌شنیدم. از بابا می‌شنیدم وقتی که داشت آدرس خامه و ریس فروشی و آدم‌هایی که تو کار فرش و گلیم هستند را می‌داد و مامان وقتی که از روضه های دهه‌ی آخر صفر تعریف می‌کرد. کاروان‌سرا یک جاییست به سبک همان کاروان‌سراهای قدیمی که وسط ش یک حیاط نسبتا بزرگ است که دورتا دورش حجره حجره است که کاربرد خیلی قدیمی‌ش همانی بوده که همه کاروان‌سراها بوده اند‌؛ یعنی جایی برای خوابیدن و استراحت مسافران و رهگذران و کم کم تبدیل شده بود به محلی برای خرید و فروش محصولات روستاییان که عمدتا فرش و بادام و پسته بوده و با گذر ایام که دیگر مهمان پذیر ها و بعدتر هتل ها در بافت شهر پدیدار شده اند، حجره های کاروان‌سرا تبدیل شدند به مغازه های خرید و فروش فرش و گلیم و ریس و خامه فرش و بعضا محلی برای خرید و فروش خشک‌بار. البته کاسب های کاروان‌سرا مثل خودش از قدیمی‌ها هستند و از پیرهای شهر. کسانی که بابا به اسم و رسم و طایفه تقریبا همه‌شان را می‌شناخت و با آنها سلام و علیکی داشت... کاروان‌سرا ایام محرم و صفر و بخصوص دهه آخر صفر یک رنگ و بوی دیگری می‌گیرد. از همان بیست و هفت ذی الحج که خیمه ها علم می‌شوند خیمه عزا در کاروان‌سرا هم بنا می‌شود. از چند و چون عزاداری‌ش زیاد خبر ندارم که چگونه است اما از سالهای خیلی دور یادم هست که برای مادرم یک ماه صفر بود و یک کاروان‌سرا. در شهر ما در گذشته  مراسم عزای خاص در ایام مختلف در مکان های مختلفی برپا می شده که هنوز هم قدیمی تر هایی مثل مادرم مقیدند آن روزهای خاص به آن هیئت ها یا خانه های خاص سری بزنند. مثل اربعین هیئت علی اکبر و تعزیه جابری که خوانده می شود. یا همین کاروان‌سرا و دهه آخر صفرش...راستش من که تا یک ایامی اصلا توی فاز روضه رفتن و این برنامه ها نبودم؛ بخصوص روضه خوانی های سنتی و قدیمی مثل روضه های ماه به ماهی که خودمان داشتیم؛ خاطره خوبی از روضه خوان‌هایش نداشتم شاید؛ حاجاقا موسوی که دو سه بار دعوایم کرده بود که چرا روسری یا جوراب شلواری  نپوشیده ام و حاجاقا ضیغمی که نبود باری که توی خانه خودمان یا یکی از خانه های دیگران مرا مخاطب قرار ندهد و نگوید" بشین بچه"!!حاجاقا دعاگویی هم که انقدر بدخلق و جدی بود که اصلا ما کوچکترها را آدم حساب نمی کرد که حتی بخواهد دعوایمان کند. من سنم به آقای اصولی نژاد قد نمی دهد ولی مامان می گوید که ایشان خیلی خوب روضه می خواند و با خدا بود و خوش اخلاق. تا یک وقتی کاروان‌سرا را محل کلافه کننده ای می پنداشتم در ذهنم. ندیده!! از یک وقتی هم که کنجکاو شدم یک بار حداقل بروم و از نزدیک کاروان‌سرا را ببینم، یا نبودم یا محرم و صفر تمام شده بود و یا خودمان توی آن ایام مراسم داشتیم . دو سه سال اخیر هم که رزق کربلا داشته م و تا به یکی دو روز آخر صفر می رسم که یا خسته بوده ام یا مهمان دار...امسال اما به مامان گفتم من هرجور شده باید بیایم روضه کاروان‌سرا را ببینم! روز بیست و نه صفر صبح سر سفره صبحانه گفت دارم می روم کاروان سرا اگر می آیی پاشو آماده شو. لباس پوشیدم که برویم که خواهر و سپنتایش از راه رسیدند! آورده بودش پیش من تا برود جایی و برگردد. به مامان گفتم :مث اینکه قسمت نیست من بیام . شما خودت برو. گفت : لباس هایش را بپوش تا ببریمش. گفتم این هنوز صبحانه نخورده ، خواب خوابه، هوا بیرون سرده نمیشه که! خندید و گفت: پس من با شما چکار می کردم که به همه کارهامم می رسیدم؟! شما جوونا با یه بچه دیگه هم زندگی رو به خودتون سخت می گیرید هم نمیذارید بچه بیاد با جمع درست آشنا بشه و خلاصه یه نیمچه منبری در مذمت بچه داری ما جدیدترها رفت تا اینکه به نشانه تسلیم گفتم : باشه میبریمش. حالا این که بچه من نیست که برا من منبر میری به مادر خودش بگو . گفت: به مادر خودش گفته م. اونم بچه شو همه جا میبره . الان باید به تو می گفتم!! وارد کاروان‌سرا که شدیم انگار وارد شهر پیرمردها و پیرزن ها شده بودم! منبری ها پیر، مستمعین پیر، خادمین پیر، و فضا و معماری پیر و قدیمی... حتی کتیبه های روی در و دیوار هم از همان کتیبه های پارچه ای قدیمی بود که اشعار محتشم رویش نوشته شده بود. ما از در سمت کوچه وارد شدیم که به قسمت زنانه باز می‌شد. تمام حیاط و جلوی حجره ها فرش شده بود و زن ها و مردها دور تا دور نشسته بودند رو به منبر چوبی قدیمی که رو به قبله گذاشته شده بود. نزدیک در رو به بازار که روبروی ما بود و مردانه مجلس، بساط چایی شان قرار داشت که دو تا پیرمرد ریش سفید پشت سماورش ایستاده بودند و چای می ریختند. یک مرد میانسال نزدیک پنجاه و پنج ساله هم چایی می گرداند. مامان می گفت: این آقا از طایفه صادقی هاست .پدرش هم چایی می گردوند خدابیامرز. از همان لحظه اول دلم خواست یک چایی از دست این پیرغلامان بخورم حتمن. فضا یک جور خوبی ساده بود. منبری هایش هم ساده می خواندند. اولش احکام می گفتند و وعظ می کردند بعدش یکی دو روایت و بعد هم عرض سلامی و روضه ای کوتاه. همان روضه کوتاهی که به دو دقیقه هم نمی رسید و نعره ای را بلند نمی کرد ولی نگاه که میکردی شانه های زیادی را به لرزه در می آورد. روضه هایی که تویش نه حرف واضحی از جساراتی که به اهل بیت روا شده بود زده می شد و نه از تیغ و نیزه و خنجر و آتش و کوچه و حرفهایی که توی روضه های دیگر گفته می شد برای آتش زدن دل مستمعی که آمده آتش دلش را فرو بنشاند، خبری بود. نه کسی لخت می‌شود و نه تکرار نام "حسین" می‌شود ریتم زیر زمینه خواندن مداحانی که ورود موسیقی را برای جذب جوانان به دستگاه سیدالشهدا مجاز می دانند.ولی مجلس گرم بود. گیرا بود. حس داشت...یک ساعتی که توی این مجلس بودم تازه فهمم شد آرامش توی مجلس روضه یعنی چه! نه که توی مجالس دیگر نیافته باشمش، همیشه ذکر حضرت ارباب فرح‌زاست ولی اینجا دیگر مثل جاهای دیگر آرزو نمی‌کردم که کاش کمی آرامتر، کمی با ملاحظه تر، کمی کم سر و صداتر می‌خواند. یا اینکه کاش گوشم فیلتری داشت که روضه های مکشوفه را نمی‌شنید! اینجا همه اش آرامش بود. نفس حق قدیمی ترها هم مزید بر علت بود قطعا...

سپنتا خسته شده بود و خوراکی هایش هم تمام شده بود و داشت کم کم بهانه می گرفت که مامان امر به رفتن کردند. دم در که داشتم کفش های سپنتا را می پوشاندمش به من می گوید: خاله؛ همه با خاله هاشون میان روضه؟ شما اینجا اومدین که بردنتون کلبلا؟ آدما ازینجا میرن کلبلا؟ ما چون نیومدیم اینجا جاموندیم؟ دیگه دوباره بیایم ما رم میبرن کلبلا؟ خوش به حال من که می خوام برم کلبلا.........

۷ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ دی ۹۳ ، ۱۹:۵۷


یک وقت‌هایی هست که یک مدت طولانی تو را طالب می‌کنند برای خواستن یک چیزی و توی این مدت طولانی مدام محکم و قرص بودن طلبت را می‌آزمایند و ریز و درشت گیرهای طلبت را به تو نشان می دهند و آخرش نیز یک جور خاصی تو را به طلبت می‌رسانند. یک جور خاصی که توی همان رسیدنش هم کم و کاستی های چه‌گونه خواستنت فهمت می‌شود. مثل کربلایی که اربعین پارسال دادند. یک جور سوختن مستمری از بار اول در من وجود داشت تا به دومی‌ش رسیدم. و طریقه رسیدن و زمان رسیدن و چند و چون آن یک جورهایی بود که تصورم بر این بود- و هنوز هم هست- که ثبتش ممکن بودبه گله گذاری تعبیر شود.پس سکوت کردم که بماند برای خودم تمام ریز و درشت و حکمت های فهمیده و نفهمیده اش...

یک وقت‌هایی هم هست که تو مثل بارهای قبل طالب نیستی. نه که نخواهی ها! رویت نمی شود . شاید هم گم کرده باشی آن شعله ای که برای دوباره رفتن بسوزاندت. هرچه بود حرف رفتنت که پیش می آمد خیلی که نرم‌خویی به خرج می دادی و قاطع نمی گفتی " نمی روم" با " نمی دونم. فکر نمی کنم جور بشه" جواب می دادی.  یک نامطمئنی‌ای در دلت بود که به خیالت برایش خیلی دلیل داشتی. یکی‌ش ترس از تکرار. یکی‌ش ماندن در ظاهر. یکی‌ش آماده نبودنت. یکی‌ش کارهای ظاهری درس و دانشگاه. یا نگرانی مادر از اوضاع متفاوت امسال و خیلی چیزهای دیگر...اما همین نامطمئنی ها، همین فشارها و مشغله های رومزه، همین آماده نبودن و همین دلایل نرفتن چند روز مانده به سفر شد مایه بی قراری و اشتیاقت برای رفتن! 

کربلای امسال را سپرده بودم دست حضرت شه‌زاده علی اکبر علیه السلام و بسیار ناراحت بودم از این بابت. دلم نمی‌خواست چیزی را که من خراب کرده‌ام و خودم مانع رسیدن‌ش بوده‌م به ایشان نسبت دهم. برای همین هم نوشته ای را که تویش این مطلب را عنوان کرده بودم حذف موقت کردم! به حساب خودم داشتم برای ایشان آبروداری می کردم.... و امان ازین حساب های ناقص و بی‌سوادانه‌ی ما....وقایع در عالم خودش داشت طور دیگری رقم می‌خورد و من داشتم به خیال خودم پرده‌پوشی ها می کردم!! شب جمعه ای که هفته بعدش موعد حرکت بود خواهرم زنگ زد و گفت که ویزاهایمان آمده، گفتم خوش بحالتان من که امسال هیچ! گفت اسم تو هم هست که!!همین طور مبهوت و متحیر مانده بودم که یعنی چی که اسم من هم هست؟! من امسال اصلا آمادگی ندارم. با کدام پول اسم نوشتید؟ با کدام مدارک؟ آخه من کارای دانشگامم هست و ... گفت : دیگه خود دانی! می خوای نیای نیا یه پول ویزا ضرر می کنی گفتم بهت بگم که اسمت هست تو لیست اگه خواستی این یه هفته کاراتو جمع و جور کنی بیای.....من ماندم و حیرت داستان خواستن ها و نخواستن هایم .... شب بعد از مدت ها با همسفر سفرهای قبلی صحبت می کردم و از تردیدم می‌گفتم که پیش‌نهاد داد استخاره کنم اگر این‌قدر سر دوراهی مانده ام! گفتم : " من سر انتخاب امام حسین با هیچ چیز مردد نیستم،یعنی که می آیم!" ولی خودم خوب می دانستم که دارم شلوغش می‌کنم.مانده بودم و واقعا نمی دانستم تصمیم درست چیست؟ چند ساعتی در مورد استخاره و تابع بودنم و این قبیل مسائل با خودم کلنجار رفتم. دست آخر گفتم استخاره می کنم و هرچه که قرآن گفت همان کار را می‌کنم. رفتن خوب آمد و من فقط خوشحال بودم که تکلیفم را می دانستم دیگر. فردایش به خواهر گفتم که می آیم. و این‌گونه بود که دوباره قبول کردند که شرف‌یاب شوم به پا‌ی بوسی درگاه‌شان. این بار شرمنده تر از همیشه. خجلت‌زده تر و مشتاق تر . و عجیب سفری شد این سفر برایم....


درس: وقتی توسل می‌کنی یعنی داری اذعان می کنی که من خودم به تنهایی/ ما و قوای طبیعی‌مان از باز کردن گره عاجزیم. چشم به لطف کریمانه شما داریم که برایمان گره گشایی کنید. حالی‌ت باشد که گره هرقدر هم برای تو کور باشد و درهم ریخته دست آنها در گشایش باز است. پس لازم نکرده تو آبروداری کنی از آبرو بخش‌های این عالم!

 ماجرا: روز آخر نشسته بودم در حرم سیدالشهدا علیه السلام و به نیابت از مادر نماز و زیارت ‌نامه می خواندم. بعدش گفتم بگذار بقیه وقتم را تا موقع برگشت قرآن بخوانم. قرآن را که باز کردم همان آیه ای اول صفحه بود که در جواب استخاره ام آمده بود. 52 شورا . . . 

۹ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ دی ۹۳ ، ۲۱:۲۴


یک جوری بشود که غروب برسید

از توی کوچه پس کوچه ها 

میان‌بر بزنید که زودتر برسید و گیر نکنید میان جمعیت 

روی مقواها 

روی دیوارهای آجری 

فلش کشیده باشند

" الی حرم الامام عباس علیه السلام" 

سمت فلش ها را بگیرید و بروید

از بازار پشت خیابان علقمه رد می‌شوید

سرت را بالا بگیری و سرک بکشی

آن بالاها

پشت ساختمان ها 

از میان سیم های به هم پیچیده شده 

هی نگاه می کنی 

شاید چشمت روشن شود!

بار اول همین جاها بودیم که دیدمش...

دل توی دلت نباشد که تو اول ببینی و به هم سفرانت نشان دهی 

اضطراب توی چهره های همه‌ی کربلا اولی ها موج می زند

مثل خودت که بار اول قلبت توی دهانت می زد...

تک تک شان خسته اند و مشتاق

دل داده اند به راهی که به این جا رسانده شان 

بدن های کوفته 

پاهای تاول زده 

شانه های سنگین 

از وقتی وارد شهر شده اید همه یک جوری رفته اند توی خودشان

لابد دنبال "آن جذبه ای" می گردند که تا این‌جا کشانده شان

شاید هم چیز دیگری. . .

هرچه هست معلوم است دل توی دلشان نیست 

مثل خودت 

مثل خود تو که داری دنبال چیزی می گردی درون خودت!

چیزی که تو را دوباره راهی کرد 

همانی که تو را لایق کرد

دوباره 

پای پیاده 

آن هم اربعین 

قدم روی خاکش بگذاری 

نمی یابی اش!

نمی بینی!

هیچ نیست...

چرا نمی بینمش پس؟

همین جاها بود ها!

...

..

به نظرت می رسد 

از گوشه ی سمت راستت یک تکه طلایی به چشمت آمد 

ولی باز محو شد

باید بپیچید توی خیابان 

سر کوچه رو می کنی به هم‌سفرها

: الان وارد خیابان علقمه می شویم 

خیابانی که به باب الفرات باز می شود

درست روبروی حرم!

نگاه ها مضطرب تر 

چهره ها بر افروخته تر 

دل ها مشتاق تر ...

می پیچید بلاخره 

رو در رو 

مستقیم . . .

این طلایی آمیخته با غروب

گنبد حضرت قمر منیر - علیه السلام- . . .

صدای به زمین خوردن زانوها 

روضه‌ی مکشوفه می‌شود برایت 

روبروی حرم حضرت سقا

صدای گریه ی مردانه می شنوی 

هق هق زنانی که چادر روی صورت کشیده اند .........

دوباره تمام قد غرق تماشا شده ای 

سلام حضرت صاحب‌دلم 

من 

به لطف‌تان 

دوباره  . . . 

. . . 

. . . 




پ ن: ان شاءالله  که جمله ام با فعل " آمدم" تمام شود. . . 


۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ آذر ۹۳ ، ۰۰:۲۹

بسم الله


برای کربلا، اسبابی لازم است و شرایطی... مادی و معنوی . من هیچ کدامش را ندارم. فقط یک "دل" دارم که امشب از تنها کینه ی مانده اش گذشت و به حضرت علمدار بخشید آن ظلمی که به زعم خودش خیلی بزرگ بود.حالا این دل هوایی شده . امشب از همیشه بیشتر. از همیشه ی بعد از بازگشت سال گذشته تا حالا! که مدام " نمی‌روم" را بر زبان می آورد. هوایی شده چون حس می‌کند حالا بیشترین نیاز را دارد به حضور و تنفس هوای حرم... دقیقا به همان دلیلی که نمی خواست برود. همان بهانه‌ی نرفتن حالا شده عطش شدید برای رفتن. کار ما هم این جوری رقم خورده.....


پ ن : دل، هوایی شده و اربعین نزدیک و علل و اسباب طبیعی همه نافراهم! امسال چشم به دست حضرت شه‌زاده‌ی کریم ارباب دوخته ام.یا علی اکبر امام حسین . . .  

۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ آبان ۹۳ ، ۰۲:۰۱


اصلا ربطی ندارد که این روزها سرت چقدر گرم کار و درس و زندگی ست!

هیچ ربطی هم ندارد که شرایطش را داشتی اگر بنا بود بشود یا نه!

همین که می شنوی عده ای، آشنا و غریبش هم فرقی ندارد، دارند راهی می شوند تا عرفه را در کربلا باشند، می ایستی و یک نفس عمیق می کشی و حسرت که تو در میانشان نیستی...



پ ن : این حسرت ها و اگر بشود نامش را سوختن ها گذاشت هم خوب است و هم نشانه خوبی!

خوب است آدم دلش برای چیزهای خوب بسوزد؛این خیلی خوب است.خیلی خوب بودنش را کسانی بهتر می فهمند که دلشان یک وقتی حسرت چیزهای عبث را داشته و بعدها برای این حسرت ها بیشتر حسرت خورده اند که چرا دل بسته چیزهایی بوده اند که فانی شدنی بوده اند. آدم هیچ وقت ازینکه حسرت کربلا نرفتنش را خورده پشیمان نمیشود، حتی اگر بارها کربلا نصیبش شود. حتی به شخصه معتقدم این دل سوختن ها لذتی دارد که با رفتن ها گاهی برابری می کند. ذات دل آدمی از جنس سوختنی است اصلا! چقدر خوب است حالا که قرار است دل هامان بسوزد، دل سوخته اباعبدالله باشیم. دل سوخته واقعی.....

و نشانه خوبی است، چون نشان می دهد دلت آنقدرها هم حالش بد نیست. نشانه این است که دلت هنوز رو به راه است ، لا اقل دارد رو به راه می شود؛ ان شاءالله.

۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ مهر ۹۳ ، ۱۶:۰۴


غروب روز دوم بود، با زهرا هم قدم داشتیم می‌رفتیم به سمت آسمان سرخی که داشت کم کم تیره می‌شد. زهرا از شدت خستگی اشک توی چشم‌هایش جمع شده بود.مچ پایش دیگر توان آمدن نداشت.دو همسفر دیگرمان جلو جلو می‌رفتند و گفته بودند تیر 520 می ایستیم. یادم نمی آید داشتم چه می گفتم به زهرا، فقط یادم هست که قصدم این بود کمی بخندانمش که درد پایش کمتر اذیتش کند. ناگهان زهرا خیره شد به صورتم.دستم را گرفت و گفت:وایسا یه دیقه! عینکتو دربیار...تعجب کردم! همان وسط جاده ایستادم. عینکم رو درآوردم.فوت کرد توی چشمم.توی آن یکی هم. گفتم:این چه کاری‌ست زهرا؟ گفت: مژه هات خاک گرفته بود،غبار روبی کردم...


پ ن: این سه روز- پیاده از نجف تا کربلا- دقیقه به دقیقه ش خاطره است. و هر خاطره یک سرش وصل به روضه ای ست.و این سه روز انگار روزه ی روضه ایم که زنده برمی گردیم از کربلا.می بینیم اما شاید به تمامه درک نمی کنیم دیده هایمان را. . .

 خدا کند که باز هم روزی‌مان بشود معتکف مسیر کربلا شویم . . . 

صلی الله علیک یا اباعبدالله الحسین ...

۲ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ خرداد ۹۳ ، ۱۵:۴۱

این بار حرم حضرت عشق علیه السلام رفته بودم ، سلام داده بودم ، زیارت .... ولی حرم حضرت ساقی فقط یک سلام و  والسلام . دلم یک گوشه نشینی ناب میخواست . یک گوشه ی دنج بنشینم و نگاهش کنم . یک گوشه بنشینم و برایش از دردهای این دل بگویم . از عهدهای بسته و شکسته .از گره های بسته و ناگشوده . دلم پر بود و هنوز مجالی نیافته بودم برای خالی کردنش . راستش را بخواهی یک خجالت عظیم هم داشتم که علتش بماند برای خودم و مسببش . رویم نمیشد وارد حرم شوم . چقدر سخت است که لحظه ورود به قرارخانه ی دلت یک مانع بیاید و خجالت را هم به شرمندگی پیشین بیفزاید ! خدا مسببش را ببخشد....
عصر آخر بود و من هنوز یک دل سیر یک گوشه حرم حضرت سقا علیه السلام ننشسته بودم . همین که به ورودی حرم رسیدم و خواستم وارد شوم درها را بستند برای نماز مغرب . بعد نماز خواستم بروم شرم مانع میشد ؛ خلاصه اش مانده بودم و یک دل پر که نه روی رفتن داشت و نه قرار نگه داشتن آن همه حرف نگفته با حضرت صاحب دل ..... یادم نیست بار چندم بود که از در ورودی تو نرفته برگشتم که در همان بین الحرمین روبروی حرم حضرت سقا نشستم . دیگر تاب رفت و برگشت هم نداشتم . نگاه که مضطرب باشد این طرف و آن طرف دنبال پناه می گردد . امان از وقتی که هر جا رو کنی پناه باشد و تو روی رفتنت نباشد . در هوای خودم بودم که به دلم افتاد حال دلم را از لسان الغیب بشنوم :
شب؛ بین الحرمین ؛زانو زده روبروی حرم حضرت سقا علیه السلام  حافظ چه بگوید خوب است ؟
جز آستان توام در جهان پناهی نیست 
سر مرا بجز این در حواله گاهی نیست
عدو چو تیغ کشد من سپر بیندازم
که تیغ ما بجز از ناله ای و آهی نیست
چرا ز کوی خرابات روی بر تابم
کزین به هم به جهان هیچ رسم و راهی نیست
زمانه گر بزند آتشم به خرمن عمر 
بگو بسوز که بر من به برگ کاهی نیست
غلام نرگس جماش آن سهی سروم
که از شراب غرورش به کس نگاهی نیست
مباش در پی آزار و هرچه خواهی کن
که در طریقت ما جز این گناهی نیست
عنان کشیده رو ای پادشاه کشور حسن 
که نیست بر سر راهی که دادخواهی نیست
چنین که از همه سو دام راه میبینم
به از حمایت زلفش مرا پناهی نیست
خزینه دل حافظ به زلف و خال مده
که کارهای چنین حد هر سیاهی نیست 

دیگر حرفی نمانده بود ! اینجا نمیبردم شرم و خجالتم را کجا میبردم وقتی جز این آستان پناه دیگری ندارم ... خجالت از خودشان را هم باید نزد خودشان برد ! و حتی زاءر خجلت زده شرمگین را بیشتر می نوازند تا آن زاءر حاجتمند دل به شوق را .. .  تا صبح همان گوشه بنشینی به تماشا و گفت و گو  و مهمان نوازی کنند به شنیدن همه ی دردها و شرمها و نگاهی که لحظه لحظه آب  کند کوه کربت نشسته در دل را و آرام کند چنان که کودکی بعد از بی قراری کنجی کز کند و با دل سبک خوابش ببرد ..... 

پ ن : چه بهشتی ست وقتی چشم بگشایی و خود را در حریم امن حضرت سقای کاشف الکرب بیابی!




۲ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۵ دی ۹۲ ، ۰۲:۱۴



هش دار ؛

این که دو سال پی در پی اذن دادند تماشاگر شیدایی محبّین حضرت حسین ِ ثارالله علیه السلام باشی ، هوا برت ندارد که در " تو " خصوصیتی بوده که راهیت کرده اند ! کرامت حضرت کریم علیه السلام نا منتهاست . . . 




داستان : 

" نه !" این یعنی آخرین راه ممکن کربلای اربعین بسته شد ؛ البته با حساب و کتاب های من ! ولی عجیب این جا بود که هیچ ناراحت نبودم . انگار که کسی ، جایی اسمم را نوشته باشد و من با خیال راحت داشتم نقش جامانده ها را بازی می کردم !! همان روزی که " نه " عتبه ای ها را شنیدم راه افتادم به سمت ولایت پدری برای حضور در مراسم دهه اول هیئت روستای‌مان ! شب در اتوبوس ، عوارضی قم را که رد کردیم فاطمه پیام داد که عتبه ای ها تماس گرفتند و گفتند اسمش درامده برای کربلای اربعین .کمی نگران بود و بسیار هیجان داشت . گفتم‌ش : خوشحالم حالا که من نمی‌روم ، لااقل تو نایب الزیاره م خواهی بود . همان شب خواب دیدم در ادامه حرف هایم با فاطمه دارم بهش می‌گویم : همه کاره کربلای امام حسین علیه السلام ، امام حسن علیه السلام ه ! کربلاتو بسپار بهش و خیالت راحت باشه . . . 

بیدار که شدم ، با حضرت کریم علیه السلام قراری گذاشتم و رفتم پی زندگی با علل و عوامل طبیعی خودم! فقط گاه گاهی که یادم می‌آمد که امسال ، اربعین قراری برای کربلا رفتنم نیست ، دلم که می‌سوخت ، یاد حضرت کریم علیه السلام می افتادم و قراری که آن شب در اتوبوس گذاشته بودم . بماند که چگونه سه هفته مانده به سفر قضیه ثبت نام و هزینه سفر و رضایت مادر در دو روز حل شد و مرا باز هم راهی کردند . همه این داستان را گفتم که خودم یادم بماند که من کاره ای نبوده ام . حضرت کریم علیه السلام باز هم دست‌گیری کردند و بی جواب نگذاشتند طلب‌م را . . . 

۶ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۱ دی ۹۲ ، ۱۱:۰۰


خروجی کربلا همان وقتی که نخل های شهر را یکی یکی پشت سر می‌گذاشتم این جمله را در دلم  تکرار می‌کردم  : سردترین قسمت آتش مرکز آتش است .هرچه دورتر می‌شوی بیشتر می‌سوزی . . . 



پ . ن : خیلی دلم می‌خواهد مثل پارسال از کربلا بنویسم . کاش که بشود . کاش بخواهند که بشود . . . 

۶ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۸ دی ۹۲ ، ۰۰:۴۲


 روزی های مقدر شده 

دارند بوی تحقق می‌گیرند 

نام‌های ثبت شده

دارند بازنویسی می‌شوند 

حادثه های بعید

دارند شدنی می‌شوند 


بوی رجعت می‌آید 


دوباره نام "حسین علیه السلام " غوغا به پا کرده . . . . . 


* کاش امسال هم بپذیرند حضورم را در بار عام محبین حضرات‌شان .


+ به بهانه نام نویسی کاروان اربعین راجعون 




۲ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ مهر ۹۲ ، ۱۷:۴۴


پناه می‌برم به خدا از آن هنگام که  از درک حقیقت حسین( علیه السلام) تنها به دنبال زیارت قبرش باشم ! 


پ ن : ضمن این که قلباً و شدیداً معتقدم " حسین ( علیه السلام) "جواب معادلات زیادی ست . از معادله ‌ی ساده ی یک پیرمرد روستایی که کنده برای اجاق هیئت امام حسینی می‌شکند بگیر تا معادله‌ی چند مجهولی درجه ی چندم فیلسوفی که در پی توجیه نتایج و عوارض مرگ -آگاهی به "حسین علیه السلام" می‌رسد . 

۶ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۲ شهریور ۹۲ ، ۱۵:۰۶

_ : یه چیز بگو تازه بشم .

_ : کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد 

این روزا دل و دماغ ندارم . . . 

_ : چیز خاصی شده یا ازون رخوت‌های فلسفیه؟ بگو به خدا سبک می‌شی 

_ : چند وقت پیش یه سفر رفتم هند ، یه فیل آوردم . حالا فیل‌م یاد هندوستان کرده . . . 

_ : عشقیه ؟! :دی 

_ : نه ازون عشقا ! کربلا رو میگم .

_ : آهان معنویه ! این همه پیچیدگی برای بسیط الذهنی مثل من شکنجه ست . واضح و متمایز بگو 

_ : نفرما بانو! :) یه کششی[بعد از کربلا] علاوه شده به علایق قبلی ...

_ : هیچ وقت این عشق به این چیزا رو درست نفهمیدم ولی الان هنوزم احساس می‌کنم تو داری یه چیز دیگه‌ای میگی که همین‌قدرم که فکر می‌کنم فهمیده‌م ، در واقع نفهمیدم و نگرفته‌م 

_ : :) منم نمی‌دونم آیا این چیزا قابل توضیح و انتقال هست یا نه ! یه وقتی فکر می‌کردم هست ولی حالا تردید دارم . به نظرم برای فهمش راهی جز تجربه‌ش وجود نداره 

_ : آره .آخه در تعریف تجربه دینی یه ویژگی رو همه فیلسوفای دین توافق دارن : غیر قابل انتقال بودن . الان دقیقا دلت چی میخواد ؟ 

_ : دلم می‌خواد باز برم . نه! دلم می‌خواست همین الان اون‌جا بودم . . . 


* ام‌شب ، دوشنبه شب هشتم شعبان ، دلم عجیب هوای غروب ورود به شهر کربلا رو کرده  ، نماز مغرب و عشا در موکب متروک بی در و پیکر ، گم شدن و پیدا شدن تسبیح عقیق یادگار پدر ، فشردن مهر تربت در دست ، عبور از میان هیئت‌های عزای اطراف حرم ،اولین دیدار گنبد حضرت ساقی (علیه السلام ) ، پیدا کردن حسینیه در خیابان علقمه ، از خسته‌گی از حال رفتن شب اربعین  . . . این شب‌ها که رفیقان اربعینی راهی کربلا شده‌اند ، دل بیشتر بی‌قراری می‌کند . . . 

۱۲ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۸ خرداد ۹۲ ، ۰۱:۱۲


شب جمعه 

شام اربعین 

کربلا 

دعای کمیل ؛ 


زمزمه‌ی همین چهار کلمه کافی‌ست

تا ولوله‌ی آن شب دوباره زنده شود ! 

روضه‌ی حضرت کریم و حضرت ساقی (علیهما السلام ) 

 هق هق بعد از دعا

سرهای روی زانو مانده 

چادرهای روی صورت کشیده

آن شب "غریب " را تداعی می‌کند 

لیلة الدفن حضرت مادر - سلام الله علیها - 

شب آغاز غربت علی (علیهالسلام)


دلت ازکربلا پر می‌کشد به بقیع - هنوزندیده‌ی- مدینه 

شب جمعه 

شام اربعین 

کربلا 

دعای کمیل 

رمقی نمانده برایت که برخیزی و تا حرم خودت را بکشانی

اما

 یک کربلاست و یک شب جمعه 

یک شب جمعه و یک مادر 

ادب نیست مادر بیاید و تو نروی

آن هم بعد ازاین همه راه

بعد ازاین‌همه انتظار 

 آن هم شام اربعین 

برخیز شهاب!


نیمه شب گذشته 

راه می‌افتی سمت حرم 

تنها 

درهای حرم حضرت ساقی (علیه السلام) را برای بانوان گشوده اند 

به زیارت می‌روی 

و کیف زُرت الساقی العطاشا؟ 

بماند . . . 

بعد از  زیارت

روانه ی میعادگاه حضرت معبود و حضرت معشوق ( علیه السلام) شده ای 

گوشه ای از صحن زانو می‌زنی 

حرم سرخ است و سیاه 

خیره به خیل محبّین 

در خودت فرو می‌روی 

شهابِ یکپارچه تماشا 

به حضور فکر می‌کنی

به حضور انبیاء و اولیاء 

حضور حضرت رحمت (صلی الله علیه و آله ) 

حضرت مولا (علیه السلام) 

حضرت بانو (سلام الله علیها ) 

حضرت کریم (علیه السلام) 

و حضرت عشق ( علیه السلام) 

نمی‌توانی دریابی این فکرها چه معنی می‌دهد!

در نهایت درماندگی 

تلاش می‌کنی طاقت بیاوری

 این فضا را 

اما 

بیش ازین نمی‌توانی 

ناتوانی درک این عظمت

گلویت را سخت می‌فشارد 

نفست تنگ شده 

توان ماندن نداری 

می‌آیی جلوی درب خروجی 

رو به حرم 

می‌ایستی : 

حضرت بانو (علیک السلام) 

خدمت رسیدم برای عرض ادب 

 شما بودید 

من اما . . .  . . .  . . . . . . . . .

 . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . 

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . 

. . . . . . . . . . . . 

. . . . . . . . .

. . . . . . . . . .  . . . . . . . . . . . . . .


هوای بین الحرمین به صورتم می‌خورد . . . 


برای عاجزی چون من 

که در میان نفس ملائک ، نفس کم آورده ام 

 همین هوا شفابخش است . . . 

هروله می‌کنم این فاصله‌ی مقدس را 

بارها و بارها . . . 

این نفس زدن‌ها 

برای سینه‌ی تنگم خوب است 

خودم می‌دانم 

گره گشای بغض‌های ناگشوده‌ی دلم . . . 

کاش شب جمعه‌ای بیاید و کربلایی 

و طاقت زیارتی 

آخر بانوی بی حرم _ سلام الله علیها _ 

شب‌های جمعه حرم دارد 

حرم حسین ( علیه السلام) .




+ این دل تنگ‌م عقده‌ها دارد                                 گوییا میل کربلا دارد . . . 


پ ن : این پست با خستگی نه با کیف خستگی آن شب جمعه ی کربلا ، ولی با کمّ نظیر آن نوشته شد . به عشق حضرت بانو - سلام الله علیها - و دردانه‌ی بی کفنش (علیه السلام) . . . 



۱ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ فروردين ۹۲ ، ۰۴:۲۸


گفتم : 


آقا؛ 

من مهمان شمایم و زائر حضرت عشق (علیه السلام) 

آداب زیارت نمی‌دانم !

خودتان 

دستم را بگیرید

و ببرید

پابوس حضرت برادر (علیه السلام) 

آقا ؛ 

 نمی‌دانم

چه باید بگویم و چه باید بکنم 

این من 

این شما

این دل . . . 


_ بین الحرمین 

 رو به حرم حضرت عشق (علیه السلام)که قدم بر می‌داشتم 

لحظه‌ای مکث 

نگاهی به می‌خانه‎‌ی حضرت ساقی ( علیه السلام) 

دوباره رو به حرم 

گویی با نگاه حضرت ایشان

اذن می‌یافتم 

برای حضور 

در محضر حضرت عشق (علیه السلام) _



 آقا ؛ 

حالا 

نه در بین الحرمین‌م 

و نه رو به حرم حضرت حسین (علیه السلام) 

نگاهتان اما

 پشت‌سرم که باشد 

تمام کوچه پس کوچه‌های این شهر 

می‌شود بین الحرمین 

و تمام مقصدها

رو به حرم ِحضرت حقیقت جاری ، حسینِ ثارالله (علیه السلام ) . . . 


آقا ؛ 

من آداب طلب نمی‌دانم 

خودتان دستم را بگیرید 

 از این ظلمات خود ساخته‌ی نفسانی

بیرون‌م بکشید

ببریدم 

- حتی کشان کشان - 

به محضر حضرت مصباح الهدی (علیه السلام) 

آن‌جا که جان‌ها روشن می‌شود به نور معرفت الله

آن‌جا که می‌گویند رضوان الله است . . . 



پ ن : خداوند،آن‌ها را که ایمان آورده‌اند یاری می‌کند و از ظلمات بسوی نور می‌برد .(بقره 257)

 اشهد أنّی مومن ب . . . . نگاه‌تان و هادی بودن‌ش!



۱ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ فروردين ۹۲ ، ۰۰:۱۷


 شب‌ جمعه‌ست ؛

من و دلم

چشم به‌راه دوخته‌ایم 

شاید نسیمی

از کوی حضرت عشق (علیه السلام) 

غباری بیاورد . . .

همان که می‌گویند شفاست 

برای دل تب‌داری که حضور در محضر حضرت عشق (علیه السلام) بی‌تابش کرده 

بی‌تاب دبدار دوباره 

بی‌قرار رفتن و آرام گرفتن در آن بهشت . . .

اما

در این میان 

بجز حضور

عهدی نیز هست 

یک "بلی " در امتداد عهد الست

میان من و " لا معبود سواه " حسین (علیه السلام ) 

در حضور حضرات شمس و قمر (علیهما السلام) 

و برای وفای به این "میثاق " است 

که باید تاب بیاورد این دل بی‌قرار 

تا فرصتی برای حضور دوباره 

...

..

.

قصد قربت کرده‌ام 

برای درک حقیقت کربلا 

حقیقت حسین (علیه السلام) . . . 



۲ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۸ اسفند ۹۱ ، ۰۱:۴۸

باز هم در سکوت نیمه شب
روان بودیم به سوی شهر نور . . .
این‌بار اما 
برای وداع . . .

باز هم حرم 
باز هم ضریح 
باز هم آغوش پدر 
بازهم آرامش غیر قابل وصف حضور . . . 

وقتی دلت تنگ رفتن‌ست 
طلوع با غروب هیچ فرقی ندارد 

 آمده‌ای بگویی:
حضرت پدر دنیا 
آمدم 
زیارت‌تان
و حالا 
دارم می‌روم 
تا آخر عمرم ممنون شما هستم
 برای توفیق حضور
برای همه‌ی لحظه‌های نابی که برایم رقم زدید 
دراین شهر نور و برکت 
برای دیدن طلوع‌ خورشید روبروی ایوان طلا 
برای عطر یک سبد نرگس دفتر نذورات 
که بهانه شد 
تا از پشت پنجره‌ی رو به ایوان طلا 
سلامی به نیابت از امام غایب حاضر در قلب‌ها عرض کنیم خدمت‌تان 
یا حتی خدمت‌شان . . . 
برای زیارت قبر علماء 
برای طلب علم و معرفت 
برای نماز زیر ناودان طلا 
برای قدم زدن در صحن و سرایتان 
برای خیره شدن به ایوان طلایتان 
برای غبطه به حاج‌آقا مصطفای خمینی که قبرش این‌قدر نزدیک شماست 
برای روضه‌ی حضرت عباسِ غیرت الله‌ (علیه السلام) که آقای پناهیان خواند 
برای روضه‌ی حضرت بانو (سلام الله علیها) در حضور شما
که دلم تاب شنیدنش را نداشت . . .
برای روضه‌‌ی حضرت کریم (علیه السلام) لحظه‌ی آخر 
برای سینه زنی‌های بعد از روضه‌ی وداع
_ سینه‌مو سپر می‌کنم ، میگم آقام علیه . . . _
برای هوای بارانی دلم . . .

برای بودنم 
برای شیعه بودنم 
برای محبّتتان که از کودکی در دلم جاری‌ست 
برای همه چیز 
ممنونم . . . 

دقایق آخر 
بعد از طلوع خورشید 
به گنبد که نگاه کردم
خورشید سمت راست گنبد بود 
و ماه سمت چپ گنبد
انگار حضرات شمس و قمر (علیهماالسلام) 
آمده بودند برای بدرقه‌ی زائرین حضرت پدرشان 
حضرت کریم(علیه السلام) هم با روضه‌اش 
هم‌قدممان شده بود
و پا به پایمان می‌آمد 
تا وداع از محضر حضرت پدر (علیه السلام) کمتر دل‌تنگمان کند . . . 

درست همان لحظات آخر
نامه‌ای مهر شده به نام نامی حضرت مولا (علیه السلام) دستمان دادند 
نامه را باز که کردم 
دلم . . . 
مولا نیز با ما حرف‌ها داشت 
دم رفتن 
خوب که دل‌تنگی‌هامان را باریده بودیم 
خوب که دردهای دلمان را گفته بودیم 
حالا او بود که با ما حرف داشت 
او که همیشه چشمش نگران امت پیامبر(صلی الله علیه و آله) است 
نگران دین و دنیای ما 
نگران جوانی از دست رفتنی ما 
نگران دنیای دیگر ما 
پدر است دیگر 
پدر همیشه نگران فرزندانش هست 
این ماییم که فرزندان خوبی نیستیم . . . 

+ متن نامه‌ی حضرت مولا به فرزندان راجع‌ش در ادامه‌ی مطلب

۴ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۷ اسفند ۹۱ ، ۰۱:۲۷



کسی در من دیوانه شده 

نشسته یک گوشه 

مدام ذکر"حسین" می‌گیرد 

تا از نفس بیفتد 

خسته که می‌شود 

یک " یا ابالفضل " می‌گوید 

و دوباره . . . 

حسین 

حسین 

حسین 

حسین 

حسین 

...

..

.

حتی به روضه هم گوش نمی‌سپارد 

می‌گوید :

روضه‌ی کربلا شنیدن حرمت دارد 

مکان دارد 

زمان دارد 

من حرمت‌داری نمی‌دانم 

روضه‌ی کربلا . . . 


فقط شرح دل تنگی می‌خواند

از پنجره های تو در تو چشم می‌دواند 

در پی یک هم درد 

یک دل‌تنگ 

یک خط شرح پریشانی 

یک عکس ...

از آن معراج

از آن رجعت ...

و تنها

 آه می‌کشد 

ازاین هبوط ...


**آقای من؛ 

بنا داشتید آن دل بی‌قرار را ببرید و  بی‌تاب‌ برش گردانید؟ 



*این روزها هم که "عاشقانه با ضریح "های کبوتران حرم حضرت شمس (علیه السلام) شده نفت ِاین آتشِ افتاده بر جان . . . 

۳ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ اسفند ۹۱ ، ۱۴:۳۹



قرار بود بعد از نماز صبح حرکت کنیم 
رفتیم حرم 
زیارت وداع 
وارد حرم حضرت سقّا (علیه السلام) که شدیم
خودم را گم کردم . . . 

رفتم در صف زائرین ایستادم 
قدم قدم نزدیک شدم 
به ضریح رسیدم 
بوسیدم 
دست کشیدم 
آمدم عقب
زیارت نامه و
نماز زیارت خواندم

از بین الحرمین عبور کردم 

وارد حرم حضرت ارباب شدم 
در صف ایستادم 
قدم قدم نزدیک شدم 
به ضریح رسیدم 
به بالای سرم نگاه کردم 
به قبّه 
روی شیشه ها دست کشیدم 
بوسیدم 
و آمدم بیرون 
زیارت نامه و نماز زیارت 
یادم نمی‌آید زیارت عاشورایی هم خواندم یا نه!

آمدم نشستم روی پله‌ی در خروجی

دلم سکوت کرده بود

چنان آرامشی از او بعید بود
خیلی بعید
آمده بودم خداحافظی مثلا 
نه اشکی نه بغضی حتی . . . 
انگار که از دوست هرروزه‌ات خداحافظی می‌کنی 
می‌دانی که فردا باز هم می‌بینی‌ش . . . 

دلم آن روزها دست من نبود 
که" من "بخواهم بگویمش چه کند 
حتما باید همین‌گونه می‌بود که بود 
من به حکمت احوالات دلم ایمان دارم!

آمدم بیرون 
راه افتادم به سمت حسینیه 
از خیابان علقمه 
سرکوچه که رسیدم 
به بهانه‌ی خرید سوغات برگشتم 
دوباره رسیدم مقابل حرم حضرت سقّا 
صدای قرآن قبل از اذان می‌آمد از داخل حرم 
پیچیدم سمت چپ 
جلوی یک پارچه فروشی ایستادم 
مغازه بسته بود 
صاحبش رفته بود نماز 
خواستم بروم جلوتر 
اما 
سرجایم میخکوب ماندم! 
درست همان‌جا که ایستاده بودم 
مقام کفّ یسار بود 
من با کاروان زیارت دوره را نرفته بودم 
مقام کفّ الیمین را زیارت کرده بودم 
اما کفّ یسار را نه 
اصلا نمی‌دانستم کجاست!!
دلم به بهانه ای مرا به کفّ العباس کشانده بود . . .
 
صدای اذان بلند شد 
خودم را به حسینیه رساندم 
اما دلم همان‌جا ماند 
پشت در حرم حضرت سقّا
که میزبان خاصّ سفرم بود . . . 
حالا فهمیدم چرا اینقدر آرام بود 
او قصد ماندن داشت 
و من خوش خیالانه می‌بردمش خداحافظی !
امروز شد چهل روز . . . 

۴ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ بهمن ۹۱ ، ۱۱:۰۰


کسی درِ دلت را می‌کوبد 

سخت محکم 

محکم‌تر از همیشه . . . 


در آن دل شب 

همهمه‌ ها

 خبر از رسیدن می‌دهد

به مقصد رسیده‌ایم 

نجف 


نیمه‌ی شب 

درست همان وقت که اولیای خدا قامت می‌بندند به حضور در پیش‌گاه حضرت دوست

 تو هم اذن می‌یابی

 برای حضور 

فرموده‌اند:

"ذکر علیّ عبادة"

و تو به دیدار "علی (علیه السلام) "می‌روی 

پس هر قدمت حمد و تسیبح است. . . 


در لباس سیاه عزای فرزندش

احرام بسته ای به طواف 

طواف او که کعبه برایش سینه شکافت و به قدومش شرف یافت . . . 


سکوت است و صدای قدم‌ها 

مثل لغزش جویباری که شوق رسیدن به دریا دارد 

نرم و تند 


هرچه نزدیک‌تر می‌شوی بیشتر هول برت می‌دارد

می‌ترسی سر بلند کنی 

نمی‌دانی چه رازی در کار است

 این‌جا از "نگاه کردن" هراس داری . . . 

یک لحظه سربلند می‌کنی

آسمان جلوی چشمت 

روشنِ روشن!


از تاریکی شب

 به سمت  شهر نور می‌روی . . .


دیدن زائران خسته ای که در گوشه و کنار بار افکنده‌اند 

 گواه می‌‌‌‌‌‌‌شود

 وارد حریم حضرت حصن حصین(علیه السلام) شده ای . . . 


دلت شور می‌زند 

از حضور هراس داری 

شاید هم یک حس دیگر 

هرچه هست به "باور"ت مربوط می‌شود 

 هرگز 

خود را لایق این دیدار نمی‌دانستی 

آرزویش را داشتی 

اما . . . 

واقعا این تویی؟!

واقعا این‌جا حرم مولا است ؟!

تو و این‌جا؟! 


بارانی که بی وقفه می‌بارد . . . 


باب ورود روبروی ایوان طلاست 

یعنی

همین که وارد می‌شوی 

چشمت می‌افتد به ایوان طلا . . . 


نه دل تاب دیدن دارد

نه پاها توان ایستادن 

چشم‌ها هم که به حکم دل . . . 

اولین حضور

اولین دیدار 

اولین نگاه 

یاعلی . . . . . 

چه عظمتی دارد این حرم !

در برابر بزرگی صاحب حرم تنها باید زانو زد . . . 

باید به سجده افتاد 

الحمدلله الذی جعلنا من المتمسکین بولایة علی ابن ابی طالب علیه السلام . . . 

سجده‌ی شکر 

برای این حضور 

برای این زیارت 

برای نعمت حبّ و ولایت علی (علیه السلام) . . . 


حلاوت اولین دیدار با نوای الله اکبر اذان صبح کامل می‌شود 

نماز در حضور روح نماز 

دیگر چه می‌خواهی 

چه نعمتی ازین بالاتر ؟ 


بعد نماز 

می‌روی به سمت ضریح 

در آن شلوغی 

خیلی بعید بود که بتوان نزدیک شد

اما نه برای تویی که دلتنگ حضور پدری . . . 

دست‌ها که در پنجره های ضریح قفل شد 

دلت می‌خواهد دیگر باز نشود 

همان‌جا بمانی

در آغوش گرم پدر 

یا علی . . . 


یادت نیست چقدر ماندی

به اندازه‌ی چند یاعلی 

فقط می‌دانی خیلی بیشتر از یک زیارت شد 

خیلی بیشتر از یک سلام 

و عجیب این که کسی هم کاری به تو ندارد 

که کنار بروی

یا حرکت کنی 

اصلا انگار کسی ندیده تو را 

تو بوده‌ای و مولایت . . . 


بعد از زیارت 

دیدن طلوع آفتاب

روبروی ایوان طلای امیرالمومنین (علیه السلام)

عجیب حلاوتی دارد . . . 

الحمدلله برای همه‌ی دیدنی‌هایی که روزی این چشم‌ها شد. . . 



۷ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۵ بهمن ۹۱ ، ۱۰:۴۷

یک سال پیش

در چنین شبی 

آخرین دیدارمن با بابا . . .


به شهر غریب می‌رفتم 

برای درس . . .


تقریبا تمام قوایش تحلیل رفته بود

رفتم که خداحافظی کنم 

جرئت نداشتم نگاهش کنم 

شاید من هم می‌دانستم که . . . 

گریه کرد  

و تنها یک جمله گفت :

برو بابا ؛ به خدا می‌سپارمت . برو که جز خدا کسی رو ندارم که بهش بسپارمت . . .

من رفتم 

او هم شش روز بعد رفت 

من برگشتم 

اما او . . . 


یک ماه پیش 

در چنین شبی 

خسته 

در حالی که دیگر پاها نای کشیدن تن‌هامان را نداشت 

وارد شهر کربلا شدیم 

بعد از غروب 

شب اربعین . . . 


بقیه ش بماند 

بماند برای وقتی دیگر 

حالا توان نوشتنش را ندارم . . . 


* من عجیب به حکمت داشتن این تقارن ها ایمان دارم . . .



۱۳ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۱ بهمن ۹۱ ، ۱۸:۳۲

یک ماه پیش 

درست در چنین شبی 

اولین معجزه‌ی سفر بهشتیم رخ نمود 

طلوع خورشید در شب 

آن هم دو خورشید . . . 

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . 

گفتند : هر که هرچه دارد بگذارد 

فاخلع . . . 

سبک بار و دست خالی برو 

رو به حرم باب الحوائج 

دلت را ببری کافیست . . . 


اولین زیارت این بهشت 

نیمه های شب 

آن هم در چنین شب روشنی

عجیب می‌چسبد . . . 


داشتم با خودم کلنجار می‌رفتم 

این جا کاظمین 

حرم پدر و پسر حضرت شمس الشموس (علیهم السلام)

چه فرخنده شبی‌ست امشب 

چه سعادتی . . . 


در همین حال و احوال 

خودم را دیدم 

که ایستاده ام و اذن دخول می‌خوانم 

گوشه ای در میان جمعیت 

این منم ؟ 

پس چرا این‌قدر آرامم ؟ 


از در که وارد می‌شوی 

طلایی دوگنبد چشمانت را خیره می‌کند 

 چشمت می‌افتد به ایوان طلایی

نگاهت از ایوان طلا که رد می‌شود

قفل می‌شود روی یک ضریح!

راه می‌افتی 

از روی فرش قرمز 

با افتخار 

از ورودی صحن 

تا ورودی حرم 

چه میهمان نوازی‌ای . . . 


می‌گویند 

همین که بوی باران را  شنیدی از دلت

یعنی :

 وارد شو 

داخل شو 

در حریم امن ما 

بیا که باران چشم های تو نشانه ی رحمت ماست . . .


پس از باران 

گرمی پرتو خورشید چه می‌چسبد 

حال اگر دو خورشید باشد که . . . 


رها و سبک‌بال

در حریم امن خانواده‌ی حضرت شمس 

بارها و بارها 

چرخیدم و چرخیدم و چرخیدم 

این‌جا 

می‌توانی عقده‌ی تمام نرسیدن‌هایت به ضریح حضرت شمس الشموس را خالی کنی 

این‌جا 

غم‌هایت را به ضریح گره می‌زنی و آرامش تحویل می‌گیری 

درست مثل حرم امام رضا(علیه السلام)

دیده ای چه آرام  می‌شوی بعد از زیارت؟

دیده ای چه رها گوشه‌ی صحن گوهرشاد می‌نشینی و به گنبد خیره می‌شوی ؟

اصلا مشهد که می‌روی ،حاجتت را که می‌گویی خیالت راحت می‌شود 

بعد از آن با خودت می‌گویی: دل قوی دار که این گره ها به دست کریمی گشوده خواهد شد . . . 

همین آرامش را این‌جا هم داری 

همان‌قدر سبک بال 

همان‌قدر آرام . . . 

اصلا هدیه‌ی زیارت حرمین کاظمین 

لبخند است 

لبخندی در نهایت آرامش . . . 


حالا تصور کن 

در همین حرم امن

دو وعده نماز و طعام هم مهمانت کنند 

تصور کن 

تو را به تماشای بهشت گردی دسته جمعی کبوتران حرم هم دعوت کنند 

 حوائجت هم که . . .

بارگاه باب الحوائج 

بارگاه حضرت جواد الرضا (علیه السلام)

مگر می‌شود اجابت نکنند ؟ 

دیگر غمی در دلت نمی‌ماند . . .


*وقت رفتن 

بعد از ناهار 

نشسته بودیم نزدیک باب القبله 

زیر آفتاب 

ناگهان قاصدکی آمد 

 روی نگین انگشترم نشست 

آن قدر ماند

 تا همه‌ی حرف های نگفته 

و حاجت‌های طلب نکرده را در گوشش خواندم 

بعد 

رفت و ناپدید شد . . . 

رفت که سلامم را به سرورانم برساند . . . 

چه سعادتی! 


**کمی قبل از اذان ظهر 

تنها نشسته بودم 

در صحن صاحب الزمان (عج) 

جلوی درب باب الابواء 

نشسته بودم به زائران نگاه می‌کردم 

چشمم افتاد به دختری حدودا پنج ساله 

در حجابی زیبا 

به من خیره شده بود 

از لباس و حجاب و چهره اش 

تقریبا مطمئن شدم عرب است 

من هم که عربی بلد نبودم 

اما لبخند که مختص زبان خاصی نیست 

در همه جای دنیا یک معنی می‌دهد 

دوستی 

لبخند زدم 

لبخند زد

آمد روبرویم ایستاد

لبخندش پررنگ‌تر شد 

خیره به هم نگاه می‌کردیم 

بدون یک کلام حرف 

فقط با لبخند 

برادر حدودا 8 ساله اش رسید 

دستش را گرفت 

و با خودش برد

همین‌طور که می‌رفت برگشت و نگاهم کرد

همان‌طور با لبخند

آن قدر نگاهم کرد 

تا از تیررس نگاهش خارج شدم 

همان‌طور که لبخند می‌زد ناپدید شد 

مثل قاصدک . . .

برای همین می‌گویم :

کاظمین که می‌روی 

به تو لبخند هدیه می‌دهند . . .

۶ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ بهمن ۹۱ ، ۰۲:۲۶

شب جمعه 

شب زیارتی حضرت عشق (علیه السلام) 

تویی و دل تنگت 

تویی و تکرار هر روزه‌ی خاطرات بهشت . . . 

تویی و چشم‌های بارانی

که آن روزها سخت ابری بودند 

چه بسیار اوقات 

که اذن نداشتند برای باریدن !

مکلف شده بودند به تماشا

تماشای بهشت . . . 

همان‌ها که گاه مردد می‌شدند 

بین تماشای زمین و آسمان 

گاه که بر زمین می‌دوختی‌شان 

کسی درونت می‌گفت : هاااای شهاب! 

سرت را بلند کن و  به آسمان نگاه کن

سرخی افق را بنگر 

 سرخ بود 

هر لحظه ی روز 

به آن آخرِ آخرش که خیره می‌شدی 

سرخ بود 

رو به کربلا می‌رفتیم آخر . . . 

گاه که به جمعیت خیره می‌شدی 

و لبریز می‌شدی 

از شوق دیدن این همه محبّ 

این همه زائر 

این همه مشتاق 

باز صدایت می‌کرد : هااااای شهاب ؛ 

به پاهایت نگاه کن ! 

باورت می‌شود ؟

این پاهای توست که دارد تو را می‌برد 

به قدم ‌هایت نگاه کن !

این گام ها را بخاطر بسپار 

این پاها 

این قدم ها 

دارد به سمت کربلا می‌برد تو را 

نکند باز گردی و فراموشت شود؟ 

مبادا بعد ازاین با آن‌ها به آن جا که نباید قدم بگذاری ! 

پاهای خسته‌ی تو 

همین پاها 

با آن ستاره های یادگاری . . . 

هروله کنان 

آواره‌ی بین الحرمین 

دست‌های تو 

دست‌هایی که گره خوردند به ضریح 

راستی !  

لمس چند ضریح روزی این دست‌ها شده؟

ضریح حضرات موسی ابن جعفر و جواد الائمه (علیهما السلام)

ضریح حضرت مولا علی (علیه السلام)

ضریح حضرت عشق (علیه السلام) 

ضریح حضرت ساقی (علیه السلام) 

ضریح حضرت مسلم ( علیه السلام ) 

با جنابان مختار و ابراهیم مجاب 

می‌شود هفت تا . . . 

دست‌هایی که علم شد 

گلدسته شد 

با نوای 

لبیک یا علی . . . 

ابوفاضل دخیلک . . . 

لبیک یا حسین . . . 

ابد والله یا زهرا ، ماننسا حسینا . . . 

دستانی که بر سینه فرود آمد 

با نوحه های دلت 

تنهای تنها 

یک دل بود و یک حریم 

یک دل بود و یک حضور 

سقای دشت دشت کربلا ، اباالفضل 

دستش شده از تن جدا ، اباالفضل . . . 

 حرم حضرت سقّا 

بین الحرمین 

 حرم حضرت ارباب 

 راه تل زینبیه 

 خیمه گاه : 

خودم این‌جا دلم پشت سر قافله . . . 

. . . واویلا حرم آواره شده ، واویلا حرم ، آواره شده . . . 

دست‌هایی که به نشان ادب بر سینه ماند 

هنگام اذن دخول 

هنگام خداحافظی 

چه می‌گویی؟! 

اصلا مگر تو خداحافظی کردی ؟ 

و دست‌هایی که 

می‌کوبید بر در حرم حضرت ساقی 

و جاری غزل‌های حافظ پشت در بسته

: شاه شمشاد قدان خسرو شیرین دهنان 

که به مژگان شکند قلب همه صف شکنان . . . 

...........

در نظر بازی ما بی‌خبران حیرانند 

من چنینم که نمودم دگر ایشان دانند

عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی

عشق داند که درین دایره سرگردانند 

جلوه گاه رخ او دیده من تنها نیست 

ماه و خورشید همین آینه می‌گردانند 

عهد ما با لب شیرین دهنان بست خدای

ما همه بنده و این قوم خداوندانند . . . 

و شانه هایت 

که بار سفر به دوش کشید و روز آخر . . . 

 قصه‌ی کتف شکسته و این بار و درد و . . . بگذار بماند . این یکی را بگذار برای خودت بماند!


می‌بینی شهاب ؟ تک تک اعضای بدنت از این بهشت خاطره دارند . همه‌شان چشیده اند حلاوت حضور در حریم حضرت عشق (علیه السلام ) را . همه‌شان هوایی شده اند امشب . . . 


+خدایا ؛ یعنی می‌شود پس از این هبوط باز هم عروجی باشد ؟ 

آخر کسی که بهشت دیده ، دیگر دلش این‌جا روی زمین ، قرار ندارد . دلش همیشه تنگ بهشت خواهد ماند . . 

۵ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ بهمن ۹۱ ، ۰۳:۰۱

وقتی دلت جایی مانده باشد 

 آن‌ جا کربلا باشد ،

 به هر بهانه ای 

خیالت را روانه می‌کنی دنبالش . . . 

می‌گردی بلکه پیدایش کنی 

 اما دلی که در کربلا مانده ، مانده .

دنبالش نگرد 

بگذار همان جا بماند . . .   

می‌رود دل به همان‌جا که تعلق دارد               صحبت کرب و بلا شد وطن از یادم رفت

۲ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ بهمن ۹۱ ، ۰۴:۲۴

سلام حضرت صاحب زمانِ آخر الزمان ؛

می‌گویند دلی که با مولایش باشد ، امشب و فرداشب برایش فرقی ندارد . منتظر سه شنبه و جمعه نمی‌ماند اما من که . . . 

امشب آمده ام 

دلم را هم با خودم آورده ام 

آورده ام پشت این پنجره نشانده ام تا برایتان ببارد 

از دل تنگی ش برایتان

از غفلت ش از یادتان

از نبودن ش در حضورتان

از شرمندگی ش از این گونه بودنش

شنیده ام شما خودتان،تنهایی پشت تمام پنجره های بسته می نشینید 

 تا روزی ، شبی پنجره ای باز شود رو به شما و دلی ببارد از دلتنگی . . .

 خودتان تنهایی می نشینید پای تمام پنجره ها و گوش می دهید به درد دل ها تا مبادا صدای دلی به گوش نااهلی برسد 

و خودتان تنهایی غم از دل ها می‌زدایید . . . 

خودتان تنهایی غم تمام پنجره های بسته به روی تان را هم به دوش می کشید . . .  

حتی شنیده ام پشت پنجره های بسته که می‌نشینید ، غبار از شیشه‌هایش می‌روبید تا اگر صاحبش گاهی نگاهش به پنجره افتاد سایه‌تان را پشت پنجره ببیند که منتظرش نشسته اید . . . 

 می‌گویند اصلا این که کسی رو به شما بیاید هم کار خود شماست . خودتان می آوریدش پشت پنجره و حتی خودتانید که پنجره می‌گشایید رو به او . . . 

آقای ناشناس در خور شناسا بودن من ؛ 

اعتراف می‌کنم که نمی‌شناسم‌تان 

آن گونه که حق شماست برای شناخته شدن 

آن گونه که یک شیعه باید برای شیعه ماندن و شیعه مردن امام زمانش را بشناسد 

نمی‌شناسم‌تان 

اما خودتان که به‌تر می‌دانید که راضی نیستم به جهل خود نسبت به شما 

گواه‌ش همان غم و هولی که در مسجد سهله در جانم بود 

گواه‌ش دانه های تسبیحی که مردد می‌شمرد "ایاک نعبد و ایّاک نستعین" نمازتان را 

گواه‌ش حاجتی که در کنار مقام مسجد سهله‌تان خواستم 

خواستم خودتان را من بشناسانید که من خود را بسیار محتاج این معرفت می‌بینم . . . 

آقای پشت پرده‌ی غیبت ما ؛ 

اعتراف می‌کنم 

که می‌دانم رستگاری بشر تنها با حضور شماست که محقق می‌شود 

می‌دانم که این غوغا و شر و شور تنها با ظهور شماست که ختم میشود 

می‌دانم که شما ختم بخیر تمام رنج های شیعه از پشت در تا . . . . . همین بحرین و غزّه و سوریه و ... هستید 

می‌دانم مرهم دل آل الله تنها شمایید حضرت بقیة الله . . . 

اما 

راستش را بخواهید 

هنوز با تمام وجود باور نکرده‌ام

یعنی . . . 

باور به این معنا که این عقیده وارد عملم شود 

این دانستن و باور به من جهت بدهد 

زندگی‌م را معنای متفاوت بدهد 

زندگی‌م را تمام رنگ و بوی شما بدهد . . . 

حقیقتش را بگویم آقا 

گاهی حضورتان یادم می‌رود 

یادم می‌رود که گناه می‌کنم دیگر 

یادم می‌رود که پرونده ام را که ورق می‌زنید 

بجای لبخند ، آه حسرت می‌کشید 

از دیدن اعمال من 

حتی همین نمازهای یومیه ام هم . . . 

آقای مهربان من ؛

شادی آغاز امامت‌تان 

با یاداوری جهل من از معرفت شما به هم آمیخته 

خودتان دریابید حال این کم‌ترین را . . . 

حضرت مصباح چهاردهم ؛ 

دردهای من از نبودن تان و نبودنم تنها این ها که بالا گفتم نیست 

دردها و دل تنگی ها زیاد است 

کاستی و قصور و تقصیر این شیعه‌ی کم‌ترین هم بسیار 

توفیق باشد باز هم خواهم گشود این پنجره را 

که من 

و ما 

مگر دیگر چه کسی را جز شما داریم ؟ 

آقا جان ؛ 

دعاکنید برایم 

برایمان 

تا نبودنتان را بهانه نکنیم برای نبودنمان 

دعایمان کنید و شفیع مان شوید

تا معرفتی کسب کنیم که بودنتان باورمان شود 

و حضورتان و تلاش برای ظهورتان را برنامه‌ی زندگی‌هامان کنیم . . . 

دعا کنید این پنجره ی گشوده رو به شما 

هیچ گاه بسته نشود 

و غبار غفلت نگیرد 

که تمام امیدها به همین پنجره است . . . 


۵ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ بهمن ۹۱ ، ۰۰:۳۲

آقای من ، حضرت عشق ؛ 

دوباره چشم به روز شمار گوشه‌ی این صفحه می‌دوزم 

تا نفس نفس  نزدیک‌ شوم 

به محرّم‌تان . . . 


اگر بعد از صفر ربیع نبود 

و حضرت رحمت (صلی الله علیه و آله ) مژده رسیدنش نمی‌دادند  

بحق روضه هایتان ؛ 

دل نمی‌کندم 

از این لباس سیاه عزا 

 با این لباس های رنگی غریبی می‌کنم هنوز 

انگار که مال من نیستند!

من منتظرم 

تا . . . 

دوباره سیاه‌پوشتان شوم . . . 


* این ، همان آتشی است که خاموش نمی‌شود . تا ابد . . . 



+295

۳ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ دی ۹۱ ، ۱۸:۲۹

*حضرتش می فرماید: کریم کسی‌ست که طلب نکرده عطا می‌کند . . . 

 

آقای من ؛

حضرت مجتبای مرتضی علی (علیکماالسلام)

 این " طالب

دیر زمانی‌ست که دل‌ به دستان کریم شما بسته . . . 

از همان روز که چشمانش را باز کردید 

و او دست پر کرامت شما را دید که به سمتی اشاره می‌کردید 

به سمت سفینه 

سفینه‌ی نجات حسین ( علیه السلام

نه

اصلا خودتان دستش را گرفتید 

و آوردید سوارش کردید . . . 

 

امروز می‌شود هفت سال آقا جان ؛ 

از همان روز که طلب نکرده

سرگردانی نوجوانی‌م را آرامش بخشیدید 

چشمانم به دستان مهربان شما دوخته شده 

بی آنکه بدانم کریم یعنی چه . . . 

تا همین امروز . . . 

شاهد بیاورم کرامت‌تان را ؟ 

اصلا همین کربلای "راجعون

حضور سبز شما 

در لحظه های سفرم موج می‌زد . . . 

 

روز آخر نجف 

بعد از زیارت 

وقت طلوع 

روبروی ایوان طلا 

آن زمانی که خجل از روضه‌ی مادر در حضور پدر 

از یک حلقه ی روضه به حلقه ای دیگر می‌رفتم 

نام شما 

گوشه ای از صحن زمین گیرم کرد . . . 

روضه خوان می‌خواند

چه حرمی داره حسین (علیه السلام ) ولی حسن (علیه السلام ) . . . . . 

و دلی شکست 

و فریادی بی صدا ماند 

بی رعد باریدم . خفه . در گلو . . . 

 برای غربت تان 

برای سکوت تان 

برای بی‌صدا باریدن تان 

برای بغض چندین ساله ای که در گلویتان ماند . . . 

برای مظلومیت تا هنوزتان . . . 

 

 بگذریم آقا جان ؛ 

می‌خواستم از یادتان در این سفر بگویم که کار به روضه کشید . . . 

 

بار دیگر 

کربلا 

طلوع روز اربعین 

حرم حضرت ساقی (علیه السلام

روبروی ضریح 

جلوی باب الحسین (علیه السلام

وقت درد دل 

از حضر قمر منیر (علیه السلام) خواستم سفارشم را به شما بکند 

برای همان حاجتی که به شما سپرده‌امش . . . 

می‌دانم که می‌دانید 

می‌دانم که سفارشم را پیشتان کرده 

حضرت ساقی (علیه السلام

در این سفر 

آن‌قدر مهمان نوازی کرد 

که بابت این سفارش هم خیالم راحت است 


باران بی امان

 پای روضه‌ی شما و حضرت ساقی 

شب جمعه 

وقت دعای کمیل حسینیه‌ی کربلا . . . 


 

اما زیباترین حضورتان را 

در خیمه‌ی عزیزتان حضرت قاسم (علیه السلام) دیدم 

همان روز آخر 

غروب 

تب دار و بیمار 

گوشه ‌ی خیمه‌ی جگر گوشه تان نشستم 

و تمام بغضی

که از حرم حضرت عشق (علیه السلام

بین الحرمین 

حرم حضرت ساقی (علیه السلام

تل زینبیه 

کف العباس (علیه السلام

و لحظه لحظه‌ی حضورم در کربلا

 بر گلویم سنگینی می‌کرد را باریدم . . . 

و تبم فرو نشست 

و سبک شدم

 و آرام 

و مبهوت 

از این که چرا این جا از این همه جا؟!

خیمه گاه . . .

آنهم خیمه حضرت قاسم (علیه السلام ) . . . 

 من بودم و مهمان نوازی سبز حضرتتان 

در این شهر سرخ . . . 

باز هم عطای بی طلب حضرت کریم تان . . . . . 

 

آقای مهربان من ؛ 

امروز 

دوباره 

عهد 

دستم 

دلم 

نگاهتان 

تا ابد . . . 

یا حضرت کریم (علیک السلام ). . .

 

۸ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ دی ۹۱ ، ۱۴:۳۰

کربلا . . . 

آب حیاتی که نوشیدن هر جرعه اش عطش افزاست . . . 

چشم‌م به دستان ساقی‌ست 

تا کی دوباره نوبتم شود . . .  

۲ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ دی ۹۱ ، ۱۰:۳۴

رفتم کربلا 

گنگ 

برگشتم از کربلا 

مبهوت . . . . . 


* دوست دارم بگویم چه بر من گذشت در این سرزمین . اما بماند برای بعد . . . 

دلم سکوت می‌خواهد . . . 

۵ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ دی ۹۱ ، ۱۶:۴۶






.........................

پ ن : اصل حرف ، سکوت است و تماشا . 

دوستان ؛ اگر گاهی باید می‌بودم و نبودم ، اگر گاهی به گزاف بوده‌م حلال کنید . . . و دعا . و خیلی دعا برای درک این بهشت . . . 

۵ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ دی ۹۱ ، ۰۴:۳۶

این روزهای مانده تا آغاز را گنگم. کرم. کورم . خودم را زده ام به بی‌خیالی . راستش حالا که نزدیک شده ام به رفتن هول برم داشته . نمی‌دانم چه کنم ! لهوف و خصائص را گذاشته ام در بالاترین قفسه کتاب‌خانه . "من می‌گویم شما بگریید" را داده ام امانت . آفتاب در حجاب و حماسه حسینی و قیام حسین -علیه السلام - را که اصلا سمتشان نرفته ام . هم از ترس هم از کمی وقت . ترسیدم ذهنم در همان ها جا بماند .تنها فتح خون را می‏گذارم دم دست که برش دارم .راستش منتظر تصویری بزرگترم . تصویری پررنگ تر و اصیل تر  از همه ی تصاویر ساخته شده‌ی تاکنون. چشم هایم پرتوقع شده اند انگار . . . گوش‏هایم نیز . سکوت کرده ام .مداحی ها و روضه ها را نمی‌شنوم  انگار . خیالم پر می‌کشد به نمیدانم کجا! چشم و گوشم را دارم خالی می‌کنم .کسی مرا دعوت کرده به روایت و تماشا . شاید کسی در من به سخن در آید . شاید به همین زودی . . . 


از دیشب کوله را گذاشته‌م کنار صندلی . کوله چرم مشکی‌ که مامان سال 87 میلاد امام رضا برایم از مشهد خریده.که شروع کنم به بستن بار سفر . زیپ کوچک اول کوله را آینه می‏گذارم و قرآن . قرآن جیبی جلد چرم قهوه ایم را . همان که گفته ام میخواهم همسفرم باشد تا قیامت . همان که آیات بشارتش را آبی کرده بودم و دعاهایش را صورتی . و زمانی دیگر از دستم در رفت کدام را چه رنگی کرده ام و آیات زیبایش رنگی شده اند برایم . . . 

پارچه‌ی سبزی که عصر هفتم محرم -یادم نیست چند سال پیش- از علم باز کرده‌ بودم به نیت کربلا را از توی چمدان در می‌آورم تا یادم نرود برش دارم . هنوز عطر علم را دارد . بو می‏کشم و می‏روم به همان روز .غروب . بعد از دسته . علم ها را بسته بودند دو طرف در مسجد که به حسینیه باز می‏شد. هرکس به نیتی پارچه باز میکرد یا دخیلی می‏بست برای روا شدن حاجتش . چقدر گره خورده بود این پارچه ! شاید گره هایی که آن روز باز کردم موانعی بودند که پشت سر گذاشته‌م تا امروز که به این سفر برسم .اگر برسم به امید خدا . . . یادم می‌آید چقدر کربلا رفتن برایم بعید بود آن زمان و تنها به خاطر دلم که آرزو داشت دستانم گره ها را یکی یکی باز کرد و پارچه را آوردم خانه تا مثل امروزی برش دارم و ببرم حرم حضرت صاحب علم تبرکش کنم . . . 

دارم کوله بارم را می‌بندم . آهسته و آرام . و هربار که یادم می‌آید مقصد سفر کجاست دوباره دست و دلم می‌لرزد .هول می‌شوم . مدام از خودم می‌پرسم : من کجا و کربلا کجا ؟! حواست هست شهاب ؟ هیچ حواست هست ؟؟؟فریاد می‌کشم سر دلم . کسی در دلم می‌گوید : ساکت شو شهاب! هیسسس.بی‌قراری را فریاد کشیدن مال زمان کودکی بود . باید یاد بگیری بی‌قراریت را سکوت کنی .حضرت صبر -سلام الله علیها - را مقتدا کن، اگر می‌خواهی چشمانت به زیبایی ها گشوده شود . یاد بگیر تاب بیاوری تا بزرگ شوی . یاد بگیر بزرگ شوی . . . 

۷ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ دی ۹۱ ، ۱۱:۱۳

نوشته بود:

همه‏ی اعمال ممکن است حبط شوند جز آن‏ها که هبه شده‎‌اند ؛ ثواب پیاده‌رویتان را اهدا کنید به هرکه دلتان با او بود . . .


کسی بی‏درنگ در دلم گفت : حبیب . . .



+زمانی از روضه خوانی شنیدم: شخصی حبیب ابن مظاهر اسدی ( رحمة الله علیه ) را خواب دیده و از او پرسیده : تو که عمرت را در رکاب علی (علیه السلام ) و فرزندانش شمشیر زدی و دوبار جانت را فدای حسینش کرده ای ، آیا آرزوی دیگری هم داری؟ جواب شنیده : آری ، آرزو دارم برگردم به دنیا و در روضه های حضرت سیدالشهدا (علیه السلام ) برای مصائب آن حضرت گریه کنم ... 

+تا زمان رفتن‌م خیلی نمانده . 8 روز دیگر . . . 

* عبارت تیتر ، جمله ای است از جابر ابن عبدالله انصاری ، اولین زائر کربلای حسین (علیه السلام ) ، زمانی که صورت روی قبر مولایش گذاشت و سه بار حضرتش را به نام صدا زد . . . وسپس چنین گفت : " آیا حبیب جواب حبیبش را نمی‏دهد؟ ". . . 

۴ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ آذر ۹۱ ، ۰۲:۴۲

این منم که عبور کردم 

از محرّم

محرّم مانده 

من رفته ام . . . . . .



+ کاش برداشتنی‏ها را برداشته باشم از محرّم 

برای آن سفر بزرگ .

کاش دستم خالی نباشد . . . 


+ الهی اعوذ بک من الحسرة

۲ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ آذر ۹۱ ، ۰۹:۴۵

خواب دیدم 

لباس رزم به تن دارم 

سوار بر اسب 

جلو دار گروهی 

در شهری شبیه کوفه‏ی مختار 

باید می‏تاختم 

اما اسیر بودم 

در دام تردید دلم 

همه‏ی شک‏های دنیا را انگار در دل من ریخته بودند 

افسار اسب در دست 

ایستاده بودم در آستانه‏ی یک راه 

با گروهی پشت سرم

قصدم رفتن بود 

اما 

انگار دلم کنده نبود 

فرمان نمی‏داد به رفتن 

سستی می‏کردم 

. . . . . . . . . . . .


+: دلم آرام نیست . حس خوبی نیست که در آستانه‏ی رفتن دلت را آماده نکرده باشی . حتی در خواب . . . 

+ :به رفیق هم‏سفر : از این سوال‏ها از من نپرس . که چه کرده ای ؟ چه برمی‏داری؟ تصمیمت چیست ؟ کسی که  آنقدر در حسرت و انتظار این سفر بوده ،اگر توشه ای بوده تا بحال باید جمع می‏کرده که من . . . با این سوالت شرمنده ترم نکن در برابر صاحب سفر . چیزی ندارم . هیچ. به معنای واقعی هیچ . تصمیمی هم ندارم . بنایم بر سکوت است و قرارم بر تماشا . . . می‏بینی که؛ حالم خوش نیست . دست و پایم را گم کرده ام . . .  

+ : به رفیق تازه : هر روز می‏گویی به پاهایت نگاه کن . . .نگاه می‏کنم . باورم نمی‏شود . باور نمی‏کنم قرار است قدم بردارند فاصله‏ی میان حرم پدر و پسران - علیهم السلام - را . دعایم کن . دعا کن بفهمم چه می‏گویی .عمق حسرتت را درک کنم و قدر بدانم . ممنون که هستی این روزها را و ممنون صاحبش که تو  را آورد . . . 


* در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود              از گوشه ای برون آی ای کوکب هدایت . . . 

۴ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ آذر ۹۱ ، ۰۴:۳۰

 حسین - علیه السلام -

 در میان گودال 

با خون خود 

" شهاب قبس" شد 

برای ما

مضطرّانِ در راه مانده  

برای دنیای تاریک‏مان 

                                        [ مصباح الهدی ]


 می‏شنوی؟ 

" او " 

سخن می‏گوید 

از میان نوری سرخ 

ما را فرا می‏خواند :

هل من ناصر . . . ؟


و کربلا 

همان وادی مقدّس است 

فاخلع نعلیک!

اگر عزم آن دیار داری . . . 



17 محرّم 

۰ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۲ آذر ۹۱ ، ۱۷:۴۸

از شب یازدهم پا از خانه بیرون نگذاشته بودم ، تا امشب . . . 

حالم خوب نبود اصلا. دلم روضه می‏خواست . گریه ، نفس کشیدن در هوای حسینیه . . .

امشب شب آخر بود . بعد از نماز عشا با خودم شرط کردم : اگر تا صفحه 120 خلاصه کردی می‏روی . هنوز صفحه 90 بودم . زبانم هم مانده بود . چهار درس . نشستم پای کتاب . تا 107 خلاصه کردم . رفتم سراغ زبان . کلمات چهار درس را خواندم .  آماده شدم که امشب را بروم . هنوز 14 صفحه از قرارم مانده بود ، اما باید می‏رفتم . شب هفتم فراق حضرت صبر - سلام الله علیها - . . . 

وارد مجلس که شدم زنده شدم . بوی عطر گلاب . بوی گریه . بوی حسین - علیه السلام - 

شب آخر بود . روضه‏ی مادر - سلام الله علیها - . سفره این هفده شب را مادر جمع می‏کند . ای دل غافل ؛ دیدی هنوز نمیفهمی قرار است چه نعمتی به تو ارزانی شود؟ داری زائر علیِ فاطمه - علیهما السلام - می‏شوی و هنوز از بی بی - سلام الله علیها - اذن نگرفته ای؟ اصلا قرار است اربعین بروی " آن‏جا " که تسلای دل که باشی؟ می‏خواهی زائر فرزندان حضرتش شوی و هنوز اجازه‏ اش را از مادر نگرفته ای؟ هااااااااااااای ؛ کجا برای خودت سیر می‏کنی ؟ تا حالا کجا بودی؟ حتما باید گوشت را بگیرند و بیاورند بنشانند توی مجلس روضه تا تو یادت بیاید ؟ ای دل غافل . . . 

روضه را نمی‏شنیدم . دلم برای غفلت خودم می‏سوخت . برای نابلدی‏م . برای گیجی‏م . . . 

حضرت مادر دنیا- علیک السلام - ؛ گفته اند قرار است زائر شوم . زائر علی - علیه السلام - شما . گفته اند قرار است ببریمت هم قدم شوی با حضرت صبر - علیها السلام - دختر شما ، از حرم پدر تا ا ا ا ا . . . حرم عباس - علیه السلام - پسر شما ، گفته اند می‏بریمت جولانگاه عشق حسین - علیه السلام - شما را نشانت می‏دهیم . گفته اند قرار است شبی را میهمان دو فرزندتان موسی ابن جعفر و جواد ابن رضا - علیهم السلام - باشم و شبی را مهمان علی ابن محمد و حسن ابن علی - علیهم السلام - شما . می‏خواهند مقّر فرماندهی مهدی - علیه السلام - شما را نشانم دهند . حضرت بانو - علیک السلام - اذن می‏دهید چندی روز مهمان بهشت شما شوم ؟ اجازه دارم زائر خانواده تان شوم ؟ آخر همه‏ی این‏ها که گفتم از آن شماست و شما صاحب‏خانه‏ی این بهشت .بی اذن شما که نمی‏شود . . . 

اذن دهید تا بیایم و در بهشت خانوادگی‏تان ماندگار شوم . . . 


+ این روزها ، لحظه هایم گم می‏شوند در تقسیم آمادگی دو کنکور . کنکور اکبر کربلا و کنکور اصغر که بهمن است . . . حضرت بانو - علیها سلام - یک نظر کند هر دو را قبول شوم . . . 


17  محرّم 

۸ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ آذر ۹۱ ، ۰۰:۲۱