شهاب قبس

پروانه‌وار گرد وجود تو می‌پرم *** تا شعله‌ای ز آتش عشقت عطا کنی

شهاب قبس

پروانه‌وار گرد وجود تو می‌پرم *** تا شعله‌ای ز آتش عشقت عطا کنی

شهاب قبس

حسین - علیه السلام -
در میان گودال
" شهاب قبس" شد
برای ما
مضطرّانِ در راه مانده
برای دنیای تاریک‏مان

[ مصباح الهدی ]

می‏شنوی؟
از میان نوری سرخ
ما را فرا می‏خواند :
هل من ناصر . . . ؟
و کربلا
همان وادی مقدّس است
فاخلع نعلیک!
اگر عزم آن دیار داری . . .

۹ مطلب با موضوع «فرقان» ثبت شده است

در زیر و زبر روزهای زندگی، در پیچ و خم ها و فراز و نشیب‌های مسیر، در میانه‌ی راه، گاهی صدایی بلند می‌شود: " برخیز"!

داری زندگی‌ت را می‌کنی

هزار و یک دغدغه‌ی ریز و درشت تو را احاطه‌ کرده، دغدغه هایی که غایتشان، رسیدن و رساندن به آسایش است. آسایشی که هدف شده و اگر کسی آن‌گونه که دیگران دارندش، آن را نداشته باشد خیلی از دیگران عقب است. تو هم در همین شهر زندگی می‌کنی و غایاتت کم کم همسو شده با غایت مردم این شهر. اما گاهی دوباره آن صدا را می‌شنوی " برخیز" ! 

از خودت می‌پرسی "مگر من نشسته ام که امر به برخاستن می‌شوم؟ من که دارم زندگی‌م را می کنم. برای درسم، کارم، خانواده ام و برای خیلی چیزهای دیگر حتی بیش از دیگران دارم تلاش می کنم؛ پس این امر به "برخاستن" دیگر برای چه"؟

و باز به زندگی هر روزه ات ادامه می‌دهی...

اما این صدا تو را رها نمی‌کند. وقت و بی وقت در گوشت می‌پیچد. آنقدر که مصمم می‌شوی منشأ صدا را پیدا کنی. می‌نشینی گوشه ای و با خودت فکر می‌کنی. کمی درون خودت دقیق که می‌شوی، نقشه های ریز و درشت را که کنار هم میچینی، میبینی یک تکه اش کم است. یک گوشه اش خالی است. دوباره مرور می‌کنی. . درست فهمیده ای. یک تکه اش کم است. .  و صدا دقیقا از همان جاست! همان بخش گمشده ی وجود تو . . 

امر شده ای به برخاستن. به قیام . به حرکت. برای یافتن آن تکه ای از وجودت که اگر نباشد، حقیقت تو - آن چنان که در حضرت خالق پروردگارت فرموده - چیزی کم دارد. .

امر شده ای که برخیزی و بسازی. اما این ساختن و ساخته شدن، از طریقی جز آن مسیرهایی که تاکنون رفته ای می‌گذرد. با غایتی متفاوت و روشی متفاوت. گاهی برای این ساخته شدن، باید خودت را بشکنی، ویران کنی و دوباره بساز. .باید نگاه " آسایش گرا"ی همیشگی را رها کنی و با چشمی دیگر نگاه کنی..  افق نگاهت را وسیع تر کنی. به "او و رضای او " چشم بدوزی. این بار رابطه ها، بر پایه‌ی مبادله و از سر وظیفه - چنان که مرسوم است، مثل وظیفه ی فرزندی، برادری و .. - نیست. تو داوطلب شده ای که بی دریغ و بدون توقع، به دیگران خدمت کنی. غایت "رضای خدا"ست و وسیله اش، خدمت به خلق خداست. وقتی نگاهت، به رضای او دوخته شد، دیگر هر کار بر زمین مانده ای، کار توست. نهایت تلاشت را می‌کنی و نتیجه را به او واگذار می‌کنی و او خود کفایتت خواهد کرد. چرا که وعده داده است "الذین جاهدوا فینا لنهدینهم سبلنا " . . .

حال، که برخاسته ای و نیت کرده ای برای یافتن و ساختن حقیقت وجودت،  او را در تمامی لحظه های این مسیر به یاد آر و به بزرگی یاد کن ..." الله اکبر "

 

۲ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ شهریور ۹۴ ، ۱۹:۲۳


پرشده ام  از کلید واژه هایی که متن ندارند. پر شده ام از حرفهایی که یک وقتی هجوم آورده بودند که مکتوب شوند و متن شوند و ثبت؛ و نشدند و ماندند و گوشه ای برای خود کز کرده اند از بی هویتی...و به هیچ وجه هم از کنج خلوتشان کوتاه نمی آیند که دوباره همانجوری که اول بوده اند بیایند و جاری شوند و نوشته شودن.... همین است که این جا پر شده از پست های پیش نویس دو سه خطی ای که هرگز به نمایش در نیامده اند. چون عریانند و هنوز بی هویت. و من هرگز راضی نمی شوم فرزندانم را عریان و عور به نمایش بگذارم...

وسط های چک نویس های ترجمه کتاب اصلی پایان نامه ام، وسط نوشته های عمودی صفحه، با خودکار صورتی و به صورت افقی  نوشته ام برای شهاب قبس، سوره حمد! 

محتوای نوشته این است : 

                   1. مونولوگ---------> زبان فلسفه و به تبع آن مطالعات دینی. تبیینی . از خود فراتر نمی رود و تنها در پی اقناع خود است 

زبان : 

                 2. دیالوگ -----------> زبان آموزه های الهیاتی. بیانی . از خود فرا تر می رود. چون مخاطب دارد. در پی اقناع خود از طریق بیان برای دیگری است. مخاطب، خداست.


یادم می‌آید که آن شبی که این را نوشتم، داشتم کتاب پدیدارشناسی دین را می خواندم و در بخش زبان دینی بودم. این را هم یادم است که حیرت عظیمی بر من چیره شد برای اینکه دقیقا در هنگام خواندن متن، یاد سوره حمد و بعد از آن " قل" های قرآن افتادم. یادم می آید داشتم با خودم مرور می کردم که پس انسان اصلش بر مونولوگ است و دیالوگ بلد نیست. اگر بلد بود خدا یادش نمی داد. نمی گفت: بگو .... اینگونه بگو. این گونه بخواه. بیا و با من دیالوگ برقرار کن. بیا با من سخن بگو. انسان اصلا حتی طرف دیالوگش را هم نمی شناسد، اما انگار خدا اینقدر مشتاق است به ما یاد بدهد، اول سوره حمد خودش را معرفی می‌کند که منم آن کسی می خواهی با او سخن بگویی ( رب العالمین. رحمن. رحیم .مالک یوم الدین ) بعد یادش می دهد که حالا با این طرف دیالوگ، اینگونه سخن بگو. این ها را بخواه. این گونه صدایش بزن. این گونه بشناسش و...

اگر انسان خودش ذاتا بلد بود دیالوگ برقرار کند  - دیالوگ به شکل اصیل و حقیقی؛ آنگونه که در کتب مقدس آمده- خدا که دوباره کاری نمی کند. همانی را که در ذاتش بود کفایتش می کرد. پس حالا که در کتاب مقدسش یاد داده که این گونه بگو و بخواه، حتما ما ذاتا نابلدیم که باید یاد بگیریم چگونه وارد دیالوگ اصیل بشویم. آن هم نه با هرکسی. دیالوگ حقیقی تنها با طرف حقیقی اش محقق خواهد شد. چه خوب خدایی است که خودش را کرده طرف گفتگوی ما....

فقط همینها را یادم است از سه ساعت (یعنی زیاد)غلت زدن در رختخواب و فکر کردن به دیالوگ و طرف دیالوگ و کلام و دعا و ....ولی تفصیلش را یادم نمی اید. یعنی یک چیزهایی بود که اگر الان نوشته بودمشان خیلی اتفاقات خوبی در فهم من می افتاد ولی آن جوری که آن شب در ذهنم بود الان و به گمانم هیچ وقت ردیف نخواهند شد. بنابراین، لعنت به من که این همه پشت گوش اندازم! 

خدایا کی قرار است نوبت آدم شدن من برسد؟! 

۷ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ مرداد ۹۴ ، ۰۲:۲۳


بسم الله 


شب های اول بود. برایم پی ام گذاشت : آجی امروز یه نوشته روی یه تابلو تو شهر دیده م که روش نوشته بود: برای پر کردن باید پر شوی ...

و من گفتمش: دعا کن برای خواهر خالی خالی خالیت... 


حالا که نیمه ماه رفته و  بقول مامان کمر ماه شکسته، دارم به حالای خودم نگاه می کنم. همین پانزده روز چقدر برکت پیدا کرده م . نه وقتم ها! نه ...خودم برکت پیدا کرده ام. برک همان موی فشرده ی سینه ی شتر است که از کمش می شود زیاد رشته کرد...وقتی می خواهی به حضور بزرگی برسی باید وجودت به اندازه ی کافی وسیع بشود. لا اقل باید قوه ی برکت کردن را پیدا کنی.وجود که برکت پیدا کند، همه چیز وسعت می یابد. دلت، فکرت، وقتت و.... و این میسر نیست مگر با وسعت افق نگاه آدمی. و این پانزده روز دریافته ام که فقط و فقط یک چیز می تواند افق نگاه را آنقدر وسیع کند که بشود به بی نهایتش هم چشم دوخت...تنها یک چیز می تواند تو را در حین حضور آنقدر وسیع کند که حتی به خیالت هم نرسد که زمانی که خالی بودی و بی او ، چگونه می توانستی زندگی کنی! آنقدر که تفاوت کیفیت بودن و نبودنش زیاد است اصلا نبودنش را نمی توان وجود دانست که بخواهد کیفیتی داشته باشد...

 قسمت این روزهایم شکر است و حیرت. شکر از درک بیشتر این موسِّع وجود و حیرت از این همه تغییر و تحول در محضرش بودن! این شکر و حیرت توامان، آنقدر دلنشین است که دلت می خواهد فریاد بزنی و همه را خبر کنی و به زانو زدن در محضرش دعوت کنی. چقدر شیرین است حضور در محضر حضرت قرآن کریم...

این گونه است که می توان پر پر نبود ولی طریق پر شدن را به دیگران نشان داد. هرگاه که از مرتبه ای پر می شوی، در مرتبه ای دیگر هنوز خالی خالی هستی و تقلای سر ریز شدن می کنی....



۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ تیر ۹۴ ، ۰۲:۱۸


ایستاده است. بر بلندای کوه موریه. دستان فرزند را بسته و بر سر زانو روی هیزم‌ها نشانده‌اش...خنجرش را در دست راستش می‌فشرد. گردن فرزند را بالا می‌آورد. خداوند فرزند را قربانی خواسته. . . سه روز در سکوت راه پیموده و سنگینی این راز را بر دوش کشیده...خداوند او را ممتحَن خواسته...فرزند عزیز را ...که خود ثمره صبر و تسلیم ابراهیم است. ثمره‌ی امتحان بزرگ دیگری که دیری از آن نمی‌گذرد و با آن ابراهیم مسلم شده ...حالا نوبت مومن شدن ابراهیم است. نه این‌که نباشد، که هست...قرار است ایمان به نامش سند بخورد. قرار است شه‌سوار ایمان شود.ابراهیم خلیل الرحمان...

خنجر بالا می‌برد.دست چپش را مشت کرده می‌فشرد... فرزند زیر خنجر پدر ...ندایی می‌آید : ای ابراهیم...

فریاد می‌کشد. با تمام جان فریاد می‌کشد " حینینی" ... تمام زندگی‌ را پشت سر نهاده تا جواب این ندا را بدهد. خداوند ابراهیم را خطاب می‌کند " ای ابراهیم..." دوباره فریاد می‌کشد " من اینجا هستم". منِ ابراهیم... حالا، اینجا، خنجر در دست و فرزند زیر خنجر ...ایستاده ام در برابرت ای پروردگار من...من اینجا هستم. در مقابل چشمان تو ایستاده ام و آماده ی اجرای امر تو...ثمره زندگی‌م را زیر خنجر گرفته ام چون تو خواسته ای...بی چشم‌داشت و توقع پاسخی و پاداشی...به تو پناه آورده ام از لرزش دستی که مانع قربانی کردن من برای تو بشود. به تو پناه آورده ام از محبت و عشقی نسبت به مخلوقی که گره اندازد در راه وصل به خالق. به تو پناه آورده ام از ظلمت تردید که بر یقینم سایه افکند. به تو پناه آورده ام... به تویی مرا در احاطه ظلمت و جهل نخواستی. به تویی که دستم را گرفتی و قدم به قدم از ستاره و ماه و خورشید آفل عبور دادی تا...به خودت رساندی. به تویی که آتش را برایم شکافتی تا سلامت از آن بیرون آیم و نشانه‌ای بشوم برای آنان‌که به دنبال شکافی می‌گشتند در درستی گفتارم و خللی می‌خواستند در یقین من به تویی که پروردگارم هستی...همسر و فرزندم را در زمین مقدست آواره خواسته بودی تا تسلیمم را امتحان کنی و من آن کردم که گفته بودی، زیرا یقین داشتم تو پروردگار منی و جز خیر برایم نمی‌خواهی. در نهایت ناامیدی زمین را برای فرزند عطشانم شکافتی و آبی پاکیزه برایش جوشاندی.... 

اینک ای پروردگار ؛منم ابراهیم ، ایستاده در برابرت و پناه آورده به درگاهت. در آزمونی سخت...حال ای پروردگار من؛ من این‌جا هستم...

دوباره ندا می‌آید: ای ابراهیم؛کارد را بر زمین بگذار و و به پسرت آسیبی نرسان. تو در این امتحان نیز سربلند بیرون آمدی. فرزند خویش برگیر و برو . . . تو در پناه حضرت رب الفلقی. خداوند شکافنده ی ایمان از ظلمت وهم و تردید...


پ ن : برگرفته از واژه های "قل" و "رب" و "فلق" با زمینه سوره مبارکه فلق. با نظر اجمالی به داستان حضرت ابراهیم از نگاه عهد عتیق!دلیل روایت از عهد عتیق مناسبتی است که با سیر مطالعات پیرامون پایان نامه ام دارد. ان شاءالله ذیل مقوله "مومن؛به سان ابراهیم"از وجوه و روایات و پلان های دیگر داستان حضرت ابراهیم علیه السلام باز هم خواهم نوشت...

۱ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ اسفند ۹۳ ، ۰۰:۵۰


به اقتضای رشته ام - که فلسفه باشد- تا به حال "درباره اندیشیدن" زیاد فکر کرده ام؛ اما مدتی هست که دارم به این فکر می‌کنم که خب حالا گیریم اندیشیدن را آموختی، حالا می‌خواهی به چه فکر کنی؟ درباره چه بیندیشی؟! معلوم است که اندیشیدنی بسیار است اما مگر توی این فرصت محدود می‌توان به همه چیز اندیشید؟! بعد هم هرچیزی اندیشیدنش راه و رسم خودش را دارد و نتیجه های خودش را. نمی شود که به همه چیز یکسان و با یک نگاه اندیشید. بعدتر این که از چه وجهی به هرچیزی نگاه کنی خودش کلی تفاوت ایجاد می‌کند در نتایج و نوع باورهایی که ریز ریز قرار است تو را بسازد. اصلا همه ی این ها را فهمیدی، قلق‌ش دستت آمد یک چیز هست که مثل یک وسواس همیشه هست و رهایت نمی‌کند. این که چقدر به یک موضوع باید فکر کرد؟! چقدر کافیست؟ تا کجاهای این وادی ژرفناک باید رفت تا به مرحله ادراک رسید؟ 


این‌ها سوالاتی است که بارها و بارها توی ذهنم چرخیده اند و هر بار با یک قاعده ی بی قاعده‌گی به جوابی رسانده اندم که با بار/بارهای قبلی متفاوت بوده. به خصوص در دو تا از سوال‌ها؛ این که چه چیزهایی اندیشیدنی ترند و چقدر باید فکر کنم تا بشود ادراک و مرا به جایی برساند که باورهایم باورهای از روی تامل و تعمق باشد؟این فکرها و فکر کردن ها قرار است ثمر بدهد و مرا به جایی برساند پس قطعا چیستی و چگونگی و به چه چیزی اش مهم خواهد بود. اصلا دلیل خلقت آدمی همین است از وجهی. اینکه بیاید چیزهایی را دریابد و فهم کند و این فهم ها اثر جاری ای بشوند در زندگی محدود دنیایی او و نهایتا سرنوشت او را بسازند و غایتش را  معین کنند که آن فرد سعید است یا شقی. پس وقتی مساله این قدر حیاتی است، باید یک جواب قاطعی برایش باشد. برای همین سوالاتی که من باهاشان دست به گریبانم. باید جایی کسی حواسش به این سردرگمی احتمالی بشر بوده باشد و برای این بی قراری‌ش نسخه ای پیچیده باشد. -من به نظام صدفه و هرج و مرج اعتقاد ندارم!-

چه کسی محق تر از خود جناب پروردگار ِخالق به راه‌گشایی و چه نسخه ای معتمَدتر از مصحف شریف؟! در مرورها و ختم های مکرر بارها دیده ایم که انگشت اشاره به چیزهایی دراز شده که "ای بشر چرا در این امر، در این حادثه، در این خلقت نمی اندیشی؟" و لحن ها و خطاب هایی که گاه با تکرار موکد شده اند و گاه با اخبار و گاه حتی با انذار از عواقب عدم تفکر و تعمق در ان امر ...دارم فکر می‌کنم که باید یک بار با نگاه "کشف اندیشیدنی‌ها از منظر قرآن" بخوانمش. قطعا خود حضرتش هم دست‌گیری خواهد کرد در کسب معرفت آن گونه که حق آن است...ان شاءالله

۳ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ بهمن ۹۳ ، ۲۳:۵۳



* ظهر داشتم تورق می کردم المیزان جزو چهارده را در پی حرفی، سخنی، تیتری که توجهم را جلب کند و حواسم را جمع!( خودم می دانم که قرائت قرآن جور دیگری‌ست و این گونه نیست، اما شما فرض کن من همان شبان داستان مثنوی م که آداب نمی دانم! گرچه عذری ندارم برای تقصیر ناتوانی هایم...)آخرهای سوره حجر یک جمله نوشته بود که میخکوبم کرد! "صفح و تفاوت آن با عفو ...

صفح را پهنا و کناره ی هرچیزی می دانند مانند صفحه صورت و . . . نیز صفح به معنای ترک مواخذه است مانند عفو و لیکن از عفو بلیغ تر و رساتر است و معنای اضافی در صفح هست که در عفو نیست به این معنا که علاوه بر این که او را عفو کردم روی خوش هم به او نشان دادم  . . . همین جور که می خواندم یادم آمد به داستان آن مرد شامی که هرچه ناسزا بلد بود به شما و پدرتان داد و شما در عوض هرچه خوبی بود به او کردید بی آنکه کلمه ای عتابش کنید.این بود همان صفح جمیلی که خداوند به آن امر کرده و شما چه نیکو عاملی بودید برای آیه به آیه ی این کتاب شریف. . . 

و دریافت این آیه مجتبوی حلاوتی در کامم ریخت که هیچ عسلی همتای آن نیست. اصلا هرچه نام شما و ذکر شما بر آن جاری بشود "احلی من العسل" است. . .


***سوره حجر.آیه 85



۲ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ تیر ۹۳ ، ۰۲:۴۴


کار با قبول داشتن صرف درست نمی‌شود . من لابد تا حالا باورش نداشته م که سراغش نیامده ام . این درست که من قبول دارم ، نشانه‌اش همین که الان این جا نشسته ام . اما باور چیز دیگری‌ست . باید درون من اتفاقی بیفتد . یک اتفاقی که این قبول داشتن ته نشین شود در دلم . محکم شود . من گمانم براینست که نقطه ی شروعمان را بد انتخاب می‌کنیم . از بدنه ! ریشه ها را رها می‌کنیم . بعد از مدتی می‌بینیم بنایمان آن استحکام را ندارد . با بادهای مخالف این طرف و آن طرف می‌رود . بعد فکرمان می‌رود سراغ این که پس کجای کارمان لنگ زده ایم که حالا به پیچ و تاب خوردن افتاده ایم ؟ کار همچو منی که خیلی سخت تر هم می‌شود ، چون خانه بر مسیل بنا کرده ام! هم بر مسیر باد و طوفانم و هم سیل های بنیان‌کن مدام در خانه‌ام را می‌کوبند. من به دنبال پناهی می‌گردم . پناه من باید باورپذیر باشد .پناه باید روشن و روشن کننده باشد.یک چیزی مثل همان که خودش به خودش می‌گوید : برهان!1

این‌ها را -نه با همین الفاظ ولی دقیقا با همین مضمون!- من گفتم وقتی که استاد گفت : ما ازینجا شروع می‌کنیم. ازین که فرضا شما قبول دارید که قرآن رافع همه‌ی نیازهای ماست و در این مسئله شکی ندارید .

و این جواب را شنیدم : برای ایجاد همین باور هم -که بخش مهمی از غایت کار ماست - باید به خودش رجوع کنی . به خودش پناه ببری . . . 


* غیر ازین صحبت ها و مثال ها و نق زدن های گاه گاه دوستان - که به این بحث اعتراض می کردند و دلشان می‌خواست زودتر وارد سوره ها شویم - یک جمله‌ی مهم و اساسی گفته شد که گمانم خیلی وقت می‌گیرد تا بفهمم معنایش و عملی کردنش چیست و چگونه است . آن جمله این بود : از این به بعد باید تلاش کنیم هر چیزی را آیه ببینیم . سعی کنیم چشم‌مان آیه-بین شود .



1)یَا أَیُّهَا النَّاسُ قَدْ جَاءکُم بُرْهَانٌ مِّن رَّبِّکُمْ وَأَنزَلْنَا إِلَیْکُمْ نُورًا مُّبِینًا........ نساء/174



پ ن : برای فاطمه که گفت برایم بگو جلسه اول کلاس تدبر چگونه گذشت؟


۷ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۹ مهر ۹۲ ، ۱۶:۳۲


 وقتی خودت را خیلی کسی بدانی ، وقتی باور نداشته باشی صفر کیلومتری ، وقتی خیال برت دارد که " چیز مهمی نیست، خودم تنهایی از پسش بر میام" ؛ آن وقت همان قدر که خودت را جدی گرفته ای ، مربی‌ت ، توصیه ها و آموزش‌هایش را شوخی می‌گیری .نفهمیده ای که اگر خودت می‌توانستی نمی‌آمدی شاگردی . اگر بلد بودی ، مربی نمی‌خواستی ! روزهای اول شاید کارت با همان دانش کم‌ت راه بیفتد ولی هرچه بگذرد ریزه کاری ها و نکته های جدید از راه می‌رسند .تا آن‌جا که دیگر از پسش برنمی‌آیی .یک مدت که می‌گذرد، می‌بینی داری فقط درجا می‌زنی. سرخورده می‌شوی که چرا بعد از این همه مدت ، من چیز تازه ای یاد نگرفته‌م .سر اعتراض بر میداری که مربی بد بوده و به من خوب یاد نداده یادگرفتنی‌ها را . این‌جاست که مربی می نشاندت گوشه ای و یکی یکی برایت لیست می‌کند درس های از اول تاکنون را و حتی وقت یاد دادنش را ! یادت می‌آید که راست می‌گوید .فلان جا ، فلان قانون را گفت ،حتی این که نتایج عمل به آن  چه می‌شود و نتایج عمل نکردنش چه! من توجه نکردم .حرفهایش را جدی نگرفتم. خیال کردم این حرف‌ها ضروری نیست . تشریفات است . شعار است .

خیلی بد است که آخر اعتراضت خودت متهم شوی !

نه این که مثلا مربی بازخواستت کند که چرا مرا متهم می‌کنی . حتی نه این‌که بفهمی او مربی بدی نبوده و نقش خودش را تمام و کمال ایفا کرده . این که خودت با آن همه ادعا ، حتی شاگردی کردن بلد نیستی ؛ این که عمرت را تلف کردی و ته‌ش هیچ ! این حسرت است . این خیلی حسرت است . . . 



پ ن : بدترش این‌ست که مربی بهت بگوید : تو به خودت بیشتر از من اعتماد داشتی . نخواستم با توپ و تشر حواستو جمع کنم ، نخواستم به رخت بکشم نداری هاتو ، بهت فرصت دادم که خودت بفهمی ، ولی تو این " راه اومدن " من رو به حساب مهارت و بلدی خودت گذاشتی . . . 

۳ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۹ مرداد ۹۲ ، ۰۹:۵۷

آدم باید دستش به یک جایی بند باشد . یک چیزی مثل یک ستون محکم . یک تیرِ نشان . ستونی که بشود میزانش! منتها باید بداند که چه را  تیرِِ نشان خود می‌کند ! باید مختصات و جزئیاتش را بشناسد . بداند که این نشان، او را به کدام سو راه نمایی می‌کند . این ستون ، وقتی انتخابش کردی که نشانت باشد برای طی طریق، بندی به تو می‌بندد . بندی که حد و حدودت را به تو بشناساند . بندی که اگر پایت لغزید بگیری‌ش و زمین نخوری یا اگر زمین خوردی به کمک‌ش از جایت بلند شوی . بندی که یادت بیاورد زیاد دور نشوی . که هش‌دارت دهد داری به گم‌راهه می‌پیچی . . . 

گاه‌هایی هست که ضرورت داشتن  تیرِ نشان ، فراموش‌مان می‌شود یا اصلا آن را درنیافته ایم. و گم می‌کنیم خودمان را . بعد کلافه و سردرگم به هر ستون موهن الحبلی خودمان را می‌بندیم و چندی دلمان را به داشتن ستونِ نشان ، خوش میکنیم ؛ اما بند که پاره می‌شود باز آواره می‌شویم و سر از ویرانه‌ها در می‌آوریم . . .

ستون اگر ستون باشد و راه‌نما،  بندش حبل المتین است . حبل المتین هم ممکن است به مو برسد اما پاره نمی‌شود . . . 



* زمانی فرا می‌رسد که می‌بینی راه های نرفته ات ، توقع‌ت از خودت ، توانایی‌ت و مسیر پیش رویت همه بستگی به همین تیرِ نشان دارد! زمانی که دیگر وقت از این شاخه به آن شاخه پریدنت گذشته. راه های طی شده ، شکست ها و موفقیت‌هایت باید یک جایی ، با یک میزانی سنجیده شوند و یک زمانی فرا می‌رسد که باید زندگی را جدی بگیری . و زندگی جدی در درجه اول نیاز به یک مبنا و میزان دارد . یک مبنای جامع و استوار . یک حبل المتین جاودانه . . . 



۲ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ تیر ۹۲ ، ۰۳:۲۹