شهاب قبس

پروانه‌وار گرد وجود تو می‌پرم *** تا شعله‌ای ز آتش عشقت عطا کنی

شهاب قبس

پروانه‌وار گرد وجود تو می‌پرم *** تا شعله‌ای ز آتش عشقت عطا کنی

شهاب قبس

حسین - علیه السلام -
در میان گودال
" شهاب قبس" شد
برای ما
مضطرّانِ در راه مانده
برای دنیای تاریک‏مان

[ مصباح الهدی ]

می‏شنوی؟
از میان نوری سرخ
ما را فرا می‏خواند :
هل من ناصر . . . ؟
و کربلا
همان وادی مقدّس است
فاخلع نعلیک!
اگر عزم آن دیار داری . . .

۲۱ مطلب با موضوع «رتیمه» ثبت شده است

بسم الله

سالهای قبل،مثل چنین شبی که می‌شد تا وقتی همه چیز معلوم و مشخص می‌شد آرام و قرار نداشتم. نگران می‌شدم،خودم را تصور می‌کردم در حال شادی موفقیت یا هر حالت ممکن دیگری.. امشب اما دیگر نگران نیستم،استرسی ندارم؛ خیال نمی‌بافم. نهایتا منتظرم. انتظار می‌کشم که ببینم قرار است ازین ببعد در کدام مسیر حرکت کنم. نه اینکه موفق شدن یا به ثمر نشستن تلاش برایم مهم نباشد یا زندگی در شرایط قبول شدن حالت نامطلوبی باشد؛ اما یک چیز هست که خیلی فهمیده‌مش و این فهم نگرانی را برایم محو کرده است. اینکه بهرحال و در هر شرایطی زندگی ادامه دارد و ارزش زندگی بلد بودن با مقطع تحصیلی یا هرچیزی شبیه این نه تعریف می‌شود و نه معنا می‌یابد. قطعا قدم گذاشتن در هر مسیری بر رسالت چرایی ما و فهم کیستی ما تاثیر می‌گذارد منتها هرگز اینگونه نیست که تنها یک مسیر برای این درک وجود داشته باشد. هرکس با هر انتخاب و واقعه‌ای که در زندگی‌اش رخ می‌دهد خودش را و چه‌کسی شدنش را رقم می‌زند. 

ما آمده‌ایم که بشویم. آمده‌ایم که امروزمان یک قدم از دیروزمان جلوتر باشد. و این برای هرکس از مسیری می‌گذرد. امید که خواسته‌هایمان اگر قرار است محقق شود به خیرمان منتهی شود.ان‌شاءالله

۲ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ فروردين ۹۶ ، ۰۶:۰۳

چگونگی تطبیق و اثرگذاری وقایع حادث شده در گذشته بر زمان حال...


تصریح: 

عبور تکرار شونده و کهنه‌گی ناپذیر یک واقعه از دالان طولانی( و طولانی شونده) زمان و سرّ  تازه و حقیقی ماندن آن در تمام زمان‌های پشت سر نهاده و پیش رو... و امکان اثرگذاری  همواره برای احقاق حق‌های حقیقی..

پر واضح است که تنها یک واقعه تمام خصوصیات تصریح شده را دارد.
۱ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ اسفند ۹۵ ، ۰۴:۲۹

بسم الله

اربعین‌ها زیارت ضریح حضرت عباس علیه السلام برای خانم‌ها میسر نیست، چون بسته است؛ و این باب تازه‌ای از زیارت می‌گشاید برای زائرینی که از بوسیدن و لمس ضریح محروم شده‌اند. بعضی بارها و بارها به سرداب می‌روند و ضریح پایین را زیارت می‌کنند و حتی گاهی شبها را در همان زیر زمین بیتوته می‌کنند و در خلوت نیمه‌شبانه عرض حالی و طلب حاجتی می‌کنند. بعضی دیگر وقتی را که صرف ایستادن در صف زیارت ضریح می‌شد را به نماز و دعای مستحبی می‌گذرانند. بعضی دیگر نیز می‌روند روی بلندی درب خروجی به بین الحرمین که ضریح از روبرویش پیداست و می‌ایستند به تماشای ضریح و نجوا با صاحب مکان علیه السلام. عده ای اما پشت درب‌های بسته می‌نشینند و درها را می‌کوبند و ناله می‌زنند و دل سبک می‌کنند. بعد از آن هم می‌آیند به شباک چوبی تعبیه شده در دیوارهای صحن دخیل می‌بندند.. 

- روز آخر بود. هنوز بیش از یک ساعت به اذان مغرب مانده بود. روز اربعین که صحن‌گردی هم نمی‌شد کرد. نشسته بودم به تماشای دور و برم که چشمم به یکی از همین شباک چوبی افتاد. رفتم روبرویش ایستادم. پر از گره های سنگین و سبک شده بود. در خیالم رفتم توی دنیای صاحبان‌ گره‌ها. امیدها. استیصال و حوائجی که پشت این گره‌ها به دامن حضرت گره گشا زده بودند. نمادی از بسته‌گی فکر و دل و ناتوانی از تنهایی به دوش کشیدن آنچه برای روح سنگینی می‌کند. و گاهی استدعای تضمین آسودگی حال و آینده.. 

داشتم برای گشوده شدن و بسط دل‌های صاحبان گره‌ها دعا می‌کردم و به حوادث بعدی زندگی‌ها بعد از استجابت دعاهایشان فکر می‌کردم. به نگاه‌های متفاوت و به تبع آن رفتار متفاوتی که از زایرین مقابل این شباک می‌شد مشاهده کرد. زن‌های ایرانی‌ که می‌آمدند دخیل می‌بستند دعایی می‌کردند و می‌رفتند. بعضی هم که به کاری برعکس دخیل بستن معتقد بودند. گره پارچه ها را باز می‌کردند به این نیت که جناب گره گشا،واسطه  گشایش امورشان بشود.فکر کردم این رویکرد به دخیل بستن (و گشودن) می‌تواند لطیف‌تر باشد.

زنهای هندی و پاکستانی بیشتر دست در حلقه های شباک می‌انداختند و سرهایشان را زیر می‌انداختند و دعا می‌کردند.آخر کار هم دست‌ها را به صورت می‌کشیدند و تعظیمی کوتاه می‌کردند و می‌رفتند. 

 زنهای عرب اما دخیل بستنشان هم مدل دیگری بود. گره ها را محکم می‌بستند و گره روی گره می‌انداختند. گاهی کنار که می‌رفتند جای دستانشان روی شباک یک گلوله گره کور می‌ماند. 

خانم عرب زبانی خطابم کرد. سیده زینب سلام الله علیها او ام البنین؟؟ شبیه علامت سوال نگاهش کردم فقط! قیافه ام را که دید پرسید ایرانی؟؟ بعد که دید ایرانیم بدون توضیحی یک دخیل بست و رفت..رفتم توی فکر که منطورش از این دو نام چه بوده؟درهای ورودی به ضریح که بسته است، اینجا هم که نزدیک دری نیست اصلا(  درهای ورودی به ضریح امام حسین علیه السلام هر کدام به نام یکی از بانوان اهل بیت علیهم السلام است،به همین دلیل به ذهنم رسید شاید اینجا هم همانگونه نام‌گزاری شده باشد) آنجا ایستادم ببینم می‌توانم ازین ماجرا سردر بیاورم یا نه..

۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ بهمن ۹۵ ، ۰۵:۵۶

 بسم الله

ما انسانها خیلی وقت ها حواسمان پرت می شود. این قدر پرت که نشانه ها، هشدارها، نصیحت ها را می بینیم و نمی بینیم. می بینیم اما قبول نمی کنیم. کار را به جایی می رسانیم که " زلزله لازم" می شویم. یک ماجرایی باید حادث بشود و زیر و رویمان کند تا حالی مان بشود کجا ایستاده بودیم. باید زمین نا سفت زیر پایمان بلرزد و فرو بریزد و بر زمینمان بزند تا فهممان بشود که دل به نا مطمئن سپرده بودیم. باید آوار روی سرمان بریزد تا هشیار بشویم که چقدر ناهشیارانه و بی حواس خانه ای بنا کرده ایم که به بادی بند است..

اوایل سال نود و دو بود که متنی نوشته بودم در باب اهمیت داشتن حبل المتین. محتوایی بسیار نزدیک همین چند خطی داشت که بالا داشتم می نوشتم و یاد آن متن ادامه اش را قطع کرد. چون ذهنم داشت به همان سمتی می رفت که بار پیش متن به آن ختم شده بود. ولی واقعا چه اتفاقی در من می افتد که در دو زمان به یک معنا می رسم. به یک راه حل. یا مساله برایم جا نیفتاده و درست و حسابی پی اش نیفتاده ام که جواب در خوری بیابم برایش و یا به پاسخی که برایش یافته بودم اطمینان نداشته ام که حالا مساله - این بار به نحو سلبی - همچنان برقرار است و بلکم سری همچنان به سنگ خورنده بر تنی لرزان روی زمینی غیر سفت به هرسو دنبال حبل المتین می گردد. و یا شاید پاسخ به قدر کافی اطمینان برانگیز بوده اما چون با عمل توام نشده کم کم تبدیل به سرخوردگی و یاس از قابلیت پیاده کردن عملی جواب شده و به وادی فراموشی رفته است. به هر کدام از احتمال ها که نگاه می کنم می بینم به نوعی در موردم صدق می کند. دو تای اول که بر می گردد به وسواس فکری ای که غالبا به آن دچارم و بعضا مانع می شود برای ادامه پیگیری هایم. چون یا فکر می کنم وقت کافی برای پیگیری در خور  اهمیت مساله/جوابم ندارم و یا به اندازه ی کافی مطمئن نمی شوم به جواب های یافته ام . اما احتمال سوم که عبارت است از عمل نکردن به پاسخ ها - ی هرچند نه به اندازه ی کافی مطمئن کننده و اجمالی و موقتی -خیلی وقتها اتفاق برایم افتاده که زمین خوردن هایم به خاطر عمل نکردن به دانسته هایی بوده که به فراموشی سپرده شده اند. شاید بیش از دو برابر بارهایی که بخاطر صرفا نداستن مساله ای به خطا رفته ام. این است که مدتها می گذرد بدون اینکه هیچ تغییری در من اتفاق افتاده باشد. بخاطر همین هیچ کاری نکردن و اطمینان نداشتن به دانسته های خود که به عمل منجر بشوند. و این لطف بزرگ خداست که در منطقه ی مسکونی ات زلزله ای پدید بیاورد که دست کم اجبارا تکانی بخوری که ازین بی حرکتی در بیایی بلکم این تکان جبری به حرکتی ارادی منجر بشود که دل رها کنی از خانه ی رو به باد و بگذری ازین سکون . . .ان شاءالله

۴ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ فروردين ۹۵ ، ۰۴:۴۴


روز دوم یا سوم دی ماه- کمی مانده به اذان ظهر- بندرعباس- جلوی تله‌ویزیون- تقریبا تنها:

گیر و گرفت کار دل را می توان توی نوشته/متن‌ها پیدا کرد. غفلت و هش‌یاریش را هم. کثافت و لطافتش را هم. رو به راه بودن و راکد بودن‌‌ش را هم... انگار که نوشته/متن میوه ای باشد که باید با قوّت درخت برسد و بیفتد. هرقدر هم که بخواهی گل‌خانه ای رنگ و لعابش بدهی ته تهش مصنوعی بودنش،گس بودن‌ش خودش را نشان می دهد. به‌خصوص در نظر آنهایی که خودشان اهل باغ‌داری‌ند. اهل کاشت و داشت و برداشت.جلوی آنها دستت رو می‌شود. عیارت سنجیده می‌شود. آنها خیلی خوب و زود تشخیص می‌دهند سره و ناسره بودن میوه هایت را.این که میوه ات با قوّت درخت و در خاک خوب رشد کرده و رسیده و این شده یا "به زور" رسانده ای‌َش به اینجا و درختت در خاک خوبی ریشه نداشته است. آنها خوب می‌فهمند... 


پ ن : حس می‌کنم این که نوشته هایم کم شده و همان تک و توک نوشته ها به دل نشینی و قوّت قبل نیست، به ریشه اش بر می گردد. به حال دلم. که خوب نبود. چقدر دوست دارم ریشه بدوانم ،در یک خاک خوب، که حاصلش بشود میوه های طبیعی، خوش رنگ،خوش طعم. کاش بشود. کاش آبی برسد و طاهرش کند.لطیفش کند.هش‌یارش کند دلم را....


کمی مرتبط:این شبهای بعد کربلا، هر شب یک یا دو جلسه از کتاب رساءل بندگی-دفتر دل حاج آقا مجتبا تهرانی را می خوانم.

۳ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ دی ۹۳ ، ۱۸:۰۱


یک وقت‌هایی هست که یک مدت طولانی تو را طالب می‌کنند برای خواستن یک چیزی و توی این مدت طولانی مدام محکم و قرص بودن طلبت را می‌آزمایند و ریز و درشت گیرهای طلبت را به تو نشان می دهند و آخرش نیز یک جور خاصی تو را به طلبت می‌رسانند. یک جور خاصی که توی همان رسیدنش هم کم و کاستی های چه‌گونه خواستنت فهمت می‌شود. مثل کربلایی که اربعین پارسال دادند. یک جور سوختن مستمری از بار اول در من وجود داشت تا به دومی‌ش رسیدم. و طریقه رسیدن و زمان رسیدن و چند و چون آن یک جورهایی بود که تصورم بر این بود- و هنوز هم هست- که ثبتش ممکن بودبه گله گذاری تعبیر شود.پس سکوت کردم که بماند برای خودم تمام ریز و درشت و حکمت های فهمیده و نفهمیده اش...

یک وقت‌هایی هم هست که تو مثل بارهای قبل طالب نیستی. نه که نخواهی ها! رویت نمی شود . شاید هم گم کرده باشی آن شعله ای که برای دوباره رفتن بسوزاندت. هرچه بود حرف رفتنت که پیش می آمد خیلی که نرم‌خویی به خرج می دادی و قاطع نمی گفتی " نمی روم" با " نمی دونم. فکر نمی کنم جور بشه" جواب می دادی.  یک نامطمئنی‌ای در دلت بود که به خیالت برایش خیلی دلیل داشتی. یکی‌ش ترس از تکرار. یکی‌ش ماندن در ظاهر. یکی‌ش آماده نبودنت. یکی‌ش کارهای ظاهری درس و دانشگاه. یا نگرانی مادر از اوضاع متفاوت امسال و خیلی چیزهای دیگر...اما همین نامطمئنی ها، همین فشارها و مشغله های رومزه، همین آماده نبودن و همین دلایل نرفتن چند روز مانده به سفر شد مایه بی قراری و اشتیاقت برای رفتن! 

کربلای امسال را سپرده بودم دست حضرت شه‌زاده علی اکبر علیه السلام و بسیار ناراحت بودم از این بابت. دلم نمی‌خواست چیزی را که من خراب کرده‌ام و خودم مانع رسیدن‌ش بوده‌م به ایشان نسبت دهم. برای همین هم نوشته ای را که تویش این مطلب را عنوان کرده بودم حذف موقت کردم! به حساب خودم داشتم برای ایشان آبروداری می کردم.... و امان ازین حساب های ناقص و بی‌سوادانه‌ی ما....وقایع در عالم خودش داشت طور دیگری رقم می‌خورد و من داشتم به خیال خودم پرده‌پوشی ها می کردم!! شب جمعه ای که هفته بعدش موعد حرکت بود خواهرم زنگ زد و گفت که ویزاهایمان آمده، گفتم خوش بحالتان من که امسال هیچ! گفت اسم تو هم هست که!!همین طور مبهوت و متحیر مانده بودم که یعنی چی که اسم من هم هست؟! من امسال اصلا آمادگی ندارم. با کدام پول اسم نوشتید؟ با کدام مدارک؟ آخه من کارای دانشگامم هست و ... گفت : دیگه خود دانی! می خوای نیای نیا یه پول ویزا ضرر می کنی گفتم بهت بگم که اسمت هست تو لیست اگه خواستی این یه هفته کاراتو جمع و جور کنی بیای.....من ماندم و حیرت داستان خواستن ها و نخواستن هایم .... شب بعد از مدت ها با همسفر سفرهای قبلی صحبت می کردم و از تردیدم می‌گفتم که پیش‌نهاد داد استخاره کنم اگر این‌قدر سر دوراهی مانده ام! گفتم : " من سر انتخاب امام حسین با هیچ چیز مردد نیستم،یعنی که می آیم!" ولی خودم خوب می دانستم که دارم شلوغش می‌کنم.مانده بودم و واقعا نمی دانستم تصمیم درست چیست؟ چند ساعتی در مورد استخاره و تابع بودنم و این قبیل مسائل با خودم کلنجار رفتم. دست آخر گفتم استخاره می کنم و هرچه که قرآن گفت همان کار را می‌کنم. رفتن خوب آمد و من فقط خوشحال بودم که تکلیفم را می دانستم دیگر. فردایش به خواهر گفتم که می آیم. و این‌گونه بود که دوباره قبول کردند که شرف‌یاب شوم به پا‌ی بوسی درگاه‌شان. این بار شرمنده تر از همیشه. خجلت‌زده تر و مشتاق تر . و عجیب سفری شد این سفر برایم....


درس: وقتی توسل می‌کنی یعنی داری اذعان می کنی که من خودم به تنهایی/ ما و قوای طبیعی‌مان از باز کردن گره عاجزیم. چشم به لطف کریمانه شما داریم که برایمان گره گشایی کنید. حالی‌ت باشد که گره هرقدر هم برای تو کور باشد و درهم ریخته دست آنها در گشایش باز است. پس لازم نکرده تو آبروداری کنی از آبرو بخش‌های این عالم!

 ماجرا: روز آخر نشسته بودم در حرم سیدالشهدا علیه السلام و به نیابت از مادر نماز و زیارت ‌نامه می خواندم. بعدش گفتم بگذار بقیه وقتم را تا موقع برگشت قرآن بخوانم. قرآن را که باز کردم همان آیه ای اول صفحه بود که در جواب استخاره ام آمده بود. 52 شورا . . . 

۹ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ دی ۹۳ ، ۲۱:۲۴


یادم باشد همین که حق بودن امری را دانستم- ولو اجمالا- دست به کار شوم.امروز و فردا نکنم برای فهم بیشتر.فهم بیشتر در جریان عمل بهتر اتفاق می افتد تا در حالت تعلیق و سستی . . . 


پ ن 1: کاش همان قدر که می دانستم باور داشتم 

کاش همان قدر که می دانستم عمل می کردم تا باورم شود . 

پ ن 2: این نافی تجسس و تلاش برای یافتن دلیل و علت نیست.به هیچ وجه!


۱ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ خرداد ۹۳ ، ۲۲:۴۰


قاعده اش این بود که دیشب این پست را می نوشتم ولی نشد . نبودم . 


لیلة الرغائب را گفته اند شب آرزوها؛ و چه بد گفته اند! چه ناقص و چه نارسا . . .

لیلة الرغائب شبی‌ست که خوبست آدم نمازش را که خواند بنشیند یک گوشه ای -حرم باشد که نور علی نور هم می شود ، مثل حرم سیدالکریم که دیشب من بودم - با خودش فکر کند که رویش به کدام سوست. کدام وری‌ست .به کدام طریق کشش دارد . با شنیدن اسم چه کسی دلش می‌لرزد . زندگی‌ش را دارد برای رضای چه کسی تنظیم می‌کند .حبل المتین‌ش کیست . و از همین قبیل سوال ها . . .

اصلا آدمی که رغبت‌ش مشخص شود، آرزوهایش - ریز و درشت ، دنیوی و اخروی - در همان مسیر شکل- تازه ای- می‌گیرند. روی آورندگی و رغبت هرکس هم با نیازش به آن مقصد و مسیر است که معلوم‌ش می‌شود. جنس نیاز و حد توان را شناختن در روی آورندگی‌ و انتخاب مسیر خیلی موثر است. مثلا این که خود را فقیری بدانی که این قدر بخشش ها و نعمت هایش را تباه کرده که جز با کرامت کریم کارش به دست کس دیگری راه نمی افتد. یا این که خود را غریقی بداند که در میان یک دریای متلاطم لحظه به لحظه بیشتر به قهقرا کشیده می‌شود؛ حال این این غریق جز با سوار شدن در سفینه امنی که دست‌گیری کند و سالم به مقصدش برساند چه راه نجات دیگری دارد؟هیچ! 

کاش غریق بودن خود را درک کنیم.کاش بی چیز بودنمان را بفهمیم و وقتی که خوب فهم‌مان شد، دست به دامان حبل المتین حقیقی شویم...



* باید مدام به خودم یاداوری کنم که رغبتت باید "رو به سوی حسین علیه السلام داشتن " بشود که سعادت جز از این طریق میسر نیست!باشد که فهمم بشود و یادم بماند . . . 

۱ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ ارديبهشت ۹۳ ، ۲۳:۰۷

شیرینی فرستاده برایم ؛ از راه دور . . .

من باب تشکر می‌گویم : ان شاءالله شیرینی های زندگی‌ت زیاد و تلخی‌هایش هم شیرین باشد. . . 

یادم می‌آید یک جایی در حاشیه ی کتابی بالای فصل "ما رأیت الا جمیلا" نوشته م "تلخی های شیرین شده " . پایین ترش هم یک چیزی دیگری نوشته  م؛ این جمله : حمدالشاکرین علی مصابهم یعنی همین! شکر در مصبیت . . . 

کتاب را که نگاه می‌کنم می‌بینم نصفش را نخوانده ام هنوز . خوشحالم که این شیرینی، حلاوت خواندن بقیه ی کتاب را فراهم کرد.ان شاءالله شیرینی های زندگی ش زیاد و تلخی هایش شیرین باشد . . .



پ ن : خیال می‌کردم خیلی دور شده م ! اما فقط "خیال "می کردم .الحمدلله . . . 


*کتاب اسمش هست : جلوه های عرفانی نهضت حسینی که بوستان کتاب چاپش کرده.

۵ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۳ اسفند ۹۲ ، ۱۷:۴۰

این بار حرم حضرت عشق علیه السلام رفته بودم ، سلام داده بودم ، زیارت .... ولی حرم حضرت ساقی فقط یک سلام و  والسلام . دلم یک گوشه نشینی ناب میخواست . یک گوشه ی دنج بنشینم و نگاهش کنم . یک گوشه بنشینم و برایش از دردهای این دل بگویم . از عهدهای بسته و شکسته .از گره های بسته و ناگشوده . دلم پر بود و هنوز مجالی نیافته بودم برای خالی کردنش . راستش را بخواهی یک خجالت عظیم هم داشتم که علتش بماند برای خودم و مسببش . رویم نمیشد وارد حرم شوم . چقدر سخت است که لحظه ورود به قرارخانه ی دلت یک مانع بیاید و خجالت را هم به شرمندگی پیشین بیفزاید ! خدا مسببش را ببخشد....
عصر آخر بود و من هنوز یک دل سیر یک گوشه حرم حضرت سقا علیه السلام ننشسته بودم . همین که به ورودی حرم رسیدم و خواستم وارد شوم درها را بستند برای نماز مغرب . بعد نماز خواستم بروم شرم مانع میشد ؛ خلاصه اش مانده بودم و یک دل پر که نه روی رفتن داشت و نه قرار نگه داشتن آن همه حرف نگفته با حضرت صاحب دل ..... یادم نیست بار چندم بود که از در ورودی تو نرفته برگشتم که در همان بین الحرمین روبروی حرم حضرت سقا نشستم . دیگر تاب رفت و برگشت هم نداشتم . نگاه که مضطرب باشد این طرف و آن طرف دنبال پناه می گردد . امان از وقتی که هر جا رو کنی پناه باشد و تو روی رفتنت نباشد . در هوای خودم بودم که به دلم افتاد حال دلم را از لسان الغیب بشنوم :
شب؛ بین الحرمین ؛زانو زده روبروی حرم حضرت سقا علیه السلام  حافظ چه بگوید خوب است ؟
جز آستان توام در جهان پناهی نیست 
سر مرا بجز این در حواله گاهی نیست
عدو چو تیغ کشد من سپر بیندازم
که تیغ ما بجز از ناله ای و آهی نیست
چرا ز کوی خرابات روی بر تابم
کزین به هم به جهان هیچ رسم و راهی نیست
زمانه گر بزند آتشم به خرمن عمر 
بگو بسوز که بر من به برگ کاهی نیست
غلام نرگس جماش آن سهی سروم
که از شراب غرورش به کس نگاهی نیست
مباش در پی آزار و هرچه خواهی کن
که در طریقت ما جز این گناهی نیست
عنان کشیده رو ای پادشاه کشور حسن 
که نیست بر سر راهی که دادخواهی نیست
چنین که از همه سو دام راه میبینم
به از حمایت زلفش مرا پناهی نیست
خزینه دل حافظ به زلف و خال مده
که کارهای چنین حد هر سیاهی نیست 

دیگر حرفی نمانده بود ! اینجا نمیبردم شرم و خجالتم را کجا میبردم وقتی جز این آستان پناه دیگری ندارم ... خجالت از خودشان را هم باید نزد خودشان برد ! و حتی زاءر خجلت زده شرمگین را بیشتر می نوازند تا آن زاءر حاجتمند دل به شوق را .. .  تا صبح همان گوشه بنشینی به تماشا و گفت و گو  و مهمان نوازی کنند به شنیدن همه ی دردها و شرمها و نگاهی که لحظه لحظه آب  کند کوه کربت نشسته در دل را و آرام کند چنان که کودکی بعد از بی قراری کنجی کز کند و با دل سبک خوابش ببرد ..... 

پ ن : چه بهشتی ست وقتی چشم بگشایی و خود را در حریم امن حضرت سقای کاشف الکرب بیابی!




۲ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۵ دی ۹۲ ، ۰۲:۱۴



هش دار ؛

این که دو سال پی در پی اذن دادند تماشاگر شیدایی محبّین حضرت حسین ِ ثارالله علیه السلام باشی ، هوا برت ندارد که در " تو " خصوصیتی بوده که راهیت کرده اند ! کرامت حضرت کریم علیه السلام نا منتهاست . . . 




داستان : 

" نه !" این یعنی آخرین راه ممکن کربلای اربعین بسته شد ؛ البته با حساب و کتاب های من ! ولی عجیب این جا بود که هیچ ناراحت نبودم . انگار که کسی ، جایی اسمم را نوشته باشد و من با خیال راحت داشتم نقش جامانده ها را بازی می کردم !! همان روزی که " نه " عتبه ای ها را شنیدم راه افتادم به سمت ولایت پدری برای حضور در مراسم دهه اول هیئت روستای‌مان ! شب در اتوبوس ، عوارضی قم را که رد کردیم فاطمه پیام داد که عتبه ای ها تماس گرفتند و گفتند اسمش درامده برای کربلای اربعین .کمی نگران بود و بسیار هیجان داشت . گفتم‌ش : خوشحالم حالا که من نمی‌روم ، لااقل تو نایب الزیاره م خواهی بود . همان شب خواب دیدم در ادامه حرف هایم با فاطمه دارم بهش می‌گویم : همه کاره کربلای امام حسین علیه السلام ، امام حسن علیه السلام ه ! کربلاتو بسپار بهش و خیالت راحت باشه . . . 

بیدار که شدم ، با حضرت کریم علیه السلام قراری گذاشتم و رفتم پی زندگی با علل و عوامل طبیعی خودم! فقط گاه گاهی که یادم می‌آمد که امسال ، اربعین قراری برای کربلا رفتنم نیست ، دلم که می‌سوخت ، یاد حضرت کریم علیه السلام می افتادم و قراری که آن شب در اتوبوس گذاشته بودم . بماند که چگونه سه هفته مانده به سفر قضیه ثبت نام و هزینه سفر و رضایت مادر در دو روز حل شد و مرا باز هم راهی کردند . همه این داستان را گفتم که خودم یادم بماند که من کاره ای نبوده ام . حضرت کریم علیه السلام باز هم دست‌گیری کردند و بی جواب نگذاشتند طلب‌م را . . . 

۶ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۱ دی ۹۲ ، ۱۱:۰۰


این شب ها هم دارند می‌گذرند . . .

و من هنوز همان‌قدر نمی‌دانمش که دیروز 

                                               هفته‌ی پیش

                                                    ماه پیش 

                                                        سال پیش 

                                                               سال‌های پیش . . . 


                                                                                        "و ما ادراک ما لیلة القدر "



پ. ن: کاش تقلای دستم را سکون می‌بخشیدی .حتی اگر آن‌قدر محکم بفشاری‌ش که از نفس بیفتم! فقط این دست و پا زدن‌های گاه گاهم برای رها کردن دستت ساکن شود . " یا دلیل من لا دلیل له . . . "

۶ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ مرداد ۹۲ ، ۰۳:۳۲

آدم باید دستش به یک جایی بند باشد . یک چیزی مثل یک ستون محکم . یک تیرِ نشان . ستونی که بشود میزانش! منتها باید بداند که چه را  تیرِِ نشان خود می‌کند ! باید مختصات و جزئیاتش را بشناسد . بداند که این نشان، او را به کدام سو راه نمایی می‌کند . این ستون ، وقتی انتخابش کردی که نشانت باشد برای طی طریق، بندی به تو می‌بندد . بندی که حد و حدودت را به تو بشناساند . بندی که اگر پایت لغزید بگیری‌ش و زمین نخوری یا اگر زمین خوردی به کمک‌ش از جایت بلند شوی . بندی که یادت بیاورد زیاد دور نشوی . که هش‌دارت دهد داری به گم‌راهه می‌پیچی . . . 

گاه‌هایی هست که ضرورت داشتن  تیرِ نشان ، فراموش‌مان می‌شود یا اصلا آن را درنیافته ایم. و گم می‌کنیم خودمان را . بعد کلافه و سردرگم به هر ستون موهن الحبلی خودمان را می‌بندیم و چندی دلمان را به داشتن ستونِ نشان ، خوش میکنیم ؛ اما بند که پاره می‌شود باز آواره می‌شویم و سر از ویرانه‌ها در می‌آوریم . . .

ستون اگر ستون باشد و راه‌نما،  بندش حبل المتین است . حبل المتین هم ممکن است به مو برسد اما پاره نمی‌شود . . . 



* زمانی فرا می‌رسد که می‌بینی راه های نرفته ات ، توقع‌ت از خودت ، توانایی‌ت و مسیر پیش رویت همه بستگی به همین تیرِ نشان دارد! زمانی که دیگر وقت از این شاخه به آن شاخه پریدنت گذشته. راه های طی شده ، شکست ها و موفقیت‌هایت باید یک جایی ، با یک میزانی سنجیده شوند و یک زمانی فرا می‌رسد که باید زندگی را جدی بگیری . و زندگی جدی در درجه اول نیاز به یک مبنا و میزان دارد . یک مبنای جامع و استوار . یک حبل المتین جاودانه . . . 



۲ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ تیر ۹۲ ، ۰۳:۲۹


خوش بحال گنجشک‌ها ؛ 

طلوع فردای لیلة الرغائب هم

هنوز رغبت دارند 

به حمد و تسبیح . . . 





* چه بد کردند آن‌ها که این شب را شب آرزوها نامیدند . شب عرشی شوق قرب الی ال"او" را به فرش آرزوهای دور و دراز این‌جایی کشاندن ، خیلی ظلم است . پناه بر "او"  از تقلیل‌گرایان.آن‌ها که ابدیت را به امروز می‌کاهند و بی‌نهایت را حد می‌زنند. . . 

آن‌که هشیار است و در مسیر ، آرزویش هم،همان شوق قربت است . بدا به حال چون منی که حتی آرزو کردن هم بلد نیست . . . 



۳ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۷ ارديبهشت ۹۲ ، ۰۱:۰۵


* روزگار تویی ! هر روزی که می‌گذرد ، تکه ای از وجود تو کم می‌شود...

امام حسین علیه السلام 

هر روز که می‌گذرد ، تکه ای از وجود من در  زمان جا می‌ماند و تبدیل می‌شود به گذشته ...

به امسالم فکر می‌کنم ، به تکه هایی که از من کم شد.بی آن که چیزی بر من افزوده شود...



*وقتی دردهای کهنه زنده می‌شوند 

روزهای نو رنگ می‌بازند . . . 

تمام نوروزها فدای حضرت بانو (سلام الله علیها ) . . . 

فاطمیه در راه است . . .


*هر روز نوروز است اگر یاد خدا در آن جاری باشد . . . 

۳ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ اسفند ۹۱ ، ۰۹:۲۳

اگر بنایت به بریدن‌ست 

از "همه"ی آن‌چه تو را از "او " جدا می‌کند ببر 

از ماسوی الله 

لله

الی الله . . . 

۳ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۱ اسفند ۹۱ ، ۰۲:۲۳


اگر کسی اهلیت داشته باشد 

یعنی طالب معرفت باشد 

و در طلب جدیت و خلوص داشته باشد 

در و دیوار 

به اذن الله معلمش خواهند بود . . . 


* آیت الله بهجت 


+ رتیمه ، نخی‌ست که به انگشت می‌بندند تا مهمی را فراموش نکنند . . . 

۳ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ بهمن ۹۱ ، ۱۰:۳۷

هر روز که می‏گذرد 

هر روز که نزدیک‏تر می‏شوم

دلهره اش بیشتر به جانم می‏افتد 

نکند روز واپسین،خسران زده گوشه ای بایستم 

و سعادت دیگران را تماشا کنم 

و تنها آه بکشم . . .

روزی عزیزی با عتاب گفت : 

" وقتی می‏فهمی که دیگه فرصتی نیست " 

دلم نمی‏خواهد مصداق این جمله شوم . . .

اعوذ بالله من الحسرة . . . 


۱ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ آذر ۹۱ ، ۱۳:۳۷


 : نمودت موجهه اما بودت هم به همین اندازه خوب هست؟" نمود"همین ظاهرته و ظاهر معلوم نیست عمق داشته باشه یا نه .و" بود" همون درونیات توست که در ظاهرت هم نمودار می شه . مثلا همین "ایّاک نعبد و ایّاک نستعین" که روزی ده بار می‏گی چقدر از نمودت به بودت مبدّل شده ؟میفهی چی میگی؟ اصلا حرف دهنت رو میفهمی؟؟آیا فقط او رو میپرستی و فقط از او یاری میخوای؟ تا حالا سرتو جز در برابر او پیش کسی خم نکردی؟

من : . . . . .[سر افکنده] نمیفهمم . 


: وقتی توان فهم داری و نری دنبالش که تا حد توان بفهمی ، یعنی داری کفران نعمت میکنی .کفران یعنی چی؟

من : یعنی پوشاندن روی چیزی 

: وقتی روی نعمتی رو میپوشونی چطور توقع نعمت دیگه داری ؟ 

من : . . . . . . . . [سکوت]



* ادامه دارد احتمالا . . . 


۲ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ آبان ۹۱ ، ۰۹:۵۵

به فرشته های خدا سلام میکرد *.

به ریز و درشتشون 

از جبرئیل که تو عالم خودشون  فرمان رواست بگیر تا اونی که با یه قطره بارون یا یه دونه برف به زمین میاد!

آخرای سلام دادناش ، اون جا که داشت به دست اندر کارای قیامت و بهشت و جهنم سلام می داد اسم دوتا رو برد که من تا حالا نشنیده بودم !

اسم یکیشون بود "سائق " و اون یکی "شهید " .

از قرار این دوتا هم سفرای ما هستن تو قیامت!

سائق کارش اینه که منو ببره به سمت محشر!اصلا معنای سائق همینه .یعنی کسی که یه حیوونی (یا انسانی) رو از عقب به سمت جلو هل بده.تصور کن! ینی وحشت محشر بحدیه که آدم باید بسمتش رونده بشه...

و شهید هم که از اسمش معلومه .میاد یکی یکی به اعمال من گواهی میده ...

میگفت **: همین جاس که بهتون میگن تو که تو غفلت بودی از این روز ،حالا چشماتو واکن و ببین که پشت پرده چی فرستادی ...



امان از غفلت من ...

امان از وقتی که پرده میفته ...

امان از محشر ...



*امام سجاد علیه السلام .صحیفه .دعای سوم

**قرآن .سوره ق .آیه 21 و 22

۱ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ ارديبهشت ۹۱ ، ۲۰:۰۵


اون روزا از من خجالت میکشید .زیاد با هم صمیمی نبودیم . فقط یکی دو بار با خودم برده بودمش چیذر اما اونقدر فاصله نگه میداشتم که مدام نیاد آویزونم بشه . اصلا تو فضای فکری هم نبودیم . اما اون انگار دوس داشت بمن نزدیک بشه . این قدر که یه سرزدن چن دیقه ای  و یه چایی خوردن تو اتاقشون به منزله نزول اجلال اعلی حضرت همایونی به کلبه درویشی محسوب میشد که قدم رنجه فرموده بود و کلبه منوری کرده بود !

اون روز اومد دم اتاقمون یه کارت پستال بهم داد و زودی رفت . گفت پشتشو بخون . این همون خوابی بود که بهت گفته بودم دیدم تو هم توش بودی.

به کارت پستال نگاه کردم . عکس شهید آوینی بود .همون عکس معروفش که دست به سینه تو یه دشت وایساده .با خودکار آبی تو جیبش و اون اور کتش رو شونه هاش !و مستقیم به دوربین ، به من ، به خلایق و به دنیا داره نگاه میکنه . یه نگاه مصمم و جدی و البته دلسوزانه . دلش برا ماها میسوزه انگار .برا دست و پا زدنایی که بیشتر غرقمون میکنه .

اون عکس  اولین هدیه ای بود که ازش گرفتم . و البته اولین هدیه ای که یه جوری به شهادت و جنگ و دفاع مقدس مربوط بود .برای منی که هیچی از جنگ نمیدونستم . و هیچ مواجهه ای مستقیم و غیر مستقیم باهاش نداشتم و مسلمن هیچ موضعی در برابرش نداشتم بجز اعتراض به سهمیه ای دانشگاه اومدن یه عده از بچه ها!

پشت کارتو نگاه کردم .نوشته بود:

خوابتو دیدم . بهم میگفتی بین دوراهی گیر کرده م . یه ور صدای موزیک جاز میومد و یه ور دیگه روضه بود . بعدش خیره شدی به یه جا .نگاه کردم به نقطه نگاهت، همین عکس شهید آوینی بود!گبهم گفتی : شروع خوبی میتونه باشه . منظورت شهید آوینی بود ...

برام عجیبه ...تو ... شهید آوینی ...

این عکس رو امروز به شکل جالبی هدیه گرفتم و الان دارم بتو میدمش که این اتفاق جالب رو یادمون بمونه ...


بیادتم . ح ...

11اردی بهشت 88

ساعت 11.22

برام کارش و خوابش عجیب بود ولی تو فضایی نبودم که پی هدیه و هدیه دهنده رو  بگیرم . کارت رو گذاشتم ته کمدم و رفتم پی کار خودم ...

کارته همونجا ته کمدم موند تا وقتی که با خودم آوردمش خونه . گذاشتم تو کشو میز کتابخونه م . دیشب دوباره دیدم کارته رو . اتفاقی .من اصلن رفته بودم چیز دیگه ای از تو کشو بردارم . پشتشو خوندم .به تاریخش که رسیدم  حیرت کردم . امروز دقیقن 11 اردیبهشته . سه سال پیش...هیچ ذهنیتی نداشته م که شهید آوینی میتونه شروع خوبی باشه ینی چی ولی الان حس میکنم میفهمم . حداقل بیشتر از سه سال پیش ...


۲ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ ارديبهشت ۹۱ ، ۱۲:۴۵