شهاب قبس

پروانه‌وار گرد وجود تو می‌پرم *** تا شعله‌ای ز آتش عشقت عطا کنی

شهاب قبس

پروانه‌وار گرد وجود تو می‌پرم *** تا شعله‌ای ز آتش عشقت عطا کنی

شهاب قبس

حسین - علیه السلام -
در میان گودال
" شهاب قبس" شد
برای ما
مضطرّانِ در راه مانده
برای دنیای تاریک‏مان

[ مصباح الهدی ]

می‏شنوی؟
از میان نوری سرخ
ما را فرا می‏خواند :
هل من ناصر . . . ؟
و کربلا
همان وادی مقدّس است
فاخلع نعلیک!
اگر عزم آن دیار داری . . .

۲۸ مطلب با موضوع «دربیان طلب» ثبت شده است

بسم الله

۱ اردی‌بهشت ۹۷. به این روزهایم که نگاه می‌کنم، به خستگی و دویدن‌های مدامم و سراب لحظه‌های خوشی که فقط بودن در همان لحظه‌ها شیرین است..نه وقتی به پشت سرت نگاه می‌کنی دلت غنج می‌رود و نه وقتی به تکرارشان فکر می‌کنی دل‌آرام می‌شوی..به بی برکتی فکرها و فعل ها و حال ها که فکر می‌کنم غمم می‌گیرد. قرارمان بر این نبود. قرارمان نبود من بروم که بروم در غربت و برهوت گم شوم و پای بسته شوم و این همه بی بر و بار.. قرار بود من که نابلدم من که جاهلم و به جهلم جرئت تمرد می‌کنم شما دستم را گوشم را موی جلوی پیشانیم را بگیرید و بگویید های دختر! باد می‌خواهی بشوی باش!نه باد سوزنده ی خشک کویر.. باد صبا باش. باد شمال. همان بادی که نسیم است و نوید حال خوب می‌دهد.. قرار بود شما هوای باد بودنم را هم داشته باشید.. حالا که من از باد بودنم فقط گردبادش برایم مانده و دارم پای بسته و بی برکت،  در کویر بی بر و بار فقط خاک و خاشاک هوا می‌کنم می‌شود یک بار دیگر نگاهی به دفتر قرارهایمان بیندازید؟ می‌شود شما دوباره کفیل گردباد به خود پیچیده‌ای بشوید که چشم و گوش گم کرده حتی نمی‌داند راه به کجا می‌برد.. التماستان می‌کنم.. تا ریشه کن نشده ام در این پای بستگی و به خود پیچیدگی کاری کنید..از نفس افتاده ها فقط چشم دارند به انتظار  که دوخته شده به دستان همیشه گشاینده شما.. شما که برای گشودن بی‌نیازید از دست. گوشه چشمی برای قرار گرفتن همه‌ی این بی‌قراری ها کافیست. هنوز این را باور دارم حضرت کاشف الکرب. با تمام دلم هنوز ...

 پ. ن: مطلب را که پست کردم وبلاگ را باز کردم. آخرین مطلب دقیقا یکسال قمری مثل امشب،شب چهار شعبان، پست شده بود. همین.

۱ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۲:۰۲


بسم الله

یا کاشف الکرب عن وجه الحسین،اکشف کربی بحق اخیک الحسین...



۴ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۱ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۱:۴۴

 بسم الله

ما انسانها خیلی وقت ها حواسمان پرت می شود. این قدر پرت که نشانه ها، هشدارها، نصیحت ها را می بینیم و نمی بینیم. می بینیم اما قبول نمی کنیم. کار را به جایی می رسانیم که " زلزله لازم" می شویم. یک ماجرایی باید حادث بشود و زیر و رویمان کند تا حالی مان بشود کجا ایستاده بودیم. باید زمین نا سفت زیر پایمان بلرزد و فرو بریزد و بر زمینمان بزند تا فهممان بشود که دل به نا مطمئن سپرده بودیم. باید آوار روی سرمان بریزد تا هشیار بشویم که چقدر ناهشیارانه و بی حواس خانه ای بنا کرده ایم که به بادی بند است..

اوایل سال نود و دو بود که متنی نوشته بودم در باب اهمیت داشتن حبل المتین. محتوایی بسیار نزدیک همین چند خطی داشت که بالا داشتم می نوشتم و یاد آن متن ادامه اش را قطع کرد. چون ذهنم داشت به همان سمتی می رفت که بار پیش متن به آن ختم شده بود. ولی واقعا چه اتفاقی در من می افتد که در دو زمان به یک معنا می رسم. به یک راه حل. یا مساله برایم جا نیفتاده و درست و حسابی پی اش نیفتاده ام که جواب در خوری بیابم برایش و یا به پاسخی که برایش یافته بودم اطمینان نداشته ام که حالا مساله - این بار به نحو سلبی - همچنان برقرار است و بلکم سری همچنان به سنگ خورنده بر تنی لرزان روی زمینی غیر سفت به هرسو دنبال حبل المتین می گردد. و یا شاید پاسخ به قدر کافی اطمینان برانگیز بوده اما چون با عمل توام نشده کم کم تبدیل به سرخوردگی و یاس از قابلیت پیاده کردن عملی جواب شده و به وادی فراموشی رفته است. به هر کدام از احتمال ها که نگاه می کنم می بینم به نوعی در موردم صدق می کند. دو تای اول که بر می گردد به وسواس فکری ای که غالبا به آن دچارم و بعضا مانع می شود برای ادامه پیگیری هایم. چون یا فکر می کنم وقت کافی برای پیگیری در خور  اهمیت مساله/جوابم ندارم و یا به اندازه ی کافی مطمئن نمی شوم به جواب های یافته ام . اما احتمال سوم که عبارت است از عمل نکردن به پاسخ ها - ی هرچند نه به اندازه ی کافی مطمئن کننده و اجمالی و موقتی -خیلی وقتها اتفاق برایم افتاده که زمین خوردن هایم به خاطر عمل نکردن به دانسته هایی بوده که به فراموشی سپرده شده اند. شاید بیش از دو برابر بارهایی که بخاطر صرفا نداستن مساله ای به خطا رفته ام. این است که مدتها می گذرد بدون اینکه هیچ تغییری در من اتفاق افتاده باشد. بخاطر همین هیچ کاری نکردن و اطمینان نداشتن به دانسته های خود که به عمل منجر بشوند. و این لطف بزرگ خداست که در منطقه ی مسکونی ات زلزله ای پدید بیاورد که دست کم اجبارا تکانی بخوری که ازین بی حرکتی در بیایی بلکم این تکان جبری به حرکتی ارادی منجر بشود که دل رها کنی از خانه ی رو به باد و بگذری ازین سکون . . .ان شاءالله

۴ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ فروردين ۹۵ ، ۰۴:۴۴


حسین علیه السلام روز عاشورا مشق خوب مردن کرد تا ما خوب زیستن بیاموزیم.


برای جاودانه زیستن مردنی باید؛ خوب مردنی...

وقتی یاد گرفتی درست و خوب بمیری،خوب هم  احیا خواهی شد و خوب هم خواهی زیست و پس از آن دیگر مرگی تو را نخواهد میراند. 



۱ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ آبان ۹۴ ، ۰۰:۵۳


آدمی که نه اهل بی ادبی باشد نه اهل طغیان نه اهل گله و شکایت و این قدر هم بداند که عدل خدا نیست که زندگی همه را از روی یک الگو بکشد و بداند "زندگی مثل بقیه مردم" توهمی بیش نیست، چون همه ی مردم یک جور زندگی ندارند حتی اگر قالب و غالب خیلی وقایع شان شبیه هم باشد. این قدر هم بهش ثابت شده باشد که خدای صاحب اختیارش بهترین "او" را همیشه جلوی پایش گذاشته و خودش زده خرابش کرده با موقعیت نشناسی و نابلدی و بی کفایتی ش که برای خودش حق اعتراضی هم قائل نباشد، چنین آدمی وقتی آشوب می شود و بی آرام و منفعل چه باید بکند؟! این آدم باید وقتی در برابر خدا زانو زد چه بگوید؟ چه بخواهد که کفران و ناشکری نباشد؟! چنین کسی چگونه یاد بگیرد مشق صبر کردن را؟!

۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ ارديبهشت ۹۴ ، ۲۳:۲۰


یادم هست فرداشب اربعین، همان شبی که تا صبح بین الحرمین ماندیم، نیمه های شب که از شارع العباس ( خیابان رو به باب القبله حضرت عباس) داشتیم به سمت بین الحرمین می رفتیم، خسته از شلوغی و سنگینی کیف و راه رفتن، رو کردم به حرم حضرت کفیل و گفتم: آقا قربونت یه کربلا تو خلوتی بطلب. اصلا این دفعه دیگه عید بطلب بیام... همراهان به من خندیدند! گفتند خیلی رو داری که شرایط هم می‌گذاری برای حضرت عباس که کربلای بعدی چنین باشد و چنان! خندیدم و گفتم : من اینجا حساب دفتری دارم. خودم می دونم و خودشون...

گفتم ولی باورم نمی شد که به این زودی حساب دفتری تسویه کند! این که مثلا مبعثی را نجف باشی و شب سوم شعبانی کربلا. ان شاءالله...این که سر دو سه روز یک حرف جدی بشود و برود که رنگ واقعیت بگیرد به خودش...این که مثل همیشه به وعده وفا کنند و من بی نهایت باره شرمنده شان بشوم از عهدهای نبسته و نیم بند و شکسته ... راستش را بخواهید این بار، خیلی مبهوتم. بهتی نه از جنس شرمندگی بار قبل و نه از جنس اشتیاق دوبار قبل تر. مبهوتم چون من نمی دانم این همه لطف برای چه دارد به سمت من جاری می شود. در واقع نمی دانم کسی که شب تولدش دعوتش کرده اند ایوان طلای حضرت مولا چه کار باید بکند؟!چه بخواهد؟ چه رفتاری باید داشته باشد؟ مبهوتم مثل گدایی که رفته در یک خانه اربابی را محکم کوبیده بدون این که فکرش را کرده باشد که خب در که باز شد چه بگوید و چه بخواهد؟ حالا در آستانه ی گشوده شدن در، نمی دانم چه باید بگویم و چه بخواهم؟! نه این که در قبلا و  پیش از این باز نبوده باشد ها! بوده، خیلی پیش تر از اینکه من باشم هم بوده، منتها من نبوده ام! من پشت در نایستاده بودم! یک بار در یک متن توی همین وبلاگ نوشتم حضور در مکان/ زمان مقدس مثل آینه می ماند. مثل آهن ربا هم هست.براده های پراکنده دلت را در یک جهت واحد و درست جمع می کند و به شکلی خاص ردیف می کند! و بهت من و دست پاچگی م از این است که رو به مرکز مغناطیس هستم و نمی دانم باید براده های دلم را چه شکلی بخواهم که برایم بسازند! جهتش را می دانم ها! شکلش را نمی دانم. یک وقتی به بعد آدمی که کارش می شود طلب و سوال و به تعبیری گدایی، باید بدانذ که هربار چه بخواهد. باید یاد بگیرد روش مند طلب کردن را. باید هدفمند گدایی کند.آدم هرچه بیشتر به فقر و نداری خودش و کرامت و دست‌گیری حضرات عالیات سلام الله علیهم واقف می شود، لیستش بلندبالاتر می شود. اصلا این حرف ها را بیخیال، می دانی دلم چه می خواهد؟ یک ساعت بی تابی دم رفتن کربلای اولم را ...            حس ناب درک حضور، شوق رسیدن به آرزویی که برایش ساعتها در خلوت بال بال زده بودم...

خرم آن لحظه که مشتاق به یاری برسد...

باید تشنه باشی تا لذت سیراب شدن را بتوانی درک کنی...

۱ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ ارديبهشت ۹۴ ، ۰۱:۳۴


داشتیم پای پیاده از نجف می‌رفتیم سمت کوفه .از شارع الرسول که پیچیدیم به بلوار اصلی، خوردیم به یک هیئت هندی-انگلیسی که اولش گمان کردیم هندی هستند و بعدش فهمیدیم از لندن آمده اند.مداح هندی‌شان داشت نوحه ای می‌خواند که یک بندش نوحه بود و بند بعدی را نادعلی می خواندند...

نادعلیا مظهرالعجائب

تجده عونا لک فی النوائب

کل همّ و غمّ سینجلی

بعد می‌ایستادند به احترام و دستها را بالا می‌بردند

بعظمتک یالله

بنبوتک یا محمّد 

بولایتک یا علی

علی علی علی علی.....

وقت گفتن علی علی به سینه می‌کوفتند. با چشمان گریان و این را هر بند تکرار می‌کردند . انگار بار اولشان باشد برای مولا اشک می‌ریزند!  

نوحه هندی که تمام شد مداح دیگری آمد و نوحه ای انگلیسی را شروع کرد. نوحه ای بس سوزناک که جمله ی منقلب کننده ای که از آن یادم مانده این است:

We never forget you hosein

و حسین را یک جوری با سوز می‌کشید و باز گریه‌ی همراهان که حالا تعدادشان خیلی بیشتر از خود کاروان اصلی‌شان شده بود. کلی ایرانی و عراقی و ... پشت سر این هیئت راه افتاده بودند و از تأثر این هیئت هفتاد و دو ملت متأثر شده بودند...

رفتم با یکی از خانم‌های کاروانشان سر صحبت را باز کردم. گفت از یکی از مراکز شیعیان لندن هستند و از ملیت های مختلف . کلی تقاضا کرده اند تا این تور زیارت عراق برای اربعین را برایشان راه انداخته اند. می گفت اینجا آرزوی خیلی هامان بوده. و چندین بار پشت سر هم گفت الحمدلله الحمدلله الحمدلله که به آرزویشان رسیدند...

یکی از همراهانم جلوتر رفت که از یکی‌شان عکس بگیرد، وقتی برگشت گفتم چی این آدم توجهتو جلب کرد که رفتی عکس گرفتی ازش بین این همه جمعیت؟ گفت :شیش دونگ مسلمونیش. رنگ پوست و چهره ش معلوم بود اروپاییه. پیرهن بلند و شلوار گشادش هم معلومه که لباس همیشگی و عادیش نیست . آدمی که توی یه "لایف استایل" دیگه بزرگ شده و زندگی کرده، اومده اینجا که پای پیاده بره کربلا. اونم با پای برهنه.از خود نجف... چی میشه که اینا اینقدر شیش دونگ مسلمون میشن تو اون دیار و ما برای هر یه دونگ مسلمونیمون اینقدر چون و چرا میاریم و دنبال تبصره ایم که بپیچونیمش؟! گفتم: نمی‌دونم. شاید اونا تشنه ترن . شاید وقتی میرن دنبالش و پیداش میکنن به تمامه می‌پذیرنش. و ما چون همین نصفه و نیمه  دین خودمون رو هم با فکر و تامل و تحقیق تثبیت نکردیم، این‌قدر دچار تزلزلیم. و خیلی شایدهای دیگه. اما می دونم پای کار بودن و شیش دونگ مسلمون شدن و موندن کار بزرگیه. ما هم اگه الان اینجاییم اومدیم بگیم که میخوایم باشیم و بمونیم. و پای همه ش وایسیم. شیش دونگ. فرق این کربلا و کربلای وقتای دیگه و دیدن این صحنه ها شاید همین تلنگرا باشه. کاش ببینیم. کاش این دیدن فقط تماشا نباشه و وارد سیستم تاملی مون بشه.و تامل نتیجه بده و وارد عملمون کنیم. کاش درس ها رو بگیریم...

 سر یک دو راهی از هیئت شان جدا شدیم. از کنارمان که رد می‌شدند یاد اصطلاح "وحدت در عین کثرت و کثرت در عین وحدت" افتاده بودم. از ملیت ها و رنگ های گوناگون و همه رو به سوی یک مقصد!هیئت شش دانگ‌ها به کربلا می‌رفت و ما -بحث‌کنان بر سر ماندن و شانه خالی کردن - به سمت کوفه . . . 

۱ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ دی ۹۳ ، ۰۱:۴۶


روز دوم یا سوم دی ماه- کمی مانده به اذان ظهر- بندرعباس- جلوی تله‌ویزیون- تقریبا تنها:

گیر و گرفت کار دل را می توان توی نوشته/متن‌ها پیدا کرد. غفلت و هش‌یاریش را هم. کثافت و لطافتش را هم. رو به راه بودن و راکد بودن‌‌ش را هم... انگار که نوشته/متن میوه ای باشد که باید با قوّت درخت برسد و بیفتد. هرقدر هم که بخواهی گل‌خانه ای رنگ و لعابش بدهی ته تهش مصنوعی بودنش،گس بودن‌ش خودش را نشان می دهد. به‌خصوص در نظر آنهایی که خودشان اهل باغ‌داری‌ند. اهل کاشت و داشت و برداشت.جلوی آنها دستت رو می‌شود. عیارت سنجیده می‌شود. آنها خیلی خوب و زود تشخیص می‌دهند سره و ناسره بودن میوه هایت را.این که میوه ات با قوّت درخت و در خاک خوب رشد کرده و رسیده و این شده یا "به زور" رسانده ای‌َش به اینجا و درختت در خاک خوبی ریشه نداشته است. آنها خوب می‌فهمند... 


پ ن : حس می‌کنم این که نوشته هایم کم شده و همان تک و توک نوشته ها به دل نشینی و قوّت قبل نیست، به ریشه اش بر می گردد. به حال دلم. که خوب نبود. چقدر دوست دارم ریشه بدوانم ،در یک خاک خوب، که حاصلش بشود میوه های طبیعی، خوش رنگ،خوش طعم. کاش بشود. کاش آبی برسد و طاهرش کند.لطیفش کند.هش‌یارش کند دلم را....


کمی مرتبط:این شبهای بعد کربلا، هر شب یک یا دو جلسه از کتاب رساءل بندگی-دفتر دل حاج آقا مجتبا تهرانی را می خوانم.

۳ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ دی ۹۳ ، ۱۸:۰۱


یک وقت‌هایی هست که یک مدت طولانی تو را طالب می‌کنند برای خواستن یک چیزی و توی این مدت طولانی مدام محکم و قرص بودن طلبت را می‌آزمایند و ریز و درشت گیرهای طلبت را به تو نشان می دهند و آخرش نیز یک جور خاصی تو را به طلبت می‌رسانند. یک جور خاصی که توی همان رسیدنش هم کم و کاستی های چه‌گونه خواستنت فهمت می‌شود. مثل کربلایی که اربعین پارسال دادند. یک جور سوختن مستمری از بار اول در من وجود داشت تا به دومی‌ش رسیدم. و طریقه رسیدن و زمان رسیدن و چند و چون آن یک جورهایی بود که تصورم بر این بود- و هنوز هم هست- که ثبتش ممکن بودبه گله گذاری تعبیر شود.پس سکوت کردم که بماند برای خودم تمام ریز و درشت و حکمت های فهمیده و نفهمیده اش...

یک وقت‌هایی هم هست که تو مثل بارهای قبل طالب نیستی. نه که نخواهی ها! رویت نمی شود . شاید هم گم کرده باشی آن شعله ای که برای دوباره رفتن بسوزاندت. هرچه بود حرف رفتنت که پیش می آمد خیلی که نرم‌خویی به خرج می دادی و قاطع نمی گفتی " نمی روم" با " نمی دونم. فکر نمی کنم جور بشه" جواب می دادی.  یک نامطمئنی‌ای در دلت بود که به خیالت برایش خیلی دلیل داشتی. یکی‌ش ترس از تکرار. یکی‌ش ماندن در ظاهر. یکی‌ش آماده نبودنت. یکی‌ش کارهای ظاهری درس و دانشگاه. یا نگرانی مادر از اوضاع متفاوت امسال و خیلی چیزهای دیگر...اما همین نامطمئنی ها، همین فشارها و مشغله های رومزه، همین آماده نبودن و همین دلایل نرفتن چند روز مانده به سفر شد مایه بی قراری و اشتیاقت برای رفتن! 

کربلای امسال را سپرده بودم دست حضرت شه‌زاده علی اکبر علیه السلام و بسیار ناراحت بودم از این بابت. دلم نمی‌خواست چیزی را که من خراب کرده‌ام و خودم مانع رسیدن‌ش بوده‌م به ایشان نسبت دهم. برای همین هم نوشته ای را که تویش این مطلب را عنوان کرده بودم حذف موقت کردم! به حساب خودم داشتم برای ایشان آبروداری می کردم.... و امان ازین حساب های ناقص و بی‌سوادانه‌ی ما....وقایع در عالم خودش داشت طور دیگری رقم می‌خورد و من داشتم به خیال خودم پرده‌پوشی ها می کردم!! شب جمعه ای که هفته بعدش موعد حرکت بود خواهرم زنگ زد و گفت که ویزاهایمان آمده، گفتم خوش بحالتان من که امسال هیچ! گفت اسم تو هم هست که!!همین طور مبهوت و متحیر مانده بودم که یعنی چی که اسم من هم هست؟! من امسال اصلا آمادگی ندارم. با کدام پول اسم نوشتید؟ با کدام مدارک؟ آخه من کارای دانشگامم هست و ... گفت : دیگه خود دانی! می خوای نیای نیا یه پول ویزا ضرر می کنی گفتم بهت بگم که اسمت هست تو لیست اگه خواستی این یه هفته کاراتو جمع و جور کنی بیای.....من ماندم و حیرت داستان خواستن ها و نخواستن هایم .... شب بعد از مدت ها با همسفر سفرهای قبلی صحبت می کردم و از تردیدم می‌گفتم که پیش‌نهاد داد استخاره کنم اگر این‌قدر سر دوراهی مانده ام! گفتم : " من سر انتخاب امام حسین با هیچ چیز مردد نیستم،یعنی که می آیم!" ولی خودم خوب می دانستم که دارم شلوغش می‌کنم.مانده بودم و واقعا نمی دانستم تصمیم درست چیست؟ چند ساعتی در مورد استخاره و تابع بودنم و این قبیل مسائل با خودم کلنجار رفتم. دست آخر گفتم استخاره می کنم و هرچه که قرآن گفت همان کار را می‌کنم. رفتن خوب آمد و من فقط خوشحال بودم که تکلیفم را می دانستم دیگر. فردایش به خواهر گفتم که می آیم. و این‌گونه بود که دوباره قبول کردند که شرف‌یاب شوم به پا‌ی بوسی درگاه‌شان. این بار شرمنده تر از همیشه. خجلت‌زده تر و مشتاق تر . و عجیب سفری شد این سفر برایم....


درس: وقتی توسل می‌کنی یعنی داری اذعان می کنی که من خودم به تنهایی/ ما و قوای طبیعی‌مان از باز کردن گره عاجزیم. چشم به لطف کریمانه شما داریم که برایمان گره گشایی کنید. حالی‌ت باشد که گره هرقدر هم برای تو کور باشد و درهم ریخته دست آنها در گشایش باز است. پس لازم نکرده تو آبروداری کنی از آبرو بخش‌های این عالم!

 ماجرا: روز آخر نشسته بودم در حرم سیدالشهدا علیه السلام و به نیابت از مادر نماز و زیارت ‌نامه می خواندم. بعدش گفتم بگذار بقیه وقتم را تا موقع برگشت قرآن بخوانم. قرآن را که باز کردم همان آیه ای اول صفحه بود که در جواب استخاره ام آمده بود. 52 شورا . . . 

۹ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ دی ۹۳ ، ۲۱:۲۴

نجف
نجف فک کنم دومین و اخرین جاییه که ناودون طلا داره
یکی کعبه...یکی نجف..حرم امام علی
من زیرش نماز خوندم.شاید توم دلت بخاد بخونی دو رکعت
روبروی ایوون طلا که بایستی؛ صحن سمت چپی حرم بود فک کنم

علی گندابی اگر رفتی جای منم یه فاتحه بخون براش...

ایوون طلا که دیگه هیچی...

گلدسته های نجف با همه جا فرق داره
گلدسته هاش تا پایین اومده و یه جور ابهت خاصی میده(امام رضا و بقیه ی اماما.همه تا نصفه س...دقت کن بش.جالبناک بود برای من )

ارامش نجفو از دست نده.. خیلی خاصه
حس بغل بابا بودن...

روبروی ایوون طلا؛ یه در هست؛ بالاش یه اینه محدب هست که کل ایوون و بارگاه توش مشخصه
خیلی قشنگه..

مسجد کوفه که میرید؛ بغل محراب؛ یه منبر گذاشتن...
جلوی منبر بشین...پایینش... یه لحظه ذهنتو ببر سالهایی که امام علی اینجا مینشست خطبه میخوند....
خیلی حس عجیبیه

مسجد سهله یاد این باش که شاید همین فردا اقا بیان اینجا حکومت

کربلا
فاصله ی صفا و مروه با بین الحرمین یکیه
اگر خاسدی اقلا یه دور بحالت هروله رفتن اون وسط باید قشنگ باشه.. من سعادت نداشتمم که :(

روبروی شیش گوشه بشین یه بار...

فاصله ی تل زینبیه تا حرم امام حسینم دقت کن....
عجیبه!


توی بین الحرمین برای چند دقه حتی؛ بشین...
همینجوری بشین... حس سردرگمی...




سامرا

دم در ورود سامرا(البته اغلب موقه برگشت که منتظرید همه جمع شن) یه چایی صلوواتی هست
من دیدمش؛ یاد این افتادم که ما ایرانیا؛ برای مهمون چای میاریم
وقتی خوردم خیلی بهم چسبید... حس مهمون نوازی داره


غربت سامرا....


سرداب غیبت برو اگر تونستی



کاظمین
اونجام یه ارامش خاصی داره

سلام امام رضا رو به پدر و پسرشون برسون :)



-------------
در اخرشم یاد امام و شهدا و اقا کن :)

یادت باشه که برای خرید زیاد وقت نذار
موقع برگشت از حرم ها... یا مثلا نیم ساعت
ترجیح من بر این بود که خرید نکنم.... حدود 20-30 تا تسبیح کوچیک گرفتم تبرک فقط
با پارچه سبزا و چند تایی کاشی کوچیک برای دوستام
نخاستم وقت برای بازار و خرید بذارم که بعدش حسرت بخورم...
بازم صلاح مملکت خویش خسروان دانند :)


اگر یادت موند دعام کن... دعای شهادت... لطفا!
نجف بیشتر...

اگر نه عب نداره :)




*****نوشته بالا کامنت یک بی نام بود برای یکی از پست های دم کربلای اولم . راستش از دیدن حال و شوق آن روزهای دم کربلای اول "غبطه " می خورم. . . 

۱ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ آذر ۹۳ ، ۲۰:۳۶


حضرت مادر عشق ؛ 

امروز

روز میلاد حسین‌ت 

تنها 

محبت‌ش را طلب می‌کنم 

محبت دست‌گیر در بلاها

محبت جهت دهنده به زنده‌گی

محبت منشأ ثبات قدم 

محبت مبارکی که آن به آن افزوده شود...


پ ن :حاجات‌م باشد برای فردا

برای روز میلاد باب الحوائج کاشف الکرب ....


تصدّق علینا . . . 



۴ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ خرداد ۹۳ ، ۱۴:۵۴


یادم باشد همین که حق بودن امری را دانستم- ولو اجمالا- دست به کار شوم.امروز و فردا نکنم برای فهم بیشتر.فهم بیشتر در جریان عمل بهتر اتفاق می افتد تا در حالت تعلیق و سستی . . . 


پ ن 1: کاش همان قدر که می دانستم باور داشتم 

کاش همان قدر که می دانستم عمل می کردم تا باورم شود . 

پ ن 2: این نافی تجسس و تلاش برای یافتن دلیل و علت نیست.به هیچ وجه!


۱ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ خرداد ۹۳ ، ۲۲:۴۰


قاعده اش این بود که دیشب این پست را می نوشتم ولی نشد . نبودم . 


لیلة الرغائب را گفته اند شب آرزوها؛ و چه بد گفته اند! چه ناقص و چه نارسا . . .

لیلة الرغائب شبی‌ست که خوبست آدم نمازش را که خواند بنشیند یک گوشه ای -حرم باشد که نور علی نور هم می شود ، مثل حرم سیدالکریم که دیشب من بودم - با خودش فکر کند که رویش به کدام سوست. کدام وری‌ست .به کدام طریق کشش دارد . با شنیدن اسم چه کسی دلش می‌لرزد . زندگی‌ش را دارد برای رضای چه کسی تنظیم می‌کند .حبل المتین‌ش کیست . و از همین قبیل سوال ها . . .

اصلا آدمی که رغبت‌ش مشخص شود، آرزوهایش - ریز و درشت ، دنیوی و اخروی - در همان مسیر شکل- تازه ای- می‌گیرند. روی آورندگی و رغبت هرکس هم با نیازش به آن مقصد و مسیر است که معلوم‌ش می‌شود. جنس نیاز و حد توان را شناختن در روی آورندگی‌ و انتخاب مسیر خیلی موثر است. مثلا این که خود را فقیری بدانی که این قدر بخشش ها و نعمت هایش را تباه کرده که جز با کرامت کریم کارش به دست کس دیگری راه نمی افتد. یا این که خود را غریقی بداند که در میان یک دریای متلاطم لحظه به لحظه بیشتر به قهقرا کشیده می‌شود؛ حال این این غریق جز با سوار شدن در سفینه امنی که دست‌گیری کند و سالم به مقصدش برساند چه راه نجات دیگری دارد؟هیچ! 

کاش غریق بودن خود را درک کنیم.کاش بی چیز بودنمان را بفهمیم و وقتی که خوب فهم‌مان شد، دست به دامان حبل المتین حقیقی شویم...



* باید مدام به خودم یاداوری کنم که رغبتت باید "رو به سوی حسین علیه السلام داشتن " بشود که سعادت جز از این طریق میسر نیست!باشد که فهمم بشود و یادم بماند . . . 

۱ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ ارديبهشت ۹۳ ، ۲۳:۰۷


پناه می‌برم به خدا از آن هنگام که  از درک حقیقت حسین( علیه السلام) تنها به دنبال زیارت قبرش باشم ! 


پ ن : ضمن این که قلباً و شدیداً معتقدم " حسین ( علیه السلام) "جواب معادلات زیادی ست . از معادله ‌ی ساده ی یک پیرمرد روستایی که کنده برای اجاق هیئت امام حسینی می‌شکند بگیر تا معادله‌ی چند مجهولی درجه ی چندم فیلسوفی که در پی توجیه نتایج و عوارض مرگ -آگاهی به "حسین علیه السلام" می‌رسد . 

۶ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۲ شهریور ۹۲ ، ۱۵:۰۶


 وقتی خودت را خیلی کسی بدانی ، وقتی باور نداشته باشی صفر کیلومتری ، وقتی خیال برت دارد که " چیز مهمی نیست، خودم تنهایی از پسش بر میام" ؛ آن وقت همان قدر که خودت را جدی گرفته ای ، مربی‌ت ، توصیه ها و آموزش‌هایش را شوخی می‌گیری .نفهمیده ای که اگر خودت می‌توانستی نمی‌آمدی شاگردی . اگر بلد بودی ، مربی نمی‌خواستی ! روزهای اول شاید کارت با همان دانش کم‌ت راه بیفتد ولی هرچه بگذرد ریزه کاری ها و نکته های جدید از راه می‌رسند .تا آن‌جا که دیگر از پسش برنمی‌آیی .یک مدت که می‌گذرد، می‌بینی داری فقط درجا می‌زنی. سرخورده می‌شوی که چرا بعد از این همه مدت ، من چیز تازه ای یاد نگرفته‌م .سر اعتراض بر میداری که مربی بد بوده و به من خوب یاد نداده یادگرفتنی‌ها را . این‌جاست که مربی می نشاندت گوشه ای و یکی یکی برایت لیست می‌کند درس های از اول تاکنون را و حتی وقت یاد دادنش را ! یادت می‌آید که راست می‌گوید .فلان جا ، فلان قانون را گفت ،حتی این که نتایج عمل به آن  چه می‌شود و نتایج عمل نکردنش چه! من توجه نکردم .حرفهایش را جدی نگرفتم. خیال کردم این حرف‌ها ضروری نیست . تشریفات است . شعار است .

خیلی بد است که آخر اعتراضت خودت متهم شوی !

نه این که مثلا مربی بازخواستت کند که چرا مرا متهم می‌کنی . حتی نه این‌که بفهمی او مربی بدی نبوده و نقش خودش را تمام و کمال ایفا کرده . این که خودت با آن همه ادعا ، حتی شاگردی کردن بلد نیستی ؛ این که عمرت را تلف کردی و ته‌ش هیچ ! این حسرت است . این خیلی حسرت است . . . 



پ ن : بدترش این‌ست که مربی بهت بگوید : تو به خودت بیشتر از من اعتماد داشتی . نخواستم با توپ و تشر حواستو جمع کنم ، نخواستم به رخت بکشم نداری هاتو ، بهت فرصت دادم که خودت بفهمی ، ولی تو این " راه اومدن " من رو به حساب مهارت و بلدی خودت گذاشتی . . . 

۳ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۹ مرداد ۹۲ ، ۰۹:۵۷


خوش بحال گنجشک‌ها ؛ 

طلوع فردای لیلة الرغائب هم

هنوز رغبت دارند 

به حمد و تسبیح . . . 





* چه بد کردند آن‌ها که این شب را شب آرزوها نامیدند . شب عرشی شوق قرب الی ال"او" را به فرش آرزوهای دور و دراز این‌جایی کشاندن ، خیلی ظلم است . پناه بر "او"  از تقلیل‌گرایان.آن‌ها که ابدیت را به امروز می‌کاهند و بی‌نهایت را حد می‌زنند. . . 

آن‌که هشیار است و در مسیر ، آرزویش هم،همان شوق قربت است . بدا به حال چون منی که حتی آرزو کردن هم بلد نیست . . . 



۳ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۷ ارديبهشت ۹۲ ، ۰۱:۰۵


حضور در مکان/ زمان مقدس ، حضوری ارزش‌مند است از آن جهت که خاصیت سوق دهندگی دارد . یک جور متمرکز کننده‌ی توجه .و خالق مدبّر ،به ماهیت انسان - از وجه فراموش‌کاریش - عالم مطلق بوده که مکان/زمان‌های مقدس را در زمین و زمان تدبیر کرده است.از آن جمله است زمان/ مکان‌هایی که به واسطه‌ی وجود حضرات مصابیح چهارده‌گانه (علیهم السلام) ، عزیز و مقدس شده است .وجود مقدس این حضرات (علیهم السلام) به مثابه مصابیح نورالانوار - به حد طاقت بینایی ما - ست و این مکان/زمان ها، آینه‌های بازنمای این انوار و می‌توانند منبع فیضی شوند برای آن‌ها که به سوی‌شان روی می‌گردانند و میزان کسب فیض ،بستگی زیادی به همین روی گردانندگی و توجه دارد . یعنی هر اندازه خود را بیش‌تر در معرض تابش این انوار قرار دهیم ، هنگام عبور از مقابل این آینه‌ها نیز بهره‌ی بیشتری می‌بریم. و این روی گردانندگی به سوی نور ، از جنس معرفت است . معرفت به هادی بودن این انوار  (علیهم السلام) و ظلمانی بودن جان‌های ما و اعتراف به نیازمان به وجود مقدس‌شان برای خروج از ظلمات  . . . 

این شاید یکی از ویژگی‌های بیشمار زمان/مکان‌های مقدس است که به ذهن من رسید . و حیف که چقدر بی توجه و غافلم در عبور ازکنار این روزها و مکان‌های عزیز و حتی گاهی همین‌ها می‌شوند بهانه برای حواس پرتی بیشترم . و این افسوسی مضاعف است . آن‌چه می‌تواند راهنما باشد ، به دست خودم عاملی می‌شود برای ماندن در غفلت و بی‌راهه .از همین روست که ایام می‌آیند و می‌روند و حال من تغییری نمی‌کند . . . 


*میلاد حضرت ام ابیها (سلام الله علیها) از مبارک‌ترین این ایام است . امید که حضرت بانو (سلام الله علیها) دست‌گیری کنند و حواس‌های پرت‌مان کمی جمع آن‌چه "باید" شود . و این عید مبارک‌مان گردد . ان شاء الله . . . 







۶ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ ارديبهشت ۹۲ ، ۰۴:۵۵


گفتم : 


آقا؛ 

من مهمان شمایم و زائر حضرت عشق (علیه السلام) 

آداب زیارت نمی‌دانم !

خودتان 

دستم را بگیرید

و ببرید

پابوس حضرت برادر (علیه السلام) 

آقا ؛ 

 نمی‌دانم

چه باید بگویم و چه باید بکنم 

این من 

این شما

این دل . . . 


_ بین الحرمین 

 رو به حرم حضرت عشق (علیه السلام)که قدم بر می‌داشتم 

لحظه‌ای مکث 

نگاهی به می‌خانه‎‌ی حضرت ساقی ( علیه السلام) 

دوباره رو به حرم 

گویی با نگاه حضرت ایشان

اذن می‌یافتم 

برای حضور 

در محضر حضرت عشق (علیه السلام) _



 آقا ؛ 

حالا 

نه در بین الحرمین‌م 

و نه رو به حرم حضرت حسین (علیه السلام) 

نگاهتان اما

 پشت‌سرم که باشد 

تمام کوچه پس کوچه‌های این شهر 

می‌شود بین الحرمین 

و تمام مقصدها

رو به حرم ِحضرت حقیقت جاری ، حسینِ ثارالله (علیه السلام ) . . . 


آقا ؛ 

من آداب طلب نمی‌دانم 

خودتان دستم را بگیرید 

 از این ظلمات خود ساخته‌ی نفسانی

بیرون‌م بکشید

ببریدم 

- حتی کشان کشان - 

به محضر حضرت مصباح الهدی (علیه السلام) 

آن‌جا که جان‌ها روشن می‌شود به نور معرفت الله

آن‌جا که می‌گویند رضوان الله است . . . 



پ ن : خداوند،آن‌ها را که ایمان آورده‌اند یاری می‌کند و از ظلمات بسوی نور می‌برد .(بقره 257)

 اشهد أنّی مومن ب . . . . نگاه‌تان و هادی بودن‌ش!



۱ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ فروردين ۹۲ ، ۰۰:۱۷

اگر بنایت به بریدن‌ست 

از "همه"ی آن‌چه تو را از "او " جدا می‌کند ببر 

از ماسوی الله 

لله

الی الله . . . 

۳ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۱ اسفند ۹۱ ، ۰۲:۲۳

می‌گوید : 


تا مدرِک هجران و فقرخود نشوی ، طلب در تو پدید نمی‌آید




* دکتر حسن بلخاری - شرح هفت شهر عشق در منطق الطیر عطار . منزل اول-طلب

۱ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ بهمن ۹۱ ، ۲۰:۵۶


اگر کسی اهلیت داشته باشد 

یعنی طالب معرفت باشد 

و در طلب جدیت و خلوص داشته باشد 

در و دیوار 

به اذن الله معلمش خواهند بود . . . 


* آیت الله بهجت 


+ رتیمه ، نخی‌ست که به انگشت می‌بندند تا مهمی را فراموش نکنند . . . 

۳ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ بهمن ۹۱ ، ۱۰:۳۷

انگار قصه‏ی کربلا رفتن تا روز آخر همین خواهد بود .

اصلا انگار خدا کربلا را نه فقط سال 61 ، که برای همیشه ی تاریخ کرده غربال سره از ناسره .

 انگار تا ابد چنین مقدّر شده که برای رفتن باید دلت را یک‏دله کنی . 

به قول آن شهید بزرگوار " غایت خلقت جهان " همین است اصلا !

چقدر حاضری پای رفتنت بمانی؟ 

 رفتن را که همه آرزو یش را دارند . 

ماندن مهم است .

 برای بستن کدام عهد اینقدر بی‏تاب رفتن شده ای؟ 

هیچ می‏دانی حسینی ماندن یعنی چه؟ 

چقدر سختی دارد؟

 هیچ فکر کرده ای شهاب؟ 

یا دوباره و چند باره حرف دهنت را نفهمیده ای؟! چون همه ی می‏گویند : اللهم ارزقنا . . .  تو هم گفته ای؟ فقط بلدی انتظار بکشی یا توشه ای هم برداشته ای؟دست خالی میخواهی بروی؟نمیخواهی که بعد از بازگشت ، مثل حالایت بمانی که ؛ میخواهی؟ 

اصلا باز کن بساطتت را ببینم!

 کوله ات چقدر جا دارد؟ 

...........................................................

شهاب؛ باید گوشه‏ی تمام شوق و شور دلت جایی باز کنی برای " برنگشتن " . " ابن المجتبی-علیهما السلام - "که نیستی که رفتن و برنگشتنت " احلی من العسل " باشد .خودت خوب می‏دانی که فکر کردنش هم خوف دارد. این که ممکن است بعد این سفر برگشتی نباشد. شاید این سفر گره بخورد به آن سفر اصل کاری .رفتی و دیگر برنگشتی . . .ها؟ به این هم فکر کرده بودی؟

.............................................................

 می‏گویند زمین کربلا قدم‏های محکم و استوار می‏طلبد . دل که یک‏دله شد، محکم می‏شود ، "طالب" می‏شود ، و " طالب" استوار و ثابت قدم ، پای می‏گذارد بر زمین کربلا . شهاب ؛ بگو ببینم !" طالب" هستی یا  . . . ؟ 

...........................................................


+ این روزها و شب‏ها بهترین اوقات است برای صاف کردن حساب با دل . برای تمرین محکم قدم برداشتن . . امسال به "چگونه حسینی ماندن " فکر می‏کنم . چطور این ایام ، مشک معرفتم را پر کنم تا سال بعد .((حاجی امشب می‏گفت مشک فطرت پاک الهی‏مون رو این شب‏ها پر کنیم و از بین چهار هزار تیرانداز شیطانی عبور بدیم و به خیمه حضرت صاحب الزمان عجّل الله فرجه برسونیم . . . )) یا حضرت ساقی (علیک السلام) ادرکنی . . . 


+ شهید مرتضی آوینی : غایت خلقت جهان ، پرورش انسان‏هایی ‏ست که در برابر شداید ، بر هرچه شک و تردید و تعلق است غلبه کنند و حسینی باشند . 


+هر عملی با وجود خوف و ترس ، وجوب یا استحباب آن ساقط می‏شود ، اما در زیارت حضرت حسین - علیه السلام - :

امام صادق -علیه السلام - می‏فرماید: زیارت قبر حسین علیه السلام را به جهت خوف و ترس رها نکن .

امام باقر علیه السلام : هرکس با خوف و ترس به زیارت قبر حسین علیه السلام بیاید، خداوند او را از ترس و  وحشت ، در روزی که مردم برای حساب پس دادن به خداوند جهانیان بر میخیزند ، در امان نگه می‏دارد و در حالی که آمرزیده می‏شود ، باز می‏گردد و پیامبر صلی الله علیه و آله به دیدارش می آید و برایش دعا می‏کند . . . . (خصائص الحسینیه .ص 236)


*شب پنجم محرّم

۴ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ آبان ۹۱ ، ۰۰:۱۸

خیال کن

 امسال محرّمی پیش رویت باشد که اربعین‏ش قرار است کربلایی‏ت کنند ...

پای پیاده 

از نجف تا کربلا 

پابه پای حضرت صبر(سلام الله علیها ) 

خیال کن 

قرار است دلت را برداری و بروی . . . 


چه شب‏ها که خوابش را دیده ای 

چه اشک‏ها که . . . 

چه بی‏قراری‏ها . . . 

چه . . . 


بارانی نشو شهاب ؛

گفتم خیال کن 

باران را بگذار برای "آن‏جا " 

می‏گویند اربعین کربلا غبارآلود است 

باران را بگذار برای "آن‏جا" 

میگویند کربلا دلت را یک‏دله می‏کند 

غبار از دلت می‏شوید 

شهاب؛ یادت هست 

شام میلاد امام رئوف را ؟

صحن جامع 

چه می‏خواند مداح 

"بهتر اینست که زائر اگر آمد به حرم 

دوقدم عشق بورزد سه قدم فکر کند " 

یادت می‏آید همان‏جا هم با خودت گفتی :

اگر قرار باشد بروم به حرم حضرت عشق (علیه السلام)

اگر زائر حرم حضرت سقا(علیه السلام) شوم 

اگر مولای مظلوم (علیه السلام) به پای بوسی‏م خواند 

به چه چیز باید فکر کنم ؟ 

آری شهاب؛ به این فکر کن 

که به چه فکر کنی 

اگر رفتنی شدی . . . 

قرارهایت 

عهدهایت 

دعاهایت  . . . 

خوب‏ست کم کم بهشان فکر کنی 

اصلا خوب‏ست آدم همیشه در حال آماده شدن باشد 

خوب‏ست دست خالی نباشد . . . 

شاید امسال محرّم 

همان محرّمی بود 

که اربعینش کربلایی شدی . . . 


پ ن : می‏گویند وصف العیش ، نصف العیش . . . میگویم : عیشم به نیمه رسیده ، نصف دیگرش با تو . . . 


+4



۲ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ آبان ۹۱ ، ۰۰:۳۶

: چه خوب میشود اگر بشود . . . 

من: این یکی را سپرده ام دست کسی. اگر خواست خودش جورش می کند. دیگر خودم طرف نمیشوم. به من گردن شکسته که محل نمیگذارند.حق هم دارند .کسی نبوده ام . هنوز هم نیستم . اما این بنده خدایی که این کار را به او سپرده ام کار راه بنداز است . میگویند از آن هاست که کسی رویش را زمین نمیزند .توکل به خدا .تا این بار چه پیش آید . . .

۱ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ آبان ۹۱ ، ۱۴:۳۰

این روزها که آرام می گذرند از کنارم ، دلم خوش است .دلم به این خوش است که کارم را به دست کریمی سپرده ام . وقتی دلم آرام است ، بیشتر مطمئن می شوم که حقیقتا قرار است کاری برایم کنند . مثلا شفاعت . از خدا بگیرند و به من بدهند  . . . 

درست مثل کودکی که برای خریدن چیز با ارزشی خودش تنها نمی رود .با پدرش میرود .بعد مطمئن در کنار پدرش می ایستد و به او نگاه میکند . پشتش گرم است که بزرگترش را آورده .دیگر کسی به کوچکی او نگاه نمیکند . می داند که بزرگترها بهتر حرف هم را میفهمند . میداند کمبودهایش را ضمانت میکند . می داند پدرش هوایش را دارد . . . 

حالا ، من هم منتظرم پدرم هدیه ام را بیاورد و در دستانم بگذارد . 

این بار خیلی مطمئنم . . .



+جایی خواندم هروقت رفتی حرم امام رضا -علیه السلام - و حاجتی داشتی به امام بگو من دختر/پسر شما و شما پدر من ، پدر حاجت فرزند را حتما برآورده می کند . . . 

* ایمان هیچ بنده ای راستین نمیشود ، مگر زمانی که اعتمادش به آنچه نزد خداست از اعتمادش به آنچه در دست خود اوست بیشتر باشد . 

                                         امام علی علیه السلام 


۲ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ مهر ۹۱ ، ۰۴:۱۵

بعضی روزها

بعضی شب ها 

بعضی لحظه ها 

حس میکنی که اگر بخواهی

 بگویی 

دست دراز کنی 

می گیرد !

از آن وقت هایی است که ردخور ندارد . . . 

هول برت می دارت که کدام را زودتر بخواهی 

 پشت سر هم ردیف میکنی

نداشته هایت را

خواسته هایت را 

 آرزوهایت را 

ریز و درشت به ذهنت هجوم می آوردند 

تسبیح که بیندازی میشود چندین دور!!

به طومار بلندبالایت که نگاه میکنی 

و بی بضاعتی خودت 

خجلت زده میشوی



اما با خود میگویی 

در برابر کریم زانو زده ای 

او می دهد، تو خسّت میکنی ؟ 

امیدت اوج میگیرد و  باز هم طلب حاجت میکنی 

تا آن جا که دیگر عقلت قد نمیدهد 



حالا

 سبک شده ای

مینشینی به نصف العیش 

تصور میکنی

 یک یک حاجت هایت را

 در حالی که برآورده شده 

خواسته هایی که بی پاسخ نمانده 

به تصویر میکشی خودت را

 در میان آرزوهایی که رنگ واقعیت گرفته 

دلت از آن همه خوش بختی غنج می رود 

.

.

حال 

در واقعیت 

مقدمات برآورده شدن حاجتت فراهم است 

اما نه آن گونه که تو خیال میکردی 

نه آنقدر آسان و بی دردسر و عاری از رنج و اضطراب 

فکر این جایش را نمیکردی !

فکر سختی هایش را 

فکر کوچکی ظرف و بزرگی خواسته هایت را 

حالا چه میکنی ؟ هنوز هم میخواهی ؟ 



این جاست که حساب هایت،حسابی بهم میریزد . . . 

 به خودت 

به خواسته ات 

و حتی گاهی به او 

بی اعتماد میشوی ! 

دست و پا در گل مانده ای که چه کنی . . . ؟ 

 این جاست که خلوص طلبت روشن میشود 

این جا در می یابی که چقدر خواسته ات را میخواسته ای ! 

چقدر حاضری پایش بمانی 

با همه سختی ها و رنج هایش . . . 




۱ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ مهر ۹۱ ، ۰۱:۵۱



به کوی میکده گریان و سرفکنده روم         چرا که شرم همی آیدم زحاصل خویش



* می شود روزی به من هم بگویی "ارفع رأسک"؟






۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ خرداد ۹۱ ، ۲۰:۰۳
بسم ربّ الاحرار ...


بنام فاطمه لب بسته از تفاخر شد                   زغیر حق که شد آزاد ، تازه حُرّ ، حُرّ شد ...


شب شهادت حضرت زهرا ( س) به نام نامی حضرت حرّ بسم الله گفتم و آغاز کردم ...


۲ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ فروردين ۹۱ ، ۰۲:۵۳