شهاب قبس

پروانه‌وار گرد وجود تو می‌پرم *** تا شعله‌ای ز آتش عشقت عطا کنی

شهاب قبس

پروانه‌وار گرد وجود تو می‌پرم *** تا شعله‌ای ز آتش عشقت عطا کنی

شهاب قبس

حسین - علیه السلام -
در میان گودال
" شهاب قبس" شد
برای ما
مضطرّانِ در راه مانده
برای دنیای تاریک‏مان

[ مصباح الهدی ]

می‏شنوی؟
از میان نوری سرخ
ما را فرا می‏خواند :
هل من ناصر . . . ؟
و کربلا
همان وادی مقدّس است
فاخلع نعلیک!
اگر عزم آن دیار داری . . .

۱ مطلب در فروردين ۱۳۹۵ ثبت شده است

 بسم الله

ما انسانها خیلی وقت ها حواسمان پرت می شود. این قدر پرت که نشانه ها، هشدارها، نصیحت ها را می بینیم و نمی بینیم. می بینیم اما قبول نمی کنیم. کار را به جایی می رسانیم که " زلزله لازم" می شویم. یک ماجرایی باید حادث بشود و زیر و رویمان کند تا حالی مان بشود کجا ایستاده بودیم. باید زمین نا سفت زیر پایمان بلرزد و فرو بریزد و بر زمینمان بزند تا فهممان بشود که دل به نا مطمئن سپرده بودیم. باید آوار روی سرمان بریزد تا هشیار بشویم که چقدر ناهشیارانه و بی حواس خانه ای بنا کرده ایم که به بادی بند است..

اوایل سال نود و دو بود که متنی نوشته بودم در باب اهمیت داشتن حبل المتین. محتوایی بسیار نزدیک همین چند خطی داشت که بالا داشتم می نوشتم و یاد آن متن ادامه اش را قطع کرد. چون ذهنم داشت به همان سمتی می رفت که بار پیش متن به آن ختم شده بود. ولی واقعا چه اتفاقی در من می افتد که در دو زمان به یک معنا می رسم. به یک راه حل. یا مساله برایم جا نیفتاده و درست و حسابی پی اش نیفتاده ام که جواب در خوری بیابم برایش و یا به پاسخی که برایش یافته بودم اطمینان نداشته ام که حالا مساله - این بار به نحو سلبی - همچنان برقرار است و بلکم سری همچنان به سنگ خورنده بر تنی لرزان روی زمینی غیر سفت به هرسو دنبال حبل المتین می گردد. و یا شاید پاسخ به قدر کافی اطمینان برانگیز بوده اما چون با عمل توام نشده کم کم تبدیل به سرخوردگی و یاس از قابلیت پیاده کردن عملی جواب شده و به وادی فراموشی رفته است. به هر کدام از احتمال ها که نگاه می کنم می بینم به نوعی در موردم صدق می کند. دو تای اول که بر می گردد به وسواس فکری ای که غالبا به آن دچارم و بعضا مانع می شود برای ادامه پیگیری هایم. چون یا فکر می کنم وقت کافی برای پیگیری در خور  اهمیت مساله/جوابم ندارم و یا به اندازه ی کافی مطمئن نمی شوم به جواب های یافته ام . اما احتمال سوم که عبارت است از عمل نکردن به پاسخ ها - ی هرچند نه به اندازه ی کافی مطمئن کننده و اجمالی و موقتی -خیلی وقتها اتفاق برایم افتاده که زمین خوردن هایم به خاطر عمل نکردن به دانسته هایی بوده که به فراموشی سپرده شده اند. شاید بیش از دو برابر بارهایی که بخاطر صرفا نداستن مساله ای به خطا رفته ام. این است که مدتها می گذرد بدون اینکه هیچ تغییری در من اتفاق افتاده باشد. بخاطر همین هیچ کاری نکردن و اطمینان نداشتن به دانسته های خود که به عمل منجر بشوند. و این لطف بزرگ خداست که در منطقه ی مسکونی ات زلزله ای پدید بیاورد که دست کم اجبارا تکانی بخوری که ازین بی حرکتی در بیایی بلکم این تکان جبری به حرکتی ارادی منجر بشود که دل رها کنی از خانه ی رو به باد و بگذری ازین سکون . . .ان شاءالله

۴ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ فروردين ۹۵ ، ۰۴:۴۴