شهاب قبس

پروانه‌وار گرد وجود تو می‌پرم *** تا شعله‌ای ز آتش عشقت عطا کنی

شهاب قبس

پروانه‌وار گرد وجود تو می‌پرم *** تا شعله‌ای ز آتش عشقت عطا کنی

شهاب قبس

حسین - علیه السلام -
در میان گودال
" شهاب قبس" شد
برای ما
مضطرّانِ در راه مانده
برای دنیای تاریک‏مان

[ مصباح الهدی ]

می‏شنوی؟
از میان نوری سرخ
ما را فرا می‏خواند :
هل من ناصر . . . ؟
و کربلا
همان وادی مقدّس است
فاخلع نعلیک!
اگر عزم آن دیار داری . . .

تبارک

شنبه, ۲۳ بهمن ۱۳۹۵، ۰۱:۰۱ ق.ظ

بسم الله

نشسته بودم توی حرم حضرت عباس علیه السلام و داشتم برای خودم زیارت‌نامه می‌خواندم. آمد نشست روبرویم و سرش را کج کرد که صورتم را ببیند. بهش نمی‌آمد بیشتر از نه سال داشته باشد. از این‌گونه خیره نگاه کردنش جا خورده‌م ولی می‌خواهم به روی خودم نیاورم ولی نمی‌توانم. سرم را بالا می‌گیرم و به او لبخند می‌زنم. سرش را با خجالت به سمت دیگر برمی‌گرداند. برای اینکه خجالتش کمتر بشود دو شکلات از کیفم در می‌آورم و به سمتش می‌گیرم. خانمی که همراهش است بدون لبخند نگاهم می‌کند و تشکر می‌کند. دخترک حوصله اش سر رفته دلش می‌خواهد سرش گرم شود و خانم همراهش که بنظر می‌رسد مادربزرگش باشد تازه جامعه کبیره را شروع کرده و این یعنی حالا حالاها اینجا خواهند نشست‌. از بلدش می‌پرسم. بغدادی است و کلاس چهارم است و اسمش تبارک! از شنیدن نامش ذوق می‌کنم. بعضی از عراقی‌ها اسمهای بهشتی فوق العاده ای برای بچه هایشان می‌گذارند. آلاء.آیه. تبارک. سندس. فردوس. حوریه. نورا و خیلی اسمهایی که لطافتشان آدم را سر ذوق می‌آورد..

 به تبارک پیشنهاد می‌دهم با هم قرآن بخوانیم. اول با تردید نگاهم می‌کند و و بعدتر با خوشحالی می‌گوید ok!و دستش را شبیه لایک فیس‌بوکی نشان می‌دهد. قرآن را دادم دستش و گفتم تو بگو چه بخوانیم.چشمهایش را بست و با انگشت اشاره صفحه ای را باز کرد. ۲۵ ابراهیم آمد. صفحه را برگرداندم از اولش شروع کردم به خواندن. سوره را که شروع کردم گاهی به صورت من نگاه می‌کرد و گاهی به صفحه قرآن. انگار معلمی باشد که از شاگردش امتحان قرائت می‌گیرد. من هم گذاشتم او معلمی کند. هر چند خط که میخواندم مکث میکردم تا او بگوید اعراب کلمه چیست. او هم حروف را جدا جدا می‌کرد و یکبار تمام کلمه را تلفظ میکرد و وقتی من کلمه را تکرار میکردم با انگشت شستش تایید میکرد و می‌گفت "صحّه"..یک صفحه من و یک صفحه او خواندیم و خواندیم و خواندیم تا سوره تمام شد. سوره زمر را هم همین‌گونه با هم می‌خوانیم و تبارک کمی خسته می‌شود. از نیمه های سوره قرآن را می‌دهد من بخوانم و او با انگشتانش زیر آیه ها خط می‌کشد. همسفرانم نشسته بودند که قرآن ما تمام شود و برویم. من دلم هنوز قرآن خواندن با تبارک را می‌خواست. بهشان پیشنهاد کردم بروند زیر زمین سرداب را زیارت کنند.گفتند تو هم بیا! ما تنها نمی‌رویم. به تبارک گفتم که برمی‌گردم در حالی که معلوم نبود همسفرانم حوصله دوباره نشستن داشته باشند یا نه.. رفتیم زیر زمین و سرداب را زیارت کردیم. روی پله برقی در حال بالا آمدن به همسفرانم گفتم می‌دونید که توی حر‌م‌ها خوندن زیارت جامعه خیلی ثواب داره؟ می‌خواید برگردیم تا وقت هست شما جامعه بخوانید؟ یکی از همسفران دلش میخواست برود تل زینبیه و من دلم پیش تبارک بود و از دور با چشم دنبالش می‌گشتم که هنوز هست یا نه. قرار شد نیم ساعت دیگر حرم بمانیم و بعد برویم تل زینبیه. برگشتیم سر جای قبلی . تبارک هنوز قرآنی که دستش داده بودم را روی پایش گذاشته بود و و دور و برش را نگاه می‌کرد. از دور که دیدمش برایش دست تکان دادم.او هم دید که دارم می‌روم سمتش و برایم دست تکان داد. خانم بی‌لبخند همراهش برگشت ببیند دخترک برای که دست تکان می‌دهد؛ وقتی دیدم من آشنای تبارکم، رویش را برگرداند و به قرائتش ادامه داد.. همین‌که نشستم تبارک پوست شکلات را نشانم داد و با دست  جلوی دهانش را باد زد و گفت "حار جدا"!! تازه فهمیدم از شکلاتهای زنجبیلی‌م بهش داده‌ام که تندیش دهانش را سوزانده.. بسی خجالت زده از محبت حارّم بلند شدم بروم برایش آب بیاورم که دستم را گرفت که بنشینم و گفت آب خورده ام! بیا دوباره قرآن بخوانیم. یکی دو سوره کوتاه خواندیم. فهرست سوره ها را آورد و دو سوره را با انگشت نشان داد که یکی از این دو را بخوانیم. دو سوره یکی‌ش سوره مریم بود و دیگری فتح‌! گفتم تو انتخاب کن. انگشت گذاشت روی سوره فتح و شرط کرد بیشترش را من باید بخوانم. نیم صفحه آخر سوره را خودش برایم خواند و کتاب را بست. هم تبارک خسته شده بود و هم همسفرانم که جامعه نخوانده بودند و دلشان تل زینبیه می‌خواست. من اما دلم ساعت‌ها آرامش این قرائت قرآن دوتایی را می‌خواست هنوز.. اما عمر دوستی پر حلاوت من و تبارک به اندازه همین چند سوره عزیز بود. باید او، حرم حضرت کفیل علیه السلام و حلاوت آن قرائت نیمه شبانه را به قصد تل زینبی ترک می‌کردم. شاید آنجا برکتی دیگر در انتظارم می‌بود. دستم را به سمتش گرفتم که دست بدهیم و خداحافظی که بلند شد و رویم را بوسید و گفت زیاره مقبوله ان شاءالله ساره ایرانی..

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۵/۱۱/۲۳

نظرات (۲)

۱۵ اسفند ۹۵ ، ۲۰:۲۴ سمیرا سادات
تبارک...دختر کوچک..حرم...عمو جان..عباس بن علی علیهما السلام..
زیارت قبول..
پاسخ:
 قبول حق.. روزی شما ان‌شاءالله:)

آره واقعن،چه اسم های لطیفی...

 

خاطره ی شیرین و دلنشینی بود...

زیاتتون مقبول ان شاءالله...

پاسخ:
سلام بر شما و خیلی ممنونم از زیارت قبول گفتنتون:)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی