شهاب قبس

پروانه‌وار گرد وجود تو می‌پرم *** تا شعله‌ای ز آتش عشقت عطا کنی

شهاب قبس

پروانه‌وار گرد وجود تو می‌پرم *** تا شعله‌ای ز آتش عشقت عطا کنی

شهاب قبس

حسین - علیه السلام -
در میان گودال
" شهاب قبس" شد
برای ما
مضطرّانِ در راه مانده
برای دنیای تاریک‏مان

[ مصباح الهدی ]

می‏شنوی؟
از میان نوری سرخ
ما را فرا می‏خواند :
هل من ناصر . . . ؟
و کربلا
همان وادی مقدّس است
فاخلع نعلیک!
اگر عزم آن دیار داری . . .

زبان کلام الله

يكشنبه, ۷ آذر ۱۳۹۵، ۰۵:۱۱ ب.ظ

بسم الله

شب سوم-مسیر نجف به کربلا

موکب کرام الباری: نمی‌دانم اتفاقی بود یا چه که سالن زنانه موکب به دو قسمت ایرانی و عراقی تقسیم شد. ما ده دوازده نفر ایرانی بالای سالن و عرب‌ها پایین سالن و نزدیک در ورودی. این سفر دو همسفر مادر و دختر کربلا اولی همراهمان بودند که در طول مسیر بی حرف و ابراز خستگی جلوجلو حرکت می‌کردند و همین که پایمان به موکبی می‌رسید برای استراحت،بی اعتراض و حرفی از خستگی بیهوش می‌شدند..

آنها که می‌خوابیدند و خیالم که بابت استراحتشان راحت می‌شد تازه مینشستم به تماشای زوار خسته. دنبال قصه هایشان می‌گشتم که ببینم از میان کدام داستان امشب به هم برخورده ایم و فردا که هرکسی راهش را می‌گیرد و به سمت کربلا می‌رود داستانش به کجا می‌رسد..

چشمم به دخترک افتاد دوباره. قبل از نماز  هم او را دیده بودم که خیره به جایی نگاه می‌کرد. بخاطر شباهتی که به سپیده‌ داشت دوست داشتم نگاهش کنم*۱.. اسمش ضحی بود و یکی از افراد آن گروه حدود پانزده نفره‌ای که دم در حلقه زده بودند و با هم حرف می‌زدند بود. داشتم نگاهش می‌کردم که دیدم با گوشی آمد روبروی من نشست و زل زد به چشمهای من! و چیزی خواست. یک جوری حرف می‌زد که عربی‌اش خیلی عربی نبود انگار کردی  هم قاطی عربی کرده باشند و یک زبان تازه ساخته باشند. شارژر میخواست انگار. شارژرم را دادم بهش رفت و دوباره با یکی دیگر که حدود پانزده شانزده ساله بود برگشت. با اشاره و آن زبان غریب به من فهماند که این هم مثل تو  اسمش ساره است. این بار هردوتا نشسته بودند روبروی من کنار گوشی که شارژ بشود. کمی بعدتر یکی دیگر آمد که هم سن و سال خود من بود. گوشی ضحی را کشید و گوشی خودش را زد به شارژ.  او هم نشست روبروی من و شروع کرد به حرف زدن. بی هیچ تکلف و نیاز به لبخندی ،حرفی یا نگاهی که شروع ارتباطی بخواهد با آن شکل بگیرد. من دقیقا از حرفهایش هیچ نمی‌فهمیدم و فقط سر تکان می‌دادم. انگار که فهمیده باشد یکی را از  انتهای سالن صدا زد بیاید و حالی من کند که چه می‌گوید‌ انگار که حرف زدنمان از واجبات باشد! زن میانسال خوشرویی آمد نشست روبروی من و شروع کرد به عربی فصیح سوال پرسیدن. اولین چیزی که من پرسیدم این بود که اهل کجایید که من هیچ نمیفهمم از حرف زدنتان؟ موصل! اهل موصل ساکن کربلا.. آن دختر همسن خودم اسمش لیلی بود و از خدام حرم امام حسین علیه السلام. وقتی فهمید عربی فصیح را متوجه می‌شوم او هم شروع کرد فصیح حرف زدن. باورم شد که حقیقتا وجوبی برای حرف زدن بود که با اشتیاق نشان دادن من به حرفهایشان بیشتر هم شد. 

عکس‌های خانه‌ی موصلشان را قبل از اشغال و بعد از اشغال به من نشان می‌داد و توضیحاتی درباره سرایاالسلام و عملیات های بازپس‌گیری موصل در همان ایام.. هیچ فکرش را نمی‌کردم امشب داستانم با داستان این خانواده موصلی پناهنده به کربلا درین موکب به هم برسد. لیلی از هجرتشان به کربلا می‌گفت و جدا شدن خانواده‌شان از هم. از خواهرش که به اربیل رفته بود. یکی از خاله هایش به نجف و خانواده او و یکی دیگر از خاله هایش به کربلا.و یکی دو دختر از خانواده‌شان با کربلاییها وصلت کرده بودند.در حومه کربلا جایی نزدیک مزار حر ابن یزید ریاحی در دو خانه نزدیک هم ساکن شده بودند.عکسهایی را نشانم داد که حدود سی چهل نفر در یک قاب نشسته بودند. عکسهایی که برای توضیحشان فقط می‌گفت موصل.انگار که تلاشی باشد برای نگه داشتن جمع پراکنده و از وطن رانده شده ای در یک قاب و نشان دادن هویت حقیقی در زمانی که امکان حضور آن جمع در آن شرایط و مکان دیگر وجود ندارد..


خانم میانسال اسمش طوبی بود و خاله ی لیلی  و مادر بزرگ ضحی، از امام زمان عج می‌گفت و نزدیکی ظهور وآزادی موصل و  انهدام داعش و چنان با اطمینان حرف می‌زد که گویی همین حالا اتفاق می‌افتد. 

در طول حرف زدنهایش از خودم پرسیدم "نکند اینها چیزی بیشتر از من می‌دانند که در عین رانده شدگی این همه مطمئن و امیدوار و قطعی حرف می‌زنند؟!" اما می‌دانستم گیر کار، دانستن بیشتر و کمتر نیست که اگر هم باشد آنقدری نیست که این همه تفاوت نگاه ایجاد کند. گیر کار من و امثال من، بی اطمینانی، بی تفاوتی‌ و ناباوری‌مان به آنچه وعده داده شده است.انگار که ما خودمان بلد راه خودمان باشیم. ما به اندازه کافی می‌دانیم به اندازه کافی باور نداریم..

حرف از زمان ظهور و اتحاد شیعه رسید به اینکه چرا ایرانی‌ها عربی را اینقدر کم می‌دانند؟ خانم طوبی خیلی غیرمنتظره از من پرسید:مثلا خود تو انگلیسی بیشتر می‌دانی یا عربی؟ توضیح دادم که کمی عربی می‌دانم و با اصطلاحات عربی عراقی هم کمی آشنا هستم ولی شما واقعا سخت حرف می‌زنید! اینطوری خواستم با اشاره به زبان موصلی رندانه از جواب دادن به سوالش در بروم. حرفم را تایید کرد و گفت ما اتفاقا به زبان شما ایرانیها نزدیکیم. مثلا شما به صلاه میگویید نماز ما هم میگوییم ناماز یا به بنت شما میگویید دختر ما هم میگوییم دختُر!! وقتی دید برایم این تطبیق زبانی جالب است شروع کرد به پرسیدن اینکه شما به فلان فعل  یا اسم عربی در فارسی چه می‌گویید بعد خودش برابر موصلی‌ش را می‌گفت. فکر می‌کنم بیست دقیقه ای به تطبیق زبانی سرگرم بودیم که یکی از زوار ایرانی سرش را از زیر پتو بیرون آورد و  فتوی به باطل بودن تمام سفرم از لحظه ای که از خانه بیرون آمدم تا روزی که به خانه برخواهم گشت داد!!خانم طوبی متوجه شد که زائر ایرانی خوابشان گرفته و به همین خاطر چنین ما را مورد عنایت قرار داده اند حرفش را تمام کرد و موقع رفتن توصیه کرد حتما زبان عربی فصحه(همان فصیح) را یاد بگیرم زیرا زبان کلام الله و نهج البلاغه و زبان تکلم اهل بیت علیهم السلام است و شیعه باید بداند کلام الله و اهل بیت علیهم السلام از او چه خواسته است...

پ ن۱: چقدر دلم برای سپیده تنگ می‌شود و چقدر هرسال دلم می‌خواهد که در این دنیا بود و الان با من بود.هرچند دلم گواهی می‌داد که این مسیر که در دنیا این‌قدر بهشت‌نماست باید حظ و جلوه ای در دنیای دیگر  هم برای ساکنانش داشته باشد

پ ن۲: کربلا که می‌روید حتما با آدمهای آن دور و بر تا می‌توانید ارتباط بگیرید.بخصوص در ایام اربعین. بخصوص درباره اشتراکاتی که میتوانیم داشته باشیم. قرار نیست حرفمان را به کرسی بنشانیم یا سوادمان را به دیگران اثبات کنیم.  گاهی از دل همین همنشینی‌های کوتاه اتفاقات خوب و جالب و تامل برانگیزی رقم می‌خورد. 

پ‌ن۳:کاش وقتی میخواستند برای زوار ایرانی این ایام ویزا صادر کنند یک منشور اخلاقی هم میدادند و ازشان تعهد میگرفتند که بداخلاقی نکنند.بی تفاوت و قدرنشناس نباشند در برابر این مردمی که زندگی و جانشان را برای پذیرایی حاضرند فدا کنند. همه  در مسیر خسته می‌شوند و اصلا با آن شرایط میرویم که خسته بشویم. خستگی وقتی شرایط برای همه یکسان است بهانه خوبی نیست..

پ ن ۴: در مورد عنایت خانم زائر به بطلان سفر من هم که هیچ نگویم بهتر است.فقط توضیح این نکته لازم است که حرف زدن من و خانواده موصلی برای قبل از شام بود که همه بیدارند و صاحب موکبها در رفت و آمد برای تدارک پذیرایی..

پ ن۵: هفته ای دو سه بار پیام از لیلی دارم : سلام علیکم. شلونج ساره؟ :) 

پ ن ۶:کربلا همه لحظاتش برکت است.

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۵/۰۹/۰۷

نظرات (۲)

سلام علیکم ساره :)

فک کنم اینطوری بخوای پیش بری در چند سال آینده تعداد رفقای عراقی و کربلاییت بیشتر از ایرانی بشه ها! :))))

 

کربلا همه ی لحظاتش برکت است.....

فهم زبان عربی،زبان کلام الله...

رفاقت هایی خارج از این مرزهای من درآوردی،باورهایی از جنس باور مردمی مقاوم و امیدوار،همدلی با آدم هایی که هرکدام شون داستان خودشون را دارند و در دل هر داستانی چه چیزها که نهفته،

 

وقتی برکت یه نیم ساعت از یه شب سفر اربعین این باشه، باقی ....

 

:)

کربلا رزق مدامت ان شاءالله

پاسخ:
سلام. ممنون از دعای خوبت:)

متن قبلا پیش نویس شده بود و الان کامل شد. بنابراین تاریخ انتشار را به تاریخ همان روزهای نگارش متن اصلی برگرداندم.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی