شهاب قبس

پروانه‌وار گرد وجود تو می‌پرم *** تا شعله‌ای ز آتش عشقت عطا کنی

شهاب قبس

پروانه‌وار گرد وجود تو می‌پرم *** تا شعله‌ای ز آتش عشقت عطا کنی

شهاب قبس

حسین - علیه السلام -
در میان گودال
" شهاب قبس" شد
برای ما
مضطرّانِ در راه مانده
برای دنیای تاریک‏مان

[ مصباح الهدی ]

می‏شنوی؟
از میان نوری سرخ
ما را فرا می‏خواند :
هل من ناصر . . . ؟
و کربلا
همان وادی مقدّس است
فاخلع نعلیک!
اگر عزم آن دیار داری . . .

مع السلامه حبیبتی...

سه شنبه, ۱۲ خرداد ۱۳۹۴، ۰۱:۰۷ ق.ظ

کربلای اول، روز دوم من و دو نفر دیگر از بچه های گروه به دلیل نامعلومی از بچه های گروه جدا افتادیم و گم شدیم...در حالی که آقای مسئول گروه کلی حرص و جوش خورده و چندین بار مسیری که آخرین بار همدیگر را دیده بودیم را رفته و آمده، ما خوش و خرم به پیاده روی عصرگاهی مان ادامه می دادیم. در مسیر با دوخواهر نجفی همراه شدیم. پدرشان آبادانی بود و بزرگ شده ی کویت و مادرشان نجفی و خودشان هم تا چند سال پیش آبادان بوده اند و حالا آمده اند نجف پیش خانواده مادری...هر دویشان فارسی را خیلی خوب حرف می زدند. یکی شان دانشجوی حوزه ایران بود و در قم درس می خواند که با دوستم وارد بحث سیاسی و روابط دو کشور ایران و عراق و ... شد و آن یکی خواهرش که امسال تازه می خواست وارد دانشگاه شود با من هم کلام شد. می گفت تلویزیون ایران را می بینند. شبکه ولایت را هم! که زبانش فارسی است را خیلی دوست دارند. چند تا از سریالهای ایرانی که همان موقع ها پخش می شد را نام برد و از بازی بازیگران زنش و چهره هایشان تعریف کرد. می گفت یکتا ناصر را خیلی دوست دارد و عکس پروفایل فیس بوکش را عکس یکتا ناصر گذاشته. می گفت خیلی دلش می خواهد بیاید ایران و اینجا درس بخواند. دوست داشت خبرنگار شود . و البته خیلی دوست داشت با یک ایرانی ازدواج کند. می گفت آنجا آدم خیلی راحت تر است...یک چیز جالبی که در این دو خواهر توجه را جلب می کرد پوشش این دو بود. خواهر بزرگتر که دانشجوی ایران بود با چادر و پوشیه بود و این یکی که کوچکتر بود ازین مانتوهای بلند عربی و شال سرش بود. خواهر کوچکتر می گفت ما چون نجفیم و نزدیک، غروب که می شود ماشین می گیریم و برمیگردیم نجف که جای زایران را تنگ نکرده باشیم. دوباره فردا صبح با ماشین می آییم سر همان تیری که دیشب از آن برگشته بودیم و پیاده روی مان به سمت کربلا را ادامه می دهیم. انگار که گروهی آمده بودند که سر جای مقرری قرار می گذاشتند در یک ساعت خاص که غروب برگردند نجف... روز آخر ورودی شهر کربلا توی ازدحام دوباره دیدمشان. ولی آنقدر جمعیت میان ما فاصله انداخته بود که تنها به لبخند و دست تکان دادن بسنده کردیم...

کربلای دوم بود.شب اول اسکان در مسیر.قبل ازینکه گروه جمع شوند کنار جاده منتظر ایستاده بودیم که دخترکی ده دوازده ساله به اسم حنین دستهای مرا گرفت و مبیت مبیت کنان سمت کوچه ی کنار جاده می برد. من با خنده دنبالش می رفتم و خواهرم حرص می خورد که چرا می روی. اصلا معلوم نیست اینها کی هستند و برای چه این قدر اصرار دارند ما را به خانه شان ببرند!!! اولین بارش بود ازین صحنه ها می دید. همین که وارد شدیم چادر مرا به زور گرفت که ببرد بشورد که بهش فهماندم باید صبر کنیم بقیه برسند و ببینیم که قرار بر ماندن هست یا نه و قرار بر رفتن شد. همین که فهمیدند می خواهیم برویم دور و برمان را گرفتند و اصرار که نروید. حنین که موقع بیرون آمدن ما رفته بود خانه همسایه ظرف بیاورد وقتی توی کوچه دید که داریم می رویم سمت جاده خودش را به من رساند و به عربی و تند تند چیزهایی گفت که نفهمیدم ولی انگار داشت به اباعبدالله قسممان می داد که بمانیم. و من چقدر الکن بودم در عذرخواهی که مجبور بودم با گروه به جای دیگری برویم...طبقه ی دوم یک مهمانسرا که فقط بی بی اهوازی از میان جمع زبانمان را می فهمید ساکن شدیم. بین آن همه زن که مدام در رفت و آمد بودند و فقط می توانستند با لبخند به ما خوش آمد بگویند زینب چهارده ساله شان نشسته بود با من به گپ زدن. بیشتر انگلیسی و خیلی کم عربی. دوست داشت از ما - دختران ایرانی- بخصوص با آن سر و تیپ بیشتر بداند. از شیوه زندگی کردنمان . از کارهایی که می کنیم و محدودیت ها و آزادی هایمان. حتی به وسایلی که استفاده می کردیم و محتویات کوله هامان هم با دقت نگاه می کرد.1 دوست داشت وقت شام کنار ما بنشیند و با ما باشد و خیلی از دوستان حواسشان اصلا به این دست مسائل نبود. 


کربلای دوم شب دوم نزدیکی های غروب رفتیم داخل یک چادر که تقریبا پر بود و همه هم عرب بودند. و انگار همه هم قبیله. و ما چهار نفر ایرانی بودیم که نشسته بودیم درست وسط جمعشان بی اینکه جایی برای خواب داشته باشیم. هرچهارتایمان کلافه و خسته مانده بودیم میان پچ پچ ها و خنده های جمع و حتی نمی دانستیم برای خواندن نماز باید کجا برویم و چه کنیم؟در همین اوضاع از کناره ی چادر زنی بلند شد و به عربی شروع کرد داد زدن و حرفهایی زد که ما نفهمیدیم و فقط اباعبدالله و زایر را توانستیم بفهمیم.زنها تکانی به خود دادند و از آخر چادر پنج شش پتو آوردند و جلویمان گذاشتند. زن رو به ما کرد و گفت زودتر نمازتان را بخوانید و پتوهایتان را پهن کنید که جایتان مشخص شود. الان می خواهند شام بیاورند. بعد شام و عزاداری آمد پیشمان .نامش ام سعید بود. در زمان صدام به ایران پناه آورده بودند و در قم ساکن شده بودند.فارسی را خیلی روان حرف می زد. نجفی بود.با خواهر و زن برادرش می رفتند کربلا. گفت معلم زبان انگلیسی است. دو تا فرزندش از ایران برای تحصیل رفته اند استرالیا و خودش هم رفت و آمد دارد. می گفت از این خانمها ناراحت نشوید. همه ما زایریم.فرقی نداریم برای امام حسین ایرانی باشیم یا عراقی. اینها اگر جا باز نمی کنند یا گاهی می خندند بگذارید پای خستگی و جوانی شان.همین ها اگر میزبانتان شوند از دل و جان مایه می گذارند...

شب سوم کربلای دوم، ما را به یک حسینیه در آن سوی جاده که برای برگشت بود بردند. دو جوان عراقی که فارسی بلد بودند. در حسینیه دو طرف کناره های ابری انداخته بودند و معلوم بود مهمانهایشان از پیش تعدادشان معلوم بود و ما مهمان ناخوانده شان بودیم. زنی به استقبالمان آمد. اسمش اسما بود. اهل بصره و حدود چهل ساله. آنها هم چندین سال اهواز زندگی کرده بودند و بعد از فروپاشی بعثی ها برگشته بودند عراق. آنقدر آن شب به ما محبت کرد که همه مان شرمنده شده بودیم...زن برادرش را صدا زد و دختر کوچک برادرش را نشانمان داد. نامش معصومه بود و حدود چهار پنج سال داشت. برایمان تعریف کرد که برادرش پانزده سال بچه دار نمیشده نذر امام رضا کرده که پیاده برود مشهد که خدا به او فرزندی بدهد که اسمش را رضا یا معصومه بگذارد. خدا معصومه را به او داده و او دوسال پیش نذرش را ادا کرده است.می گفت آن پسری که ما را آورده پسرش است که بخاطر زندگی در ایران فارسی را بلد است. دیده دارد غروب میشود و ما چند نفر هنوز موکبی برای خواب پیدا نکرده ایم آورده مان توی حسینیه خودشان. ما را بالای حسینیه جا دادند . جایی خیلی راحت تر از مهمان های تدارک دیده شان...

کربلای سوم هنگام غروب ورودی شهر کربلا. زن جوانی با دو فرزند ایستاده بود سر پیچ میانبر نخلستان. به من اشاره کرد مبیت؟ به یکی از همسفران گفتم این خانم میخواهد ما را ببرد خانه اش. همسفر گفت واقعا؟ گفتم خودش گفت. خواهرم مخالف بود. می گفت معلوم نیست خانه اش از حرم دور باشد یا نزدیک. امنیت...زن کوله مرا گرفت و به خواهرم اشاره کرد که فقط یک شب بیایید و مهمان مان شود " لحبّ اباعبدالله" بخاطر امام حسین. زن سه روز میزبانمان شد. یک شب خانه پدرش و دو شب خانه خودش...ام مهدی که با نرجس و مهدی به استقبالمان آمده بود شب که می خواستیم حرم برویم آمد به من گفت شام می پزیم حتمن برگردیدها! گفتم کوله هامان این جاست. برمیگردیم. به فارسی گفت :"حتما؟" گفتم حتما... فردایش گروه مان به کربلا می رسید و ما باید به گروه ملحق می شدیم. نرجس دختر بزرگ ام مهدی که کلاس ششم بود تا سر کوچه بدرقه مان کرد و شماره عراقی مان را گرفت. از در خانه تا سر کوچه بیش از ده بار گفت " آی میس یو سورا" دو شب بعد توی شارع سدره داشتیم خرید می کردیم که گوشی زنگ خورد. شماره عراقی ناشناس. گوشی را دادند به من مردی از آن ور خط به فارسی دست و پا شکسته گفت من آقا زمان ابو مهدی هستم . نرجس برای سورا دلتنگ . فردا ساعت ده سر کوچه مقام علی اصغر منتظر باشید می آیم دنبال شما. خداحافظ شما... ما همه به هم نگاه می کردیم که چه شد. حالا چه کنیم. قرار شد برویم. فردایش کوله ها را برداشتیم و ابو مهدی آمد دنبالمان. مارا برد خانه اش. جایی در خیابان های دورتر کربلا. از میان نخلستان ها و باغ ها که می گذشتیم خانه های ویلایی را نشان می داد و می گفت اینجا مثل رامسر. شمال ایران. وارد خانه اش که شدیم نرجس چنان مرا بغل کرده بود که اسما خواهر زاده ام  تا حالا اینجوری برایم ابراز دلتنگی نکرده...مهمان خانه مبله شان را در اختیار ما گذاشتند و سفره ی رنگینی برایمان انداختند...نرجس مرا به هال برد. تلویزیون شان یا روی کانال کربلا بود یا العراقیه یا ام بی سی دراما... البته این آخری را خیلی کم می گرفتند. مخصوصا وقتی فاطمه دختر کوچکترشان که کلاس چهارم بود و مهدی پسر پنج ساله شان می آمدند کانال را عوض می کرد. مهدی کوچک می رفت و می آمد برای من سرود "موطنی" می خواند که یکی از سرودهای ملی و حماسی شان باید باشد. چون تلویزیونشان هم با تصاویر رزمنده هاشان پخشش می کرد. یک بار هم هر سه تاشان برایم از اول تا آخرش را خواندند. آنقدر دوست داشتند بشناسند و از خودشان بگویند که نرجس و فاطمه رفتند کتاب و دفترهاشان را آوردند نشانم دادند. نقاشی ها و خوش نویسی هایشان. کتاب های احکام و دوره های عقاید دینی که از طرف عتبه حسینی برایشان برگزار کرده بودند و گواهی های شرکت در دوره ها و کلاسهای قرآن. همه را نشان دادند؛ حتی عکس های ایران آمدنشان. از صحن جامع مشهد و هتل قم و  حتی عکس هایی از ابومهدی در جنگ دو سه ماه پیشش در الانبار. به قول خودش لبیک به فتوای مرجعیت- آیت الله سیستانی- . من هم چند تا عکسهای گوشی‌م را نشانشان دادم. اینجا ام مهدی بیشتر از بچه ها هیجان و دقت نشان می داد. احتمالا هم سن من بود خودش هم .منتها او با اقتضای فرهنگی و معیشتی زندگی در کربلا مادر سه فرزند و همسر یک رزمنده و ساکن عراق بود و من .... با همه ی این احوال زنها به لباس و آرایش و غذا پختن که می رسند ناهمزبانی هایشان رنگ می بازد. گوشیش را آورد چند مدل لباس بهم نشان داد. و عکس نوه های پدرش را. دوقلوهای برادرش سجاد و محمد باقر و فرزند برادر کوچکترش آیه ی دو سه ساله را. توی یک جشن تولد. ازشان تعریف کردم. از خواهر برادرهایش پرسیدم. می گفت یک خواهر دارد که شوهرش آنقدر تعصبی است که نمی گذارد او برای خرید به بازار برود و ام مهدی همیشه برای خواهرش خرید می کند. می گفت عید فطر پارسال آمده اند ایران .مشهد .قم. اصفهان. شمال. می گفت ابومهدی خیلی بیشتر ایران می آید. ولی آنها شاید چند سالی یک بار بیایند مشهد. مثل ما که دیر به دیر به کربلا می رویم! موقع شام ام مهدی توی آشپزخانه نشست چون مردهای گروه ما آمدند سر سفره او بیرون نیامد و وقتی با اصرار ما آمد جلوی در آشپزخانه پشت سر مردان ما نشست سرش را بالا نگرفت و هیچ نخورد. و توی این دو روز ما با کلی اصرار و التماس و اظهار شرمندگی توانستیم در حد ظرف جابجا کردن سر سفره به او کمک کنیم. سر سفره شام ابومهدی در جواب تشکر ما گفت. من یک سفره برای زایر اباعبدالله می اندازم او ده برابر این سفره به من برکت می دهد. منتی بر شما نیست. ما همسایه اباعبدالله و منت دار او هستیم...قرار شد هربار که رفتیم کربلا به ابومهدی زنگ بزنیم نرجس و مهدی و فاطمه را بیاورد بین الحرمین ببینیم...و آنها هم ایران که آمدند ما را خبر کنند...


همین بار اخیر شب عید مبعث توی حرم مولا نشسته بودم که نماز جماعت مغرب تمام شود که جا باز شود من هم بروم نماز بخوانم. کنارم دختر عربی نشسته بود که مدام به من لبخند می زد. مادرش توی صف نماز ایستاده بود. نماز مادر که تمام شد به من اشاره کرد که بروم جای مادرش بایستم به نماز. اشاره کردم پس خودت؟ با خنده تکانم داد و "قم قم " کنان - قم ینی پاشو - بلندم کرد. بعد نماز دیدم کنارم نشسته و دارد به دعا گوش میدهد. بعد از دعا پرسید ایرانی؟ گفتم بله. شما چی؟ گفت نجفی است . پرسیدم این ازدحام برای امشب است که شب زیارتی امیرالمومنین است؟ گفت بله عربهای این دور و بر عقیده دارند امشب و فردا به مناسبت عید حتمن خودشان را به حرم برسانند. بلند شد که برود گفتم هربار که می آیی التماس دعا. فارسی جمله ام زیاد بود نفهمید چه گفتم! گفتم التماس دعا گفت ان شاءالله ...


توی حرم حضرت عباس شب میلاد امام حسین نشسته بودیم منتظر اذان مغرب چهار پنج زن آمدند نشستند جلوی من و قامت بستند به نماز! دوتا دختر جایشان نشد و ایستادند روبرویشان منتظر. کنارم جا باز کردم و یکیشان را جا دادم. با لبخند تشکر کرد و ایستاد به نماز. خواهر دیگرش که جلو ایستاده بود بعد از نمازش ناگهان برگشت سمت من و گفت ایرانی؟ گفتم بله. گفت مشهد میری سلام ما رو به امام رضا برسون . گفتم چشم.ان شاءالله...گفت ما از کاظمیه آمدیم. گفتم پس شما هم سلام ما رو برسونین. آمد جلو رویم را بوسید. مادر و خواهر دیگرش هم برگشتند سمت ما. داشتم سرم را می انداختم پایین که بقیه زیارت نامه م را بخوانم ناگهان گفت : اسمی ریم. ماسمچ؟ گفتم سارا. خواهرش را نشان داد گفت این هم میس است . آنی که تو جایش دادی هم اسمش نور است. برادرم هم حسین است. حسین را به فتح حاء تلفظ می کرد. گفتم حسین؟ به ضم حاء گفت بله حُسین...اسم مادرم هم سندس است. به حَسین هشت نه ساله اشاره کرد که امتحان دارد مداد آورده تبرک کند. دعا کن برایش.گفتم موفق ان شاءالله...خواهرم ازاین همه صمیمیت چند دقیقه ای ماتش برده بود. می گفت تو که خیلی دیرجوشی چطور با اینها اینقدر گرم میگیری؟! این جور دوستیها هم مکانش خوب است هم وجهش و هم شیوه ارتباط گرفتنش بی تکلف. خیلی سخت است عربی و فارسی و انگلیسی را بهم بافتن تا منظور را برسانی ولی همینش هم شیرین است. حتی سر تکان دادن هایش که یعنی نفهمیدم چه گفتی....پاشدم قبل اذان بروم زیارت از ریم و میس و نور خداحافظی کردم. هرسه رویم را بوسیدند. سندس مادرشان هم جواب خداحافظیم را داد. مع السلامه حبیبتی...




 1. و تکرار این دقت از طرف خیلی های دیگرشان مرا در سفرهای بعدی نسبت به استفاده از وسایل و لباس ها و کفش هرچه ساده تر و شبیه تر به وضع عمومی معیشت آنها حساس تر کرد.باور بفرمایید بدون کفش پرفکت و چرم دست دوز هم می شود نجف تا کربلا را پیاده رفت . من حتی با دمپایی پلاستیکی هم تجربه ش کرده ام. اتفاقا خیلی راحت تر هم هست.- 

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۴/۰۳/۱۲

نظرات (۲)

سلام من الله علیکم یا رفیقتی... :)

دلم برا اینجا خیلی تنگ شده بود...

طاعاتت قبول..

و زیارتت....

به روزم.....

التماس دعا.

پاسخ:


سلام. محتاجم به دعای خیرت رفیق...
یاعلی
۲۲ خرداد ۹۴ ، ۲۰:۲۱ سمیرا سادات
سلام سارا بانو.من دوست جدیدت هستم که به برکت سفره ی کرم امام حسن ع با شما آشنا شدم وبسیار خدا را شاکرم.
خیلی نوشته هایت عالیست.
حظ عظیم بردم.
پاسخ:
سلام 

خوش اومدی
 چقدر خوشحال شدم از حضورت اینجا. و ممنون از لطفت نسبت به نوشته هام :)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی