شهاب قبس

پروانه‌وار گرد وجود تو می‌پرم *** تا شعله‌ای ز آتش عشقت عطا کنی

شهاب قبس

پروانه‌وار گرد وجود تو می‌پرم *** تا شعله‌ای ز آتش عشقت عطا کنی

شهاب قبس

حسین - علیه السلام -
در میان گودال
" شهاب قبس" شد
برای ما
مضطرّانِ در راه مانده
برای دنیای تاریک‏مان

[ مصباح الهدی ]

می‏شنوی؟
از میان نوری سرخ
ما را فرا می‏خواند :
هل من ناصر . . . ؟
و کربلا
همان وادی مقدّس است
فاخلع نعلیک!
اگر عزم آن دیار داری . . .


یادم هست فرداشب اربعین، همان شبی که تا صبح بین الحرمین ماندیم، نیمه های شب که از شارع العباس ( خیابان رو به باب القبله حضرت عباس) داشتیم به سمت بین الحرمین می رفتیم، خسته از شلوغی و سنگینی کیف و راه رفتن، رو کردم به حرم حضرت کفیل و گفتم: آقا قربونت یه کربلا تو خلوتی بطلب. اصلا این دفعه دیگه عید بطلب بیام... همراهان به من خندیدند! گفتند خیلی رو داری که شرایط هم می‌گذاری برای حضرت عباس که کربلای بعدی چنین باشد و چنان! خندیدم و گفتم : من اینجا حساب دفتری دارم. خودم می دونم و خودشون...

گفتم ولی باورم نمی شد که به این زودی حساب دفتری تسویه کند! این که مثلا مبعثی را نجف باشی و شب سوم شعبانی کربلا. ان شاءالله...این که سر دو سه روز یک حرف جدی بشود و برود که رنگ واقعیت بگیرد به خودش...این که مثل همیشه به وعده وفا کنند و من بی نهایت باره شرمنده شان بشوم از عهدهای نبسته و نیم بند و شکسته ... راستش را بخواهید این بار، خیلی مبهوتم. بهتی نه از جنس شرمندگی بار قبل و نه از جنس اشتیاق دوبار قبل تر. مبهوتم چون من نمی دانم این همه لطف برای چه دارد به سمت من جاری می شود. در واقع نمی دانم کسی که شب تولدش دعوتش کرده اند ایوان طلای حضرت مولا چه کار باید بکند؟!چه بخواهد؟ چه رفتاری باید داشته باشد؟ مبهوتم مثل گدایی که رفته در یک خانه اربابی را محکم کوبیده بدون این که فکرش را کرده باشد که خب در که باز شد چه بگوید و چه بخواهد؟ حالا در آستانه ی گشوده شدن در، نمی دانم چه باید بگویم و چه بخواهم؟! نه این که در قبلا و  پیش از این باز نبوده باشد ها! بوده، خیلی پیش تر از اینکه من باشم هم بوده، منتها من نبوده ام! من پشت در نایستاده بودم! یک بار در یک متن توی همین وبلاگ نوشتم حضور در مکان/ زمان مقدس مثل آینه می ماند. مثل آهن ربا هم هست.براده های پراکنده دلت را در یک جهت واحد و درست جمع می کند و به شکلی خاص ردیف می کند! و بهت من و دست پاچگی م از این است که رو به مرکز مغناطیس هستم و نمی دانم باید براده های دلم را چه شکلی بخواهم که برایم بسازند! جهتش را می دانم ها! شکلش را نمی دانم. یک وقتی به بعد آدمی که کارش می شود طلب و سوال و به تعبیری گدایی، باید بدانذ که هربار چه بخواهد. باید یاد بگیرد روش مند طلب کردن را. باید هدفمند گدایی کند.آدم هرچه بیشتر به فقر و نداری خودش و کرامت و دست‌گیری حضرات عالیات سلام الله علیهم واقف می شود، لیستش بلندبالاتر می شود. اصلا این حرف ها را بیخیال، می دانی دلم چه می خواهد؟ یک ساعت بی تابی دم رفتن کربلای اولم را ...            حس ناب درک حضور، شوق رسیدن به آرزویی که برایش ساعتها در خلوت بال بال زده بودم...

خرم آن لحظه که مشتاق به یاری برسد...

باید تشنه باشی تا لذت سیراب شدن را بتوانی درک کنی...

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۴/۰۲/۱۴

نظرات (۱)

سارا جانم....

با کریمان کارها دشوار نیست....

با کریمان کارها دشوار نیست....

خوشحالم.خوشحالم.خیلی..............

الحمدلله.الحمدلله.

 

پاسخ:
 ای داد بی داد رفیق.ای داد بی داد از کرامت کریم و حقارت من حقیر...

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی