شهاب قبس

پروانه‌وار گرد وجود تو می‌پرم *** تا شعله‌ای ز آتش عشقت عطا کنی

شهاب قبس

پروانه‌وار گرد وجود تو می‌پرم *** تا شعله‌ای ز آتش عشقت عطا کنی

شهاب قبس

حسین - علیه السلام -
در میان گودال
" شهاب قبس" شد
برای ما
مضطرّانِ در راه مانده
برای دنیای تاریک‏مان

[ مصباح الهدی ]

می‏شنوی؟
از میان نوری سرخ
ما را فرا می‏خواند :
هل من ناصر . . . ؟
و کربلا
همان وادی مقدّس است
فاخلع نعلیک!
اگر عزم آن دیار داری . . .

تعبیرهای تطبیقی

چهارشنبه, ۸ بهمن ۱۳۹۳، ۰۱:۳۸ ب.ظ


و اما امسال کربلا ....

کربلای عجیبی بود! لحظه لحظه اش را انگار قبلتر کسی توی اتفاقات قبلی چند ماه گذشته جا داده باشد. مثل همان استخاره و قرآن خواندن توی حرم اباعبدالله (علیه السلام) . . . انگار تکه تکه های سفر را قبلا دیده باشم! ورودی کربلا...سر دوراهی که خیلی ها مستقیم می‌روند تا ورودی حرم حضرت سقا و ما که پیچیدیم سمت راست که انگار میان بری باشد از بین نخلستانی که حالا پشت موکب ها پنهان شده بود. آرام آرام داشتیم حرکت می کردیم. قدم ها بعد از ورودی شهر خیلی کند و کوتاه شده بود. انگار که این ساعت های آخر را بخواهی کش دهی. رسیدن، مقصد بود اما، خود مسیر هم عشق بود. حتی همسفرهای کربلا اولی‌مان هم که از صبح شور رسیدن داشتند دلشان نمی‌آمد تند حرکت کنند. پا برهنه‌ها شور دیگری داشتند. تاول زده ها هم لنگ لنگان، آرام آرام پشت سر بقیه قدم بر می‌داشتند... تیرها دوباره از یک شروع شده بود. حدود تیر 32 بودیم! صدایی آمد...

حسین من....بیا و این دل شکسته را بخر

حسین من... مسافر جا مانده را با خود ببر...حسین من . . . حسین من . . . 


ایستادم. ایستادیم! خشک شده بودم سرجایم! من این صحنه را قبلا دیده ام! با همین نوا. با همین صدا...در همین حال و هوا...

درست زمانی که مطمئن بودم دیگر کربلای امسال منتفی است. درست همان روزهایی که خیلی بد حال بودم. درست همان روزها...یک شب همین صحنه را در خواب دیدم. همین که داریم می‌رویم به سمتی که پناهگاهمان بود.جایی که ذکر حسین می‌گرفتیم.جایی برای روضه های در خلوت.مثل یک غار و موقع حرکت همین صدا را شنیدم. حسین من....بیا و این دل شکسته را بخر... حسین من ... مسافر جا مانده را با خود ببر....همانجا آنقدر اشک ریخته بودم و صدا زده بودم که خوابم تمام شده بود...

حالا دقیقا با همان حال و احوال خسته داشتم به سمت حسین علیه السلام می‌رفتم. این بار اما تن خسته بود و دل آرام. به لطف نگاه‌شان...الحمدلله.

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۳/۱۱/۰۸

نظرات (۲)

حسین من

بیا و این دل شکسته را بخر...

حسین من

مسافر جامانده را با خود ببر...

چقد این بیت و نوحه اش ذکر مدامم بود ...ذکر مدامم هست...

میماند تا..

تا این دل شیدا حلقه را شکند...

دلت کربلایی!کربلایی جانم...

پاسخ:
خیلی عجیب بود حس اون حال.هنوز هم خیلی عجیبه!هروقت بهش فکر میکنم....
ان شاءالله بهت بچشونن
۱۳ بهمن ۹۳ ، ۱۴:۴۲ مریم فردوسی
بسم الله

سلام. زیارت قبول حق و نوش جان. خیلی خوب بود.
«انگار تکه تکه های سفر را قبلا دیده باشم»...
در خواب..
برای من هم پیش آمده. نه در کربلا البته. در موقعیت های روزمره زندگی بیشتر..
حسم بعدش فقط بهت است.و بعدترش اطمینان..
این که کسی مرا می بیند و حواسش هست.
و من که دارم این همه غریب، می روم، بالاخره می رسم به جایی آشنا.
سیلولیت و زندگی..
یا علی..
پاسخ:

سلام 
ممنون عزیزم. قبول حق. دقیقا همینی ست که گفتی. حس بهت و بعدش یک جور اطمینان از نگاه حضرت نادیدنی...:)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی