شهاب قبس

پروانه‌وار گرد وجود تو می‌پرم *** تا شعله‌ای ز آتش عشقت عطا کنی

شهاب قبس

پروانه‌وار گرد وجود تو می‌پرم *** تا شعله‌ای ز آتش عشقت عطا کنی

شهاب قبس

حسین - علیه السلام -
در میان گودال
" شهاب قبس" شد
برای ما
مضطرّانِ در راه مانده
برای دنیای تاریک‏مان

[ مصباح الهدی ]

می‏شنوی؟
از میان نوری سرخ
ما را فرا می‏خواند :
هل من ناصر . . . ؟
و کربلا
همان وادی مقدّس است
فاخلع نعلیک!
اگر عزم آن دیار داری . . .

پناه به حضرت کفیل!

چهارشنبه, ۱۷ دی ۱۳۹۳، ۰۲:۴۴ ب.ظ


یک روز بعد از اربعین- کربلا- مجمع الکوثر- طبقه دوم:

از حرم که برگشتند، دیدند تمام کوله ها و وسایلشان ریخته شده وسط، بدون این‌که از قبل کسی چیزی گفته باشد. با تعجب سراغ مسئول را گرفتند که چند و چون ماجرا را برایشان بگوید. جناب مسئول اظهار بی خبری کرد و گفت اگر می خواهید امشب هم این‌جا بمانید باید پول اضافه بدهید. وقتی پرسیدند خب چرا این را به زبان خوش نگفتند و اصلا چرا دست به وسایلشان زده، مسئول عراقی آن‌جا سر رسید و با تشر و عصبانی اشاره می‌کرد که یالا یا بروید یا همین الان پول بدهید.تازه نفری ده دلار بیش‌تر! مادر جمع رفت جلو و اعتراض کرد که چرا وسایل را بهم ریخته اند و از جایشان جابجا کرده اند که آن مرد عراقی با تشر زد زیر دستش! پسر مادر عصبانی شد و رفت جلو. گفت "با من حرف بزن چرا با زن دعوا می کنی؟تو غیرت نداری؟" مرد عصبانی شد.شروع کرد به فریاد که اصلا همین الان باید بروید! من جا ندارم... مسئول ایرانی گفت من می روم راضی ش می کنم که بمانید. رفت و برگشت و گفت آتشش خوابید بمانید. پیشنهاد شد وسایل را بگذارند سرجایش و بروند حرم دوباره. یکی‌شان حدس می‌زد مرد عراقی دنبال شر می گردد و به این راحتی ها دست بردار نیست. حق هم داشت. مرد عراقی رفت و با چهار پنج چماق به دست برگشت و گفت به پسر بگویید بیاید پایین. مسئول ایرانی گفت بگذارید برود با او کاری ندارند! همانی که حدس زده بود چماق دارها را دیده بود که دم پله ها ایستاده اند گفت: نه! او هیچ جا نمی رود. ما همه باهمیم.اگر او برود ما هم می رویم. مسئول عراقی مدام می‌گفت: زن ها نیایند فقط پسر بیاید. تا محدِس- همان حدس زننده- حالی بقیه کند که خطر جدی است یکی دو باری با همراهانش درگیر لفظی پیدا کرد. مردم ایستاده بودند به تماشا طبق معمول! ایرانی و بعضا عراقی . هیچ کس لب به حمایت یا اعتراض باز نمی کرد که بابا این پسر به حمایت از ناموسش به آن مرد عراقی پریده و اصلا حق با این هاست...همه می خواستند جایشان محفوظ بماند.شده همان یک شب. کربلایی بود برای خودش در کربلا! دو راهی منفعت و حق همیشه جلوی پایمان است...دو سه مرد عراقی آمده بودند همراه آنی که چماق دار اجیر کرده بود. یکی‌شان هیکلی بود، بلند قامت و حدود سی و چند ساله...اشاره می‌کرد که جمع کنید بروید امشب در امان نیستید! در گیر و دار رفتن و نرفتن جمع یا فرد بودند که همان محدِس رو کرد به مرد هیکلی و گفت: باشد می‌رویم! با چه تضمینی که رفتیم بیرون سالم بمانیم و نریزند سرمان؟ مسئول ایرانی برایش ترجمه کرد. مرد هیکلی گفت: من کفیلتان می‌شوم. محدس گفت: کفیل ما حضرت عباس! ما را تا حرم حضرت عباس می‌رسانی؟ خودت باید با ما بیایی! گفت: به حضرت عباس می رسانمتان دست امام عباس. فقط بروید تا خون بپا نشده... آن جمع ، آن شب تازه داشتند درک می‌کردند مضطر به چه کسی می‌گویند؟ نه امانی برای ماندن و نه جایی برای رفتن. تصمیم را محدس گرفته بود. مقصد حرم حضرت کفیل ( علیه السلام) ...کوله بارشان را برداشتند و راه افتادند... دو مرد و پنج زن که از کاروان جدا شده بودند.. . مرد عراقی با آن کسی که کفیل شده بود دعوا کرد که جمع را همراهی نکند. مرد به او غرید که باید با جمع برود و برساندشان به جایی که گفته. افتاد جلو . چماق دارها جلوی در اصلی منتظر ایستاده بودند. مرد جمع را از در پشتی که به کوچه باز می شد بیرون برد. رساندشان به شارع العباس. به تفتیش اولی که رساندشان رو کرد به محدس و گفت: این هم امام عباس! به خودش قسم اگر کفیل شما نشده بودم امشب پسر زنده بیرون نمی رفت! این ها هنوز با من ماجرا خواهند داشت. ولی من باکی ندارم که بخاطر زائر اباعبدالله درگیر شوم.حرفش ناحق بود. پول ناحق می خواست و زور می گفت. به زن هم بی حرمتی کرد. خدا نبخشدش...شما هم بروید در امان خدا. امشب را همین جا بمانید و فردا حتمن جایی برای خودتان پیدا می کنید. کربلا خلوت شده دیگر. خدا نگه دار... 

آن جمع آن شب را در بین الحرمین به صبح رساندند. همان شبی که ما هم بین الحرمین بودیم. و این ها را از هم کلام شدن با همانی که نامش"محدس" بود توی داستان فهمیدم. دختری بیست و چند ساله و کمی متفاوت از جمع هفت نفره شان...واقعه را درس بزرگی می‌دید و به حق هم که چنین بود. من هم تاییدش کردم که عجب امتحانی شده اید در کربلا. مثل شب عاشورا بوده امشب برایتان... خیلی خسته بود. می‌گفت آن پسر همراهشان می‌دانسته که او چاقو دارد و همان لحظه های درگیری ازو خواسته بوده که چاقویش را بدهد تا پسر بتواند از خودش دفاع کند! و او حتی سراغ کیفش هم رفته بود ولی نمی دانسته باید چاقو را بدهد یا نه! می گفت مادر پسر اولش می گفته بگذارید پسر برود پایین و ببیند که آنها چکارش دارند و اگر او بهشان اشاره نمی کرد که اینها چاقو و چماق دارند معلوم نبود پسر الان در چه وضعیتی بود! می گفت پسر ناراحت است که چرا نایستاده از حقش دفاع کند. او بخاطر ناموسش با آن مرد دعوا کرده بود پس باید تا آخر می ایستاده. گفت دوتا از همراهانشان شدید مریض هستند و تب دارند. می گفت : امشب تازه فهمیدم هر کدام از همراهانم تا کجا همراهند! امشب جان به خطر افتاده بود. امشب خیلی شب سختی بود. تازه فهمیدم که انتخاب بین حق و منفعت چقدر سخت است. امشب دیدم پای حرف حق ایستادن چقدر خطر دارد. چقدر هزینه دارد. و ماندن پای حق چقدر آرامش دارد.و از همه این ها بیشتر فهمیدم که حضرت عباس چه خوب کفیلی است! که اگر نبود و واسطه اش را نفرستاده بود و بعد پناهمان نداده بود ما معلوم نبود الان کجا باشیم و در چه حالی؟! این ها را با هیجان و بغض می‌گفت و چشم به گنبد حضرتش دوخته بود. به حس آن شب دختر غبطه خوردم. یک جور سبکی ای یافته بود که من آرزویش را داشتم... چند دقیقه ای که گذشت دختر چفیه اش را روی سرش انداخت و خداحافظی کرد. قصد زیارت سیدالشهدا را کرده بود. گفت نامه ای دارم که باید بیندازمش توی ضریح. حالا که نصف شب است و خلوت تر جان می دهد برای زیارت...دختر رفت و من ماندم و بین الحرمین و نگاهی که به گنبد حضرت کفیل علیه السلام دوخته شده بود...

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۳/۱۰/۱۷

نظرات (۱)

چقدر عجیب ...
ماها که با کاروان، رفتیم همیشه، معمولا از این سبک تجربه ها، آن هم با این غلظت،نداشته و نداریم.
..
هنوز در حیرتم
از تصور حسی که به محدس و پسر و مادر، دست داده تو اون لحظه
و کفیل!

باز هم می نویسی؟...
پاسخ:

این بنده خداها هم باکاروان بوده ن و مسءولشون از قبل تدارک محل اسکان دیده بوده براشون منتها اون کسی که اونجا رو اجاره داده بود طمع میکنه و یهو بعد از سه روز اسکان اجاره اضافی میخواسته...
حالا اصلن قصدم این نبود که آسیب شناسی کنم غرضم اون موقعیتی بود که برای این گروه پدید اومده و امتحان سنگینی که متحملش شدن بود....اصلا همین من و تو که بارها رفتیم و گفتیم دستمونو بگیر چقدر دستمونو دادیم و اعتماد کردیم به دست گیری شون؟!حرف اصل اعتماد و واگذاریه. همون توسل مخلصانه که دو سه پست پیش هم حرفش بود...

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی