شهاب قبس

پروانه‌وار گرد وجود تو می‌پرم *** تا شعله‌ای ز آتش عشقت عطا کنی

شهاب قبس

پروانه‌وار گرد وجود تو می‌پرم *** تا شعله‌ای ز آتش عشقت عطا کنی

شهاب قبس

حسین - علیه السلام -
در میان گودال
" شهاب قبس" شد
برای ما
مضطرّانِ در راه مانده
برای دنیای تاریک‏مان

[ مصباح الهدی ]

می‏شنوی؟
از میان نوری سرخ
ما را فرا می‏خواند :
هل من ناصر . . . ؟
و کربلا
همان وادی مقدّس است
فاخلع نعلیک!
اگر عزم آن دیار داری . . .

جایی که ذکر نامت حریم امن و آرامش است...

پنجشنبه, ۱۱ دی ۱۳۹۳، ۰۷:۵۷ ب.ظ


کاروان‌سرا پشت بازار شهرمان واقع شده؛ جایی که از همان بچه‌گی توی دو فضای متفاوت اسمشو می‌شنیدم. از بابا می‌شنیدم وقتی که داشت آدرس خامه و ریس فروشی و آدم‌هایی که تو کار فرش و گلیم هستند را می‌داد و مامان وقتی که از روضه های دهه‌ی آخر صفر تعریف می‌کرد. کاروان‌سرا یک جاییست به سبک همان کاروان‌سراهای قدیمی که وسط ش یک حیاط نسبتا بزرگ است که دورتا دورش حجره حجره است که کاربرد خیلی قدیمی‌ش همانی بوده که همه کاروان‌سراها بوده اند‌؛ یعنی جایی برای خوابیدن و استراحت مسافران و رهگذران و کم کم تبدیل شده بود به محلی برای خرید و فروش محصولات روستاییان که عمدتا فرش و بادام و پسته بوده و با گذر ایام که دیگر مهمان پذیر ها و بعدتر هتل ها در بافت شهر پدیدار شده اند، حجره های کاروان‌سرا تبدیل شدند به مغازه های خرید و فروش فرش و گلیم و ریس و خامه فرش و بعضا محلی برای خرید و فروش خشک‌بار. البته کاسب های کاروان‌سرا مثل خودش از قدیمی‌ها هستند و از پیرهای شهر. کسانی که بابا به اسم و رسم و طایفه تقریبا همه‌شان را می‌شناخت و با آنها سلام و علیکی داشت... کاروان‌سرا ایام محرم و صفر و بخصوص دهه آخر صفر یک رنگ و بوی دیگری می‌گیرد. از همان بیست و هفت ذی الحج که خیمه ها علم می‌شوند خیمه عزا در کاروان‌سرا هم بنا می‌شود. از چند و چون عزاداری‌ش زیاد خبر ندارم که چگونه است اما از سالهای خیلی دور یادم هست که برای مادرم یک ماه صفر بود و یک کاروان‌سرا. در شهر ما در گذشته  مراسم عزای خاص در ایام مختلف در مکان های مختلفی برپا می شده که هنوز هم قدیمی تر هایی مثل مادرم مقیدند آن روزهای خاص به آن هیئت ها یا خانه های خاص سری بزنند. مثل اربعین هیئت علی اکبر و تعزیه جابری که خوانده می شود. یا همین کاروان‌سرا و دهه آخر صفرش...راستش من که تا یک ایامی اصلا توی فاز روضه رفتن و این برنامه ها نبودم؛ بخصوص روضه خوانی های سنتی و قدیمی مثل روضه های ماه به ماهی که خودمان داشتیم؛ خاطره خوبی از روضه خوان‌هایش نداشتم شاید؛ حاجاقا موسوی که دو سه بار دعوایم کرده بود که چرا روسری یا جوراب شلواری  نپوشیده ام و حاجاقا ضیغمی که نبود باری که توی خانه خودمان یا یکی از خانه های دیگران مرا مخاطب قرار ندهد و نگوید" بشین بچه"!!حاجاقا دعاگویی هم که انقدر بدخلق و جدی بود که اصلا ما کوچکترها را آدم حساب نمی کرد که حتی بخواهد دعوایمان کند. من سنم به آقای اصولی نژاد قد نمی دهد ولی مامان می گوید که ایشان خیلی خوب روضه می خواند و با خدا بود و خوش اخلاق. تا یک وقتی کاروان‌سرا را محل کلافه کننده ای می پنداشتم در ذهنم. ندیده!! از یک وقتی هم که کنجکاو شدم یک بار حداقل بروم و از نزدیک کاروان‌سرا را ببینم، یا نبودم یا محرم و صفر تمام شده بود و یا خودمان توی آن ایام مراسم داشتیم . دو سه سال اخیر هم که رزق کربلا داشته م و تا به یکی دو روز آخر صفر می رسم که یا خسته بوده ام یا مهمان دار...امسال اما به مامان گفتم من هرجور شده باید بیایم روضه کاروان‌سرا را ببینم! روز بیست و نه صفر صبح سر سفره صبحانه گفت دارم می روم کاروان سرا اگر می آیی پاشو آماده شو. لباس پوشیدم که برویم که خواهر و سپنتایش از راه رسیدند! آورده بودش پیش من تا برود جایی و برگردد. به مامان گفتم :مث اینکه قسمت نیست من بیام . شما خودت برو. گفت : لباس هایش را بپوش تا ببریمش. گفتم این هنوز صبحانه نخورده ، خواب خوابه، هوا بیرون سرده نمیشه که! خندید و گفت: پس من با شما چکار می کردم که به همه کارهامم می رسیدم؟! شما جوونا با یه بچه دیگه هم زندگی رو به خودتون سخت می گیرید هم نمیذارید بچه بیاد با جمع درست آشنا بشه و خلاصه یه نیمچه منبری در مذمت بچه داری ما جدیدترها رفت تا اینکه به نشانه تسلیم گفتم : باشه میبریمش. حالا این که بچه من نیست که برا من منبر میری به مادر خودش بگو . گفت: به مادر خودش گفته م. اونم بچه شو همه جا میبره . الان باید به تو می گفتم!! وارد کاروان‌سرا که شدیم انگار وارد شهر پیرمردها و پیرزن ها شده بودم! منبری ها پیر، مستمعین پیر، خادمین پیر، و فضا و معماری پیر و قدیمی... حتی کتیبه های روی در و دیوار هم از همان کتیبه های پارچه ای قدیمی بود که اشعار محتشم رویش نوشته شده بود. ما از در سمت کوچه وارد شدیم که به قسمت زنانه باز می‌شد. تمام حیاط و جلوی حجره ها فرش شده بود و زن ها و مردها دور تا دور نشسته بودند رو به منبر چوبی قدیمی که رو به قبله گذاشته شده بود. نزدیک در رو به بازار که روبروی ما بود و مردانه مجلس، بساط چایی شان قرار داشت که دو تا پیرمرد ریش سفید پشت سماورش ایستاده بودند و چای می ریختند. یک مرد میانسال نزدیک پنجاه و پنج ساله هم چایی می گرداند. مامان می گفت: این آقا از طایفه صادقی هاست .پدرش هم چایی می گردوند خدابیامرز. از همان لحظه اول دلم خواست یک چایی از دست این پیرغلامان بخورم حتمن. فضا یک جور خوبی ساده بود. منبری هایش هم ساده می خواندند. اولش احکام می گفتند و وعظ می کردند بعدش یکی دو روایت و بعد هم عرض سلامی و روضه ای کوتاه. همان روضه کوتاهی که به دو دقیقه هم نمی رسید و نعره ای را بلند نمی کرد ولی نگاه که میکردی شانه های زیادی را به لرزه در می آورد. روضه هایی که تویش نه حرف واضحی از جساراتی که به اهل بیت روا شده بود زده می شد و نه از تیغ و نیزه و خنجر و آتش و کوچه و حرفهایی که توی روضه های دیگر گفته می شد برای آتش زدن دل مستمعی که آمده آتش دلش را فرو بنشاند، خبری بود. نه کسی لخت می‌شود و نه تکرار نام "حسین" می‌شود ریتم زیر زمینه خواندن مداحانی که ورود موسیقی را برای جذب جوانان به دستگاه سیدالشهدا مجاز می دانند.ولی مجلس گرم بود. گیرا بود. حس داشت...یک ساعتی که توی این مجلس بودم تازه فهمم شد آرامش توی مجلس روضه یعنی چه! نه که توی مجالس دیگر نیافته باشمش، همیشه ذکر حضرت ارباب فرح‌زاست ولی اینجا دیگر مثل جاهای دیگر آرزو نمی‌کردم که کاش کمی آرامتر، کمی با ملاحظه تر، کمی کم سر و صداتر می‌خواند. یا اینکه کاش گوشم فیلتری داشت که روضه های مکشوفه را نمی‌شنید! اینجا همه اش آرامش بود. نفس حق قدیمی ترها هم مزید بر علت بود قطعا...

سپنتا خسته شده بود و خوراکی هایش هم تمام شده بود و داشت کم کم بهانه می گرفت که مامان امر به رفتن کردند. دم در که داشتم کفش های سپنتا را می پوشاندمش به من می گوید: خاله؛ همه با خاله هاشون میان روضه؟ شما اینجا اومدین که بردنتون کلبلا؟ آدما ازینجا میرن کلبلا؟ ما چون نیومدیم اینجا جاموندیم؟ دیگه دوباره بیایم ما رم میبرن کلبلا؟ خوش به حال من که می خوام برم کلبلا.........

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۳/۱۰/۱۱

نظرات (۷)

ما که کلا و اساسا تو این مقوله هیچ کاره ایم
کی با کی بره و کی و کجا!!
.
.
.

پاسخ:
بیا عید با من و سپنتا بریم پس!:)
راست می گی
......
امسال اصن دلم به دوربین نمی رفت
یکی پرسید از خباطه عکس داری؟
انقد تعجب کردم که ندارم!!!
پاسخ:
خب پس کی بریم با هم دوباره؟!:D منم تو سفرای بعدی از خودم عکس ندارم دیگه.....:) ))
هعی..
من هم دوس دارم عکسهامو ببینی
هرچند که هیچ وقت مثل اون سال اولی که با هم رفتیم عکس نگرفتم
پاسخ:
حالااااا.......ببینا! سال اول زیاد عکس گرفتی چون همش داشتی شکار لحظه ها میکردی من بیچاره رو!!:D
دچار یک بی تکنولوژی خاصی هستم
البته بعد از خوندن اون پستت در ذم فضاهای مجازی اون سبکی، حتی بیشتر خواستم که دور باشم
چقد دوس دارم عکسهای امسالت رو ببینم
احتمالا بزودی، دچار تگنولوژی بشم
اون کامنت رو هم گذاشتم
پاسخ:
اره بابا . به تر که نیستی!  منم فقط از جهت رفع دلتنگی و ارتباط مقرون به صرفه تر هستم! بیا خونه مون عکسامو ببین خب:)
خامه فرش منظورم بود

تو بلاگفا پیامی که رفته تو خصوصی تو همون حالت رو نمیشه عمومیش کرد که

فک کنم سال دیگه کاروان کودکان ببری با این اوصاف

پاسخ:
عید میخواد بره با من:)
اگه واتساپ داشتی عکسهای متعددم با نونهالان رو میفرستادم برات. یکیش که عالیه ها. با یه دختری به نام فاطمه. 4 ساله. بعدن تو عکس دیدم چقدرررررر چشماش شبیه خودمه!
آیا دقت کردی که پیام ها رو خصوصی فرستادی و امکان تاییدش نیست؟
پاسخ:
اون دوتا رو که آره.چون خطاب به خودت بود ولی اون وادی السلام و ماجرای قبر آقای قاضی عمومی بودا! نبود؟بود گمونم... حالا اگه نبود میتونی عمومیش کنی :D
چقدر جالب بود
یاد تکیه برقعی توی قم می افتم.که واعظ ها بشدت پیر بودند و دقیقا همینطور که گفتی هیچ خبری از روضه مکضوف و این مباحث نبود.ولی همه های های گریه می کردند.با یک کلمه"یا حسین"گفتن پیر منبر.
چقدر این فضا ها با فضاهای جوانانه فرق داره و من به وضوح، در خودم این رو یافتم که قدیمی تر ها رو بیشتر می پسندم.قدیمی تر مثلا مثل کاروانسرایی که شما دارین که در و دیوارش شاهد سالها روضه بودند و این خودش توی حس و حال مستمع، بشدتت تاثیرگذار هست

هعی..در حال حاضر،دچار طلب سفر شدم به کاروانسرایی که شده است هتل
خمیر فرش چی هست؟

خدا کنه روزی هرساله ت باشه کلبلا
پاسخ:
آره دیگه. این قدیمی بودنش خیلی خیلی موثره.
خمیر فرش ؟! من کی گفتم خمیر فرش؟؟

سپنتا رفته همه جا گفته خاله م منو عید میخواد ببره کلبلا...:)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی