شهاب قبس

پروانه‌وار گرد وجود تو می‌پرم *** تا شعله‌ای ز آتش عشقت عطا کنی

شهاب قبس

پروانه‌وار گرد وجود تو می‌پرم *** تا شعله‌ای ز آتش عشقت عطا کنی

شهاب قبس

حسین - علیه السلام -
در میان گودال
" شهاب قبس" شد
برای ما
مضطرّانِ در راه مانده
برای دنیای تاریک‏مان

[ مصباح الهدی ]

می‏شنوی؟
از میان نوری سرخ
ما را فرا می‏خواند :
هل من ناصر . . . ؟
و کربلا
همان وادی مقدّس است
فاخلع نعلیک!
اگر عزم آن دیار داری . . .

آقای گره‌گشای گره ‌های بزرگ...

شنبه, ۶ دی ۱۳۹۳، ۰۹:۲۴ ب.ظ


یک وقت‌هایی هست که یک مدت طولانی تو را طالب می‌کنند برای خواستن یک چیزی و توی این مدت طولانی مدام محکم و قرص بودن طلبت را می‌آزمایند و ریز و درشت گیرهای طلبت را به تو نشان می دهند و آخرش نیز یک جور خاصی تو را به طلبت می‌رسانند. یک جور خاصی که توی همان رسیدنش هم کم و کاستی های چه‌گونه خواستنت فهمت می‌شود. مثل کربلایی که اربعین پارسال دادند. یک جور سوختن مستمری از بار اول در من وجود داشت تا به دومی‌ش رسیدم. و طریقه رسیدن و زمان رسیدن و چند و چون آن یک جورهایی بود که تصورم بر این بود- و هنوز هم هست- که ثبتش ممکن بودبه گله گذاری تعبیر شود.پس سکوت کردم که بماند برای خودم تمام ریز و درشت و حکمت های فهمیده و نفهمیده اش...

یک وقت‌هایی هم هست که تو مثل بارهای قبل طالب نیستی. نه که نخواهی ها! رویت نمی شود . شاید هم گم کرده باشی آن شعله ای که برای دوباره رفتن بسوزاندت. هرچه بود حرف رفتنت که پیش می آمد خیلی که نرم‌خویی به خرج می دادی و قاطع نمی گفتی " نمی روم" با " نمی دونم. فکر نمی کنم جور بشه" جواب می دادی.  یک نامطمئنی‌ای در دلت بود که به خیالت برایش خیلی دلیل داشتی. یکی‌ش ترس از تکرار. یکی‌ش ماندن در ظاهر. یکی‌ش آماده نبودنت. یکی‌ش کارهای ظاهری درس و دانشگاه. یا نگرانی مادر از اوضاع متفاوت امسال و خیلی چیزهای دیگر...اما همین نامطمئنی ها، همین فشارها و مشغله های رومزه، همین آماده نبودن و همین دلایل نرفتن چند روز مانده به سفر شد مایه بی قراری و اشتیاقت برای رفتن! 

کربلای امسال را سپرده بودم دست حضرت شه‌زاده علی اکبر علیه السلام و بسیار ناراحت بودم از این بابت. دلم نمی‌خواست چیزی را که من خراب کرده‌ام و خودم مانع رسیدن‌ش بوده‌م به ایشان نسبت دهم. برای همین هم نوشته ای را که تویش این مطلب را عنوان کرده بودم حذف موقت کردم! به حساب خودم داشتم برای ایشان آبروداری می کردم.... و امان ازین حساب های ناقص و بی‌سوادانه‌ی ما....وقایع در عالم خودش داشت طور دیگری رقم می‌خورد و من داشتم به خیال خودم پرده‌پوشی ها می کردم!! شب جمعه ای که هفته بعدش موعد حرکت بود خواهرم زنگ زد و گفت که ویزاهایمان آمده، گفتم خوش بحالتان من که امسال هیچ! گفت اسم تو هم هست که!!همین طور مبهوت و متحیر مانده بودم که یعنی چی که اسم من هم هست؟! من امسال اصلا آمادگی ندارم. با کدام پول اسم نوشتید؟ با کدام مدارک؟ آخه من کارای دانشگامم هست و ... گفت : دیگه خود دانی! می خوای نیای نیا یه پول ویزا ضرر می کنی گفتم بهت بگم که اسمت هست تو لیست اگه خواستی این یه هفته کاراتو جمع و جور کنی بیای.....من ماندم و حیرت داستان خواستن ها و نخواستن هایم .... شب بعد از مدت ها با همسفر سفرهای قبلی صحبت می کردم و از تردیدم می‌گفتم که پیش‌نهاد داد استخاره کنم اگر این‌قدر سر دوراهی مانده ام! گفتم : " من سر انتخاب امام حسین با هیچ چیز مردد نیستم،یعنی که می آیم!" ولی خودم خوب می دانستم که دارم شلوغش می‌کنم.مانده بودم و واقعا نمی دانستم تصمیم درست چیست؟ چند ساعتی در مورد استخاره و تابع بودنم و این قبیل مسائل با خودم کلنجار رفتم. دست آخر گفتم استخاره می کنم و هرچه که قرآن گفت همان کار را می‌کنم. رفتن خوب آمد و من فقط خوشحال بودم که تکلیفم را می دانستم دیگر. فردایش به خواهر گفتم که می آیم. و این‌گونه بود که دوباره قبول کردند که شرف‌یاب شوم به پا‌ی بوسی درگاه‌شان. این بار شرمنده تر از همیشه. خجلت‌زده تر و مشتاق تر . و عجیب سفری شد این سفر برایم....


درس: وقتی توسل می‌کنی یعنی داری اذعان می کنی که من خودم به تنهایی/ ما و قوای طبیعی‌مان از باز کردن گره عاجزیم. چشم به لطف کریمانه شما داریم که برایمان گره گشایی کنید. حالی‌ت باشد که گره هرقدر هم برای تو کور باشد و درهم ریخته دست آنها در گشایش باز است. پس لازم نکرده تو آبروداری کنی از آبرو بخش‌های این عالم!

 ماجرا: روز آخر نشسته بودم در حرم سیدالشهدا علیه السلام و به نیابت از مادر نماز و زیارت ‌نامه می خواندم. بعدش گفتم بگذار بقیه وقتم را تا موقع برگشت قرآن بخوانم. قرآن را که باز کردم همان آیه ای اول صفحه بود که در جواب استخاره ام آمده بود. 52 شورا . . . 

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۳/۱۰/۰۶

نظرات (۹)

الان بایست بهت آدرسی چیزی بدم آیا؟
به کجا می فرستی ؟
پاسخ:
به هیجا! الان گفت دیگه دعوتنامه نمیخواد میتونی همینجوریم ثبت نام کنی
منت بر سر ما بنه
و یکی مرا دعوت نامه ای از آن 28 بفرست

پاسخ:
منت چیه بابا؟!
باشه میفرستم
دقت داری که داریم از بلاگ به عنوان مسنجر استفاده می کنیم؟
پاسخ:
بله . دقت دارم! زیر مطلب با معنویتم تازه!!اینم یه مدلشه.سخت نگیر. اینجا خلوته....
28 تایی چی چی هست اصن؟
میتونم مثلا همین آدرسو بلاگ ش رو درست کنم؟
بلاگ یه طوری رسمی نیست بنظرت؟
اصن مزیتش چی هست؟

پاسخ:
28 تا دعوت نامه دارم ینی.ینی میتونم برات بفرستم. آره میتونی. اتفاقن دستت خیلی بازتره. کیفیتش از بلاگفا بیشتره.بسیار.وبلاگای من الان رسمین؟ من حال ندارم مزیت توضیح بدم واست. خودت باس بیای ببینی:D
تکنولوژی بلد نیستم خب
که مطالبش رو هم جابجا کنم
تازه شم یکی بایست معرفی نامه بفرسته برام!!!
یک چیز مبسوطی
پاسخ:
تکنولوجیشو خودش داره.دعوت نامه هم اگه میخوای برات برفستم .یه 28 تایی دارم اکنون..ها؟بفرستم؟
مطمئنی که فرستادی؟؟؟؟؟
نیست ...
پاسخ:
ثبت شدا!مطمءنم. بابا این بلاگفای دزدو ترک گن بیا بلاگ! اه.....:(
شش تا کامنت دادی به پست وادی
اولی که گفتی عبارت دست خالی درست نیست دست تنها درسته
دومی همینه که عمومیش کردم
سومی :ای بی تربیت چرا منو تایید نکردی..
چاهارمی :آخرش اومدی ولی اون پستو نخوندی..
پنجمی:خیلی باحالیا متنشو کپی کن
و ششمی همینی که الان دادی
حالا کدومو عمومی کنم آیا؟
پاسخ:
هیش کدوم! یکی بود که در مورد دیدارمون با نوه آقای قاضی نوشتم . سر قبرشون! نگو نیومده که خودمو دار میزنم همین الان!!
بحث اینجاست که به نظرم، قصدها، یکی نیستن.ینی یک طوری نیست که مثلا با مشورت همدیگه بتونیم به نتیجه برسیم که لابد این بوده قضیه که امسال طلبیده شدم
فکر می کنم خیلی ویژه ست
قصدی که از فرستادن سارا به کربلا داشتند
و قصدی که از فرستادن حمیده به کربلا داشتند
برای بار سوم
پیاده
اربعین
باراول، اونطوری خوشحال !
با دوم، مقادیری دچار سختی سفر
بار سوم ولی یک سبک دیگه
نه اونقدر سختی کشیدیم و نه اونقدر خوش بودیم
اصلا تو این وادی ها نبود ماجرا
...
چقدر جای فکر داره سارا
پاسخ:
بذار نقد مور به ایده آلیسمو تموم کنم احتمالن درباره ش مینویسم.:)
چقدر جالب
واقعاحیرت انگیز وخوب بود
چقدر معادله های ذهنی ما فرق داره با چیزهایی که اونها برامون رقم میزنن
چقدرامسال حسو حال هامون شبیه هم بود
داشتم این سطرهارو میخوندم انگار که مکتوب کرده باشن حال و هوای روزهای قبل رفتنم رو
.
ولی خدا رو چه دیدی
من هم امسال رو گره زده بودم به شهزاده علی اصغر...

وقتی توسل می کنیم باید همه کارها رو بسپریم
من که شخصا اینطور نیستم...

یه سوالی انصافا امسال خیلی ی درگیرم کرد
خیلی
...که چرا رفتم کربلا امسال؟
نمیدونم ...شاید بنظر،سوال ساده ای بیاد..ولی درگیر بودم و هستم
اینکه چی محول شد بهم؟
که قبلا نشده بود؟
یا اساسا بحث اینحرفهانیست

شاید که باید خیلی فکر کنم ..ولی تنبلم
پاسخ:
عجب....فکر کن. ما اومدیم که فکر کنیم حاجی! اساسا یه بخش مهم کار ما دست همین فکره....جدی! فکر که کرده باشی کم کم منجر میشه به عمل .اون چیزی که باید! قصه ش مفصله ولی فکر کلن خیلی کار خوبیه.فکر کن خواهر من....

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی