شهاب قبس

پروانه‌وار گرد وجود تو می‌پرم *** تا شعله‌ای ز آتش عشقت عطا کنی

شهاب قبس

پروانه‌وار گرد وجود تو می‌پرم *** تا شعله‌ای ز آتش عشقت عطا کنی

شهاب قبس

حسین - علیه السلام -
در میان گودال
" شهاب قبس" شد
برای ما
مضطرّانِ در راه مانده
برای دنیای تاریک‏مان

[ مصباح الهدی ]

می‏شنوی؟
از میان نوری سرخ
ما را فرا می‏خواند :
هل من ناصر . . . ؟
و کربلا
همان وادی مقدّس است
فاخلع نعلیک!
اگر عزم آن دیار داری . . .

جز آستان توام در جهان پناهی نیست....

چهارشنبه, ۲۵ دی ۱۳۹۲، ۰۲:۱۴ ق.ظ

این بار حرم حضرت عشق علیه السلام رفته بودم ، سلام داده بودم ، زیارت .... ولی حرم حضرت ساقی فقط یک سلام و  والسلام . دلم یک گوشه نشینی ناب میخواست . یک گوشه ی دنج بنشینم و نگاهش کنم . یک گوشه بنشینم و برایش از دردهای این دل بگویم . از عهدهای بسته و شکسته .از گره های بسته و ناگشوده . دلم پر بود و هنوز مجالی نیافته بودم برای خالی کردنش . راستش را بخواهی یک خجالت عظیم هم داشتم که علتش بماند برای خودم و مسببش . رویم نمیشد وارد حرم شوم . چقدر سخت است که لحظه ورود به قرارخانه ی دلت یک مانع بیاید و خجالت را هم به شرمندگی پیشین بیفزاید ! خدا مسببش را ببخشد....
عصر آخر بود و من هنوز یک دل سیر یک گوشه حرم حضرت سقا علیه السلام ننشسته بودم . همین که به ورودی حرم رسیدم و خواستم وارد شوم درها را بستند برای نماز مغرب . بعد نماز خواستم بروم شرم مانع میشد ؛ خلاصه اش مانده بودم و یک دل پر که نه روی رفتن داشت و نه قرار نگه داشتن آن همه حرف نگفته با حضرت صاحب دل ..... یادم نیست بار چندم بود که از در ورودی تو نرفته برگشتم که در همان بین الحرمین روبروی حرم حضرت سقا نشستم . دیگر تاب رفت و برگشت هم نداشتم . نگاه که مضطرب باشد این طرف و آن طرف دنبال پناه می گردد . امان از وقتی که هر جا رو کنی پناه باشد و تو روی رفتنت نباشد . در هوای خودم بودم که به دلم افتاد حال دلم را از لسان الغیب بشنوم :
شب؛ بین الحرمین ؛زانو زده روبروی حرم حضرت سقا علیه السلام  حافظ چه بگوید خوب است ؟
جز آستان توام در جهان پناهی نیست 
سر مرا بجز این در حواله گاهی نیست
عدو چو تیغ کشد من سپر بیندازم
که تیغ ما بجز از ناله ای و آهی نیست
چرا ز کوی خرابات روی بر تابم
کزین به هم به جهان هیچ رسم و راهی نیست
زمانه گر بزند آتشم به خرمن عمر 
بگو بسوز که بر من به برگ کاهی نیست
غلام نرگس جماش آن سهی سروم
که از شراب غرورش به کس نگاهی نیست
مباش در پی آزار و هرچه خواهی کن
که در طریقت ما جز این گناهی نیست
عنان کشیده رو ای پادشاه کشور حسن 
که نیست بر سر راهی که دادخواهی نیست
چنین که از همه سو دام راه میبینم
به از حمایت زلفش مرا پناهی نیست
خزینه دل حافظ به زلف و خال مده
که کارهای چنین حد هر سیاهی نیست 

دیگر حرفی نمانده بود ! اینجا نمیبردم شرم و خجالتم را کجا میبردم وقتی جز این آستان پناه دیگری ندارم ... خجالت از خودشان را هم باید نزد خودشان برد ! و حتی زاءر خجلت زده شرمگین را بیشتر می نوازند تا آن زاءر حاجتمند دل به شوق را .. .  تا صبح همان گوشه بنشینی به تماشا و گفت و گو  و مهمان نوازی کنند به شنیدن همه ی دردها و شرمها و نگاهی که لحظه لحظه آب  کند کوه کربت نشسته در دل را و آرام کند چنان که کودکی بعد از بی قراری کنجی کز کند و با دل سبک خوابش ببرد ..... 

پ ن : چه بهشتی ست وقتی چشم بگشایی و خود را در حریم امن حضرت سقای کاشف الکرب بیابی!




موافقین ۱ مخالفین ۰ ۹۲/۱۰/۲۵

نظرات (۲)

قطعا خطایی اگر بوده غفلت از حضور بوده.که محال است حال حضور باشد و خطا!

 

...ما که همیشه شرمساریم که ...غافلیم

عجب حکایتی داشته برایت

مخصوصن که تفال به لسان الغیب

ما همیشه خجالت زده ایم چون چیزی بهمان دادند که اساسا لایقش نبودیم

پاسخ:
منشا شرم ورود یک جایی همان حوالی حرم پدید آمده بود . این که خودت رو در محضر بدانی و خطا کنی شرمش سوزنده تر است قطعا! 

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی