شهاب قبس

پروانه‌وار گرد وجود تو می‌پرم *** تا شعله‌ای ز آتش عشقت عطا کنی

شهاب قبس

پروانه‌وار گرد وجود تو می‌پرم *** تا شعله‌ای ز آتش عشقت عطا کنی

شهاب قبس

حسین - علیه السلام -
در میان گودال
" شهاب قبس" شد
برای ما
مضطرّانِ در راه مانده
برای دنیای تاریک‏مان

[ مصباح الهدی ]

می‏شنوی؟
از میان نوری سرخ
ما را فرا می‏خواند :
هل من ناصر . . . ؟
و کربلا
همان وادی مقدّس است
فاخلع نعلیک!
اگر عزم آن دیار داری . . .

چشم آیه-بین!

جمعه, ۱۹ مهر ۱۳۹۲، ۰۴:۳۲ ب.ظ


کار با قبول داشتن صرف درست نمی‌شود . من لابد تا حالا باورش نداشته م که سراغش نیامده ام . این درست که من قبول دارم ، نشانه‌اش همین که الان این جا نشسته ام . اما باور چیز دیگری‌ست . باید درون من اتفاقی بیفتد . یک اتفاقی که این قبول داشتن ته نشین شود در دلم . محکم شود . من گمانم براینست که نقطه ی شروعمان را بد انتخاب می‌کنیم . از بدنه ! ریشه ها را رها می‌کنیم . بعد از مدتی می‌بینیم بنایمان آن استحکام را ندارد . با بادهای مخالف این طرف و آن طرف می‌رود . بعد فکرمان می‌رود سراغ این که پس کجای کارمان لنگ زده ایم که حالا به پیچ و تاب خوردن افتاده ایم ؟ کار همچو منی که خیلی سخت تر هم می‌شود ، چون خانه بر مسیل بنا کرده ام! هم بر مسیر باد و طوفانم و هم سیل های بنیان‌کن مدام در خانه‌ام را می‌کوبند. من به دنبال پناهی می‌گردم . پناه من باید باورپذیر باشد .پناه باید روشن و روشن کننده باشد.یک چیزی مثل همان که خودش به خودش می‌گوید : برهان!1

این‌ها را -نه با همین الفاظ ولی دقیقا با همین مضمون!- من گفتم وقتی که استاد گفت : ما ازینجا شروع می‌کنیم. ازین که فرضا شما قبول دارید که قرآن رافع همه‌ی نیازهای ماست و در این مسئله شکی ندارید .

و این جواب را شنیدم : برای ایجاد همین باور هم -که بخش مهمی از غایت کار ماست - باید به خودش رجوع کنی . به خودش پناه ببری . . . 


* غیر ازین صحبت ها و مثال ها و نق زدن های گاه گاه دوستان - که به این بحث اعتراض می کردند و دلشان می‌خواست زودتر وارد سوره ها شویم - یک جمله‌ی مهم و اساسی گفته شد که گمانم خیلی وقت می‌گیرد تا بفهمم معنایش و عملی کردنش چیست و چگونه است . آن جمله این بود : از این به بعد باید تلاش کنیم هر چیزی را آیه ببینیم . سعی کنیم چشم‌مان آیه-بین شود .



1)یَا أَیُّهَا النَّاسُ قَدْ جَاءکُم بُرْهَانٌ مِّن رَّبِّکُمْ وَأَنزَلْنَا إِلَیْکُمْ نُورًا مُّبِینًا........ نساء/174



پ ن : برای فاطمه که گفت برایم بگو جلسه اول کلاس تدبر چگونه گذشت؟


موافقین ۱ مخالفین ۰ ۹۲/۰۷/۱۹

نظرات (۷)

السلام علیک یا اباعبدالله....

سلام رفیق حسینی من...

دعوتی به ذکر مصیبتی....

التماس دعا.

جانم له قلمت سارای کربلاییم………
پاسخ:
سلامت باشی عروس خانوم :)
۲۵ مهر ۹۲ ، ۲۳:۱۰ فاطمه ی هم کلاسی
:)
ممنونم سارا جونم
بایت نوشته ی لطیف و عمیقت و وقتی که گذاشتی
انشالله این شنبه اینطور که بوش میاد میتونم بیام
هرجا تو بگی میریم 
کلاس استاد رضازاده یا کلاس استاد فروتن 
هرکدوم تو گفتی 
پاسخ:
:)
گفته باشم که کاشف شباهت قلم دوتاتون اولا خودم بودم!
پاسخ:

سلامت باشید شما . :)


خوش بحال خیلی ها...................
پاسخ:
مثلا کی‌ها؟
۱۹ مهر ۹۲ ، ۲۱:۳۱ ف.شریعتمداری
می خواستم بگم من بعضا خودم را توی نوشته های تو می بینم...مثلا این نوشته.
با این تفاوت که در نوشته های تو خیلی لطیف تر است!

پاسخ:
چه خوب . دقیقا این حس رو منم نسبت به نوشته های تو دارم . خیلی از نوشته هات . . . 
با این تفاوت که نوشته های تو خیلی عمیق تر و پخته تر است!
۱۹ مهر ۹۲ ، ۲۱:۲۴ ف.شریعتمداری
یک لحظه فکر کردم آن فاطمه منم!
بعد دیدم من که این را نگفتم...

خوشحالم که رفته ای...
خیلی...
پاسخ:
سلام 
ممنونم . منم خیلی خوشحالم که دارم میرم . :)

فاطمه اون دوستمه که قراره با هم بریم کلاس . جلسه اولو نبود گفت برام بگو چه خبر بوده!

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی