شهاب قبس

پروانه‌وار گرد وجود تو می‌پرم *** تا شعله‌ای ز آتش عشقت عطا کنی

شهاب قبس

پروانه‌وار گرد وجود تو می‌پرم *** تا شعله‌ای ز آتش عشقت عطا کنی

شهاب قبس

حسین - علیه السلام -
در میان گودال
" شهاب قبس" شد
برای ما
مضطرّانِ در راه مانده
برای دنیای تاریک‏مان

[ مصباح الهدی ]

می‏شنوی؟
از میان نوری سرخ
ما را فرا می‏خواند :
هل من ناصر . . . ؟
و کربلا
همان وادی مقدّس است
فاخلع نعلیک!
اگر عزم آن دیار داری . . .

16/دی/91

پنجشنبه, ۲۶ بهمن ۱۳۹۱، ۱۱:۰۰ ق.ظ



قرار بود بعد از نماز صبح حرکت کنیم 
رفتیم حرم 
زیارت وداع 
وارد حرم حضرت سقّا (علیه السلام) که شدیم
خودم را گم کردم . . . 

رفتم در صف زائرین ایستادم 
قدم قدم نزدیک شدم 
به ضریح رسیدم 
بوسیدم 
دست کشیدم 
آمدم عقب
زیارت نامه و
نماز زیارت خواندم

از بین الحرمین عبور کردم 

وارد حرم حضرت ارباب شدم 
در صف ایستادم 
قدم قدم نزدیک شدم 
به ضریح رسیدم 
به بالای سرم نگاه کردم 
به قبّه 
روی شیشه ها دست کشیدم 
بوسیدم 
و آمدم بیرون 
زیارت نامه و نماز زیارت 
یادم نمی‌آید زیارت عاشورایی هم خواندم یا نه!

آمدم نشستم روی پله‌ی در خروجی

دلم سکوت کرده بود

چنان آرامشی از او بعید بود
خیلی بعید
آمده بودم خداحافظی مثلا 
نه اشکی نه بغضی حتی . . . 
انگار که از دوست هرروزه‌ات خداحافظی می‌کنی 
می‌دانی که فردا باز هم می‌بینی‌ش . . . 

دلم آن روزها دست من نبود 
که" من "بخواهم بگویمش چه کند 
حتما باید همین‌گونه می‌بود که بود 
من به حکمت احوالات دلم ایمان دارم!

آمدم بیرون 
راه افتادم به سمت حسینیه 
از خیابان علقمه 
سرکوچه که رسیدم 
به بهانه‌ی خرید سوغات برگشتم 
دوباره رسیدم مقابل حرم حضرت سقّا 
صدای قرآن قبل از اذان می‌آمد از داخل حرم 
پیچیدم سمت چپ 
جلوی یک پارچه فروشی ایستادم 
مغازه بسته بود 
صاحبش رفته بود نماز 
خواستم بروم جلوتر 
اما 
سرجایم میخکوب ماندم! 
درست همان‌جا که ایستاده بودم 
مقام کفّ یسار بود 
من با کاروان زیارت دوره را نرفته بودم 
مقام کفّ الیمین را زیارت کرده بودم 
اما کفّ یسار را نه 
اصلا نمی‌دانستم کجاست!!
دلم به بهانه ای مرا به کفّ العباس کشانده بود . . .
 
صدای اذان بلند شد 
خودم را به حسینیه رساندم 
اما دلم همان‌جا ماند 
پشت در حرم حضرت سقّا
که میزبان خاصّ سفرم بود . . . 
حالا فهمیدم چرا اینقدر آرام بود 
او قصد ماندن داشت 
و من خوش خیالانه می‌بردمش خداحافظی !
امروز شد چهل روز . . . 

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۱/۱۱/۲۶

نظرات (۴)

هوالحکیم

سلام خوبید گلم ؟
ممنونم از حضورتان در وبلاگم
حستان را خیلی خوب بیان کردید
هنوز احساس می کنم که انگار دیروز رفتم حرم ...
انشالله باز قسمتان بشود
پاسخ:
سلام 
خیلی خوش اومدی عکاس باشی 
ممنون از لطفت 
ان شاء الله . باهم دوباره . . . 
امیدوارم بزودی باز باز باز بری زیارت
پاسخ:
ان شاء الله . . . باهم 
دلم مشهد می خواد حمیده. حتی جنوب . . . 

چهل روز گذشت

؟....

بیشتر از همه چیز حسرت خوردم که فرات را نرفتیم

 

پاسخ:
ای آب فرات از کجا می آیی ؟

ناصاف ولی چه با صفا می آیی ؟

خود را نرساندی به لب خشک حسین ! 

دیگر به چه رویی به کربلا می آیی؟
سلام راجع جان
دقیقا چهلم اربعین بود که تو راه مشهد بودم
بچه ها یاد آوری کردن که امروز چهل روز گذشت و منم در حسرت ملائکه ای که این چهل روز باهام بودند، موندم
دلم واسه همه اشون تنگ شده؛ملائکه رو میگم:)
ان شاءالله زودی با هم بریم زیارت بابای امام جواد (ع) که تو حرم همه اش یاد کاظمین بودم
پاسخ:
سلام
چه دعای خوبی .اگه اسبابش فراهم بشه من خیلی پایه ام ...

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی