شهاب قبس

پروانه‌وار گرد وجود تو می‌پرم *** تا شعله‌ای ز آتش عشقت عطا کنی

شهاب قبس

پروانه‌وار گرد وجود تو می‌پرم *** تا شعله‌ای ز آتش عشقت عطا کنی

شهاب قبس

حسین - علیه السلام -
در میان گودال
" شهاب قبس" شد
برای ما
مضطرّانِ در راه مانده
برای دنیای تاریک‏مان

[ مصباح الهدی ]

می‏شنوی؟
از میان نوری سرخ
ما را فرا می‏خواند :
هل من ناصر . . . ؟
و کربلا
همان وادی مقدّس است
فاخلع نعلیک!
اگر عزم آن دیار داری . . .

پنجره ای رو به شما . . .

دوشنبه, ۲ بهمن ۱۳۹۱، ۱۲:۳۲ ق.ظ

سلام حضرت صاحب زمانِ آخر الزمان ؛

می‌گویند دلی که با مولایش باشد ، امشب و فرداشب برایش فرقی ندارد . منتظر سه شنبه و جمعه نمی‌ماند اما من که . . . 

امشب آمده ام 

دلم را هم با خودم آورده ام 

آورده ام پشت این پنجره نشانده ام تا برایتان ببارد 

از دل تنگی ش برایتان

از غفلت ش از یادتان

از نبودن ش در حضورتان

از شرمندگی ش از این گونه بودنش

شنیده ام شما خودتان،تنهایی پشت تمام پنجره های بسته می نشینید 

 تا روزی ، شبی پنجره ای باز شود رو به شما و دلی ببارد از دلتنگی . . .

 خودتان تنهایی می نشینید پای تمام پنجره ها و گوش می دهید به درد دل ها تا مبادا صدای دلی به گوش نااهلی برسد 

و خودتان تنهایی غم از دل ها می‌زدایید . . . 

خودتان تنهایی غم تمام پنجره های بسته به روی تان را هم به دوش می کشید . . .  

حتی شنیده ام پشت پنجره های بسته که می‌نشینید ، غبار از شیشه‌هایش می‌روبید تا اگر صاحبش گاهی نگاهش به پنجره افتاد سایه‌تان را پشت پنجره ببیند که منتظرش نشسته اید . . . 

 می‌گویند اصلا این که کسی رو به شما بیاید هم کار خود شماست . خودتان می آوریدش پشت پنجره و حتی خودتانید که پنجره می‌گشایید رو به او . . . 

آقای ناشناس در خور شناسا بودن من ؛ 

اعتراف می‌کنم که نمی‌شناسم‌تان 

آن گونه که حق شماست برای شناخته شدن 

آن گونه که یک شیعه باید برای شیعه ماندن و شیعه مردن امام زمانش را بشناسد 

نمی‌شناسم‌تان 

اما خودتان که به‌تر می‌دانید که راضی نیستم به جهل خود نسبت به شما 

گواه‌ش همان غم و هولی که در مسجد سهله در جانم بود 

گواه‌ش دانه های تسبیحی که مردد می‌شمرد "ایاک نعبد و ایّاک نستعین" نمازتان را 

گواه‌ش حاجتی که در کنار مقام مسجد سهله‌تان خواستم 

خواستم خودتان را من بشناسانید که من خود را بسیار محتاج این معرفت می‌بینم . . . 

آقای پشت پرده‌ی غیبت ما ؛ 

اعتراف می‌کنم 

که می‌دانم رستگاری بشر تنها با حضور شماست که محقق می‌شود 

می‌دانم که این غوغا و شر و شور تنها با ظهور شماست که ختم میشود 

می‌دانم که شما ختم بخیر تمام رنج های شیعه از پشت در تا . . . . . همین بحرین و غزّه و سوریه و ... هستید 

می‌دانم مرهم دل آل الله تنها شمایید حضرت بقیة الله . . . 

اما 

راستش را بخواهید 

هنوز با تمام وجود باور نکرده‌ام

یعنی . . . 

باور به این معنا که این عقیده وارد عملم شود 

این دانستن و باور به من جهت بدهد 

زندگی‌م را معنای متفاوت بدهد 

زندگی‌م را تمام رنگ و بوی شما بدهد . . . 

حقیقتش را بگویم آقا 

گاهی حضورتان یادم می‌رود 

یادم می‌رود که گناه می‌کنم دیگر 

یادم می‌رود که پرونده ام را که ورق می‌زنید 

بجای لبخند ، آه حسرت می‌کشید 

از دیدن اعمال من 

حتی همین نمازهای یومیه ام هم . . . 

آقای مهربان من ؛

شادی آغاز امامت‌تان 

با یاداوری جهل من از معرفت شما به هم آمیخته 

خودتان دریابید حال این کم‌ترین را . . . 

حضرت مصباح چهاردهم ؛ 

دردهای من از نبودن تان و نبودنم تنها این ها که بالا گفتم نیست 

دردها و دل تنگی ها زیاد است 

کاستی و قصور و تقصیر این شیعه‌ی کم‌ترین هم بسیار 

توفیق باشد باز هم خواهم گشود این پنجره را 

که من 

و ما 

مگر دیگر چه کسی را جز شما داریم ؟ 

آقا جان ؛ 

دعاکنید برایم 

برایمان 

تا نبودنتان را بهانه نکنیم برای نبودنمان 

دعایمان کنید و شفیع مان شوید

تا معرفتی کسب کنیم که بودنتان باورمان شود 

و حضورتان و تلاش برای ظهورتان را برنامه‌ی زندگی‌هامان کنیم . . . 

دعا کنید این پنجره ی گشوده رو به شما 

هیچ گاه بسته نشود 

و غبار غفلت نگیرد 

که تمام امیدها به همین پنجره است . . . 


نظرات (۵)

حقیقت...است
پاسخ:
تلخ . . .
خیلی از اینجایش خوشم آمد
که من ایمان دارم که هستی ...
ولی این ایمان داشتن در زندگی ام نمود ندارد...
پاسخ:
ولی من از این جایش ناراحتم .خیلی . . .
حضرت مصباح چهاردهم؛عجب ترکیب نوئی
چه خوب که ادبی مینویسی
دفتر خاطرات من رو که ببینی؛دستت میاد فاصله نوشتن بنده رو با خودت
اما بدون خاطرات نوشتن هم که زنده نمیتوان بود؛پس بنویس هر جا که میتوانی
هر طور که میتوانی
پاسخ:
هرچه از دل بر قلم جاری شود خوب‌ست . هرچه روزی این صفحه ی سفید باشد . . .
غم و هـ ـولی که درمسجد ســـهله ..
چشیده امش ..
ومقام ِ ..
پاسخ:
باید چشید . . .
آقای مصباح چهاردهم
من همین جا
زیر نامه دوستم
پیوست می کنم نامه ام را
و می گویم هرچه گفت بگذار به حساب من هم
که حرف زدن نمی دانم
و ادب نیاموخته ام
...
دستم همین جا می ماند
که بگیری اش
من گم شده ام

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی