شهاب قبس

پروانه‌وار گرد وجود تو می‌پرم *** تا شعله‌ای ز آتش عشقت عطا کنی

شهاب قبس

پروانه‌وار گرد وجود تو می‌پرم *** تا شعله‌ای ز آتش عشقت عطا کنی

شهاب قبس

حسین - علیه السلام -
در میان گودال
" شهاب قبس" شد
برای ما
مضطرّانِ در راه مانده
برای دنیای تاریک‏مان

[ مصباح الهدی ]

می‏شنوی؟
از میان نوری سرخ
ما را فرا می‏خواند :
هل من ناصر . . . ؟
و کربلا
همان وادی مقدّس است
فاخلع نعلیک!
اگر عزم آن دیار داری . . .

بسم الله
به رسم گذشته‌ای که نمی‌دانم چقدر از آن دور شده‌ام امشب که باران می‌بارد فکر می‌کنم..به سوره یاسینی که سر شب خواندم هدیه به امام حسن که کمکم کند این مشقهای مانده را زودتر تمام کنم.. به این فکر می‌کردم که سالهای قبل اگر بود لابد با خودم میگفتم زودتر تمامشان کن هفته بعدش ده دوازده روز نیستی کربلایی اربعین..حالا اما تو تنها نگاهی! تماشایی! تماشای دیگرانی که می‌روند و عشق را قدم به قدم مزه می‌کنند دوباره و چند باره..دارم فکر می‌کنم به بارانی که دستم به لمسش نرسید از پشت پنجره..توری را کندم که دستم به باران برسد اما نشد. انگار قسمتم فقط تماشای باران بود زیر نور چراغهای عابر..
گوشی روی صفحه اینستاگرام مانده صفحه فطرس بالاترین است و حاج محمود دارد روضه امام حسن می‌خواند..من پشت پنجره ایستاده‌ام به تقلا.. برای گرفتن حتی یک قطره باران که ان هم نصیبم نمی‌شود. روضه‌ی یک دقیقه‌ای نه بهم می‌چسبد نه طاقت این بی پرده روضه شنیدنها را دارم. خیلی وقت است طاقت روضه‌ی سنگین ندارم..گویی یکی یک پرده توی قلبم پاره پاره می‌کند. تپش قلب می‌گیرم. نفسم تنگ می‌شود..نمی‌دانم این حال چه دلیلی دارد؟ سلب توفیق است یا دل‌نازکی یا ناتوانی جسمی تازه‌ای که عارض شده..هرچه هست ترجیح می‌دهم خاموشش کنم و خودم روضه فکری برای خودم بخوانم. گیرم اشکی نریختم حتی ولی لااقل دلم که می‌سوزد. همین کافی‌ست اگر بخواهند قبول کنند.
من سلب توفیق پنداره خیلی عصبانی‌ست ازین حالم. می‌گوید: گریه مال حواس جمع‌ترهاست. آنها که سرمایه‌گذاری می‌کنند دل و چشمشان را ازین محرم تا آن محرم پاک نگه می‌دارند خودشان را آماده می‌کنند برای شنیدن..بیچاره تو حتی دیگر طاقت شنیدن روضه هم نداری..
آن یکی من سابق براین عاقل و حالا کنج شده و مظلوم می‌گوید: نه که همه روضه ها! روضه حضرت زهرا و رقیه و علی اصغر و گودال فقط..
من اولی می‌گوید: باشه امتحان می‌کنیم روضه حضرت عباس یا علی اکبر بذار. اصلا یک روضه قاسم ابن الحسن بذار در حد دو سه دیقه..دو دیقه وداع حضرت زینب بذار اصلا..طفل یتیمی ز حرم گم شده.........
می‌بینم راست می‌گوید. نمی‌توانم. دیگر همه روضه‌ها برایم سنگین شده..نمی‌توانم.
 به هر دوتایشان می‌گویم دو دقیقه زبان به دهان بگیرید همانجوری که هنوز بلدم یک خاکی به سرم بگیرم!
دارم فکر می‌کنم به شماتت آدمها. به بی‌تفاوتی‌شان از رنج و درد همدیگر. یادم به پیرزن هفته پیش مترو می‌افتد که تا قطار حرکت کرد و فهمید اشتباه سوار شده نشست کف قطار و زد توی سرش. به در قطار در حال حرکت می‌کوبید و مستاصل مانده بود. یادم به خنده دختران جوان میله به دست که می‌افتد دوباره عصبانی می‌شوم. عین همان لحظه. که پیاده شدم و پیرزن را همراهی کردم تا برگردد ایستگاه قبل.. فکر می‌کنم که آن روزهایی که آدمها از پشت سر و مقابل حضرت علی را شماتت می‌کردند امام حسن که‌ می‌دیده چه حالی می‌شده؟ فکر می‌کنم به دنیای غریب آدمهایی که منافع ملاک است برایشان و دنیای تنهای آدمهایی که فضیلت معنابخش رفتار و کرداشان است. مثلا کریم‌اند و نمی‌توانند جز این باشند. غیورند و نمی‌توانند جز این باشند..حالا فرض کنیم انسان غیوری مثل حضرت عباس باید بایستد و تماشا کند تابوت برادرش دارد تیر باران می‌شود..اصلا تابوت امام حسن نه تابوت یک مسلمان! چه صبری چه حلمی..نمی‌توانم بفهمم.. حتی فکر هم کم آورد دیگر..بس کن سارا. بس کن. تو هم که شدی مثل روضه خوان‌های بی پرده همه چیز گو..
بلند می‌شوم سرم را به گوشی گرم می‌کنم که حواسم ازفکرهای مکشوفه کمی پرت شود. لینک سایت فطرس روی بخش ششم شب دوم ماه صفر رفته.. حوصله گوش دادن به تمامش را ندارم..عقب و جلو می‌کنم تا دستم بیاید چه خوانده‌اند و آخرش نغمه خوانی را پیدا کنم..از تمام مجلس‌ها همین یکی دو بیت آخر که نغمه می‌خوانند را از همه مجلس بیشتر خوش دارم..وسط های ترک می‌بینم حمید علیمی دارد می‌خواند: من عوض شدم ولی هنوزم تو حسین بچه‌گیمی..پاز می‌کنم ترک را. فکر می‌کنم نغمه خوانی و رزق امشب من همین بود اصلا.. من خیلی عوض و حتی عوضی شده‌ام! خودم بهتر از هرکسی این را می‌دانم. و بیش از همه شرمنده همین حسین بچه‌گیمم..حسینی که قول های نیم بندم را خیلی زود قبول می‌کرد و دل به دلم می‌داد. حسین بچه‌گیم که حقیقتا تا همین دو سه سال پیش‌ها که بزرگ شوم و عقل بوالفضولم تشکیک کند در رابطه زمان و مکان خیال می‌کرد هر روز صبح عاشورا از نو امام حسین را می‌کشند. هرسال عاشورا از همیشه هوا گرمتر است. هرسال عاشورا عزادار واقعی می‌شد و گریه‌ی بی حاجت واقعی می‌کرد برای حسینی که به ناحق خونش ریخته شد..هرسال همراه دسته زنجیرزنهای روزعاشورا باور می‌کرد که خون حسین به جوش می‌آید با دیدن علمی که سیاهپوش است.. هرسال باورش می‌شد امروز که روز قتل حسین است شور و شین برپا می‌شود در سراسر دنیا..و دلش که پاره پاره می‌شد و اشکش که خشک می‌شد خسته و تشنه از حسینیه راه می‌افتاد به سمت خانه..بگذریم از عاشوراهای واقعی گذشته..امسال که تماشاچی بودم فقط.دریغ...

 کاش حسین بچه‌گیم که بی برو برگرد به دلم نگاه می‌کرد و پنج کربلای پیاده روزی‌م کرد دوباره نگاهم کند.. این بار دقیقا چون من عوض شدم نگاهم کند. دلم آن اطمینان و قراری ‌که امام حسین بچه‌گیم می‌داد را می‌خواهد. به عنوان حاجت ته این روضه‌ی نوشتاری نیمه شبانه..می‌روم پشت پنجره. باران آنقدر آرام می‌بارد که شک می‌کنم بند آمده باشد...
صلی الله علیک یا حسن ابن علی یا امام مجتبی
صلی الله علیک یا اباعبدالله الحسین...
۱ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ مهر ۹۷ ، ۰۲:۳۳

بسم الله

۱ اردی‌بهشت ۹۷. به این روزهایم که نگاه می‌کنم، به خستگی و دویدن‌های مدامم و سراب لحظه‌های خوشی که فقط بودن در همان لحظه‌ها شیرین است..نه وقتی به پشت سرت نگاه می‌کنی دلت غنج می‌رود و نه وقتی به تکرارشان فکر می‌کنی دل‌آرام می‌شوی..به بی برکتی فکرها و فعل ها و حال ها که فکر می‌کنم غمم می‌گیرد. قرارمان بر این نبود. قرارمان نبود من بروم که بروم در غربت و برهوت گم شوم و پای بسته شوم و این همه بی بر و بار.. قرار بود من که نابلدم من که جاهلم و به جهلم جرئت تمرد می‌کنم شما دستم را گوشم را موی جلوی پیشانیم را بگیرید و بگویید های دختر! باد می‌خواهی بشوی باش!نه باد سوزنده ی خشک کویر.. باد صبا باش. باد شمال. همان بادی که نسیم است و نوید حال خوب می‌دهد.. قرار بود شما هوای باد بودنم را هم داشته باشید.. حالا که من از باد بودنم فقط گردبادش برایم مانده و دارم پای بسته و بی برکت،  در کویر بی بر و بار فقط خاک و خاشاک هوا می‌کنم می‌شود یک بار دیگر نگاهی به دفتر قرارهایمان بیندازید؟ می‌شود شما دوباره کفیل گردباد به خود پیچیده‌ای بشوید که چشم و گوش گم کرده حتی نمی‌داند راه به کجا می‌برد.. التماستان می‌کنم.. تا ریشه کن نشده ام در این پای بستگی و به خود پیچیدگی کاری کنید..از نفس افتاده ها فقط چشم دارند به انتظار  که دوخته شده به دستان همیشه گشاینده شما.. شما که برای گشودن بی‌نیازید از دست. گوشه چشمی برای قرار گرفتن همه‌ی این بی‌قراری ها کافیست. هنوز این را باور دارم حضرت کاشف الکرب. با تمام دلم هنوز ...

 پ. ن: مطلب را که پست کردم وبلاگ را باز کردم. آخرین مطلب دقیقا یکسال قمری مثل امشب،شب چهار شعبان، پست شده بود. همین.

۲ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۲:۰۲


بسم الله

یا کاشف الکرب عن وجه الحسین،اکشف کربی بحق اخیک الحسین...



۴ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۱ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۱:۴۴

بسم الله

سالهای قبل،مثل چنین شبی که می‌شد تا وقتی همه چیز معلوم و مشخص می‌شد آرام و قرار نداشتم. نگران می‌شدم،خودم را تصور می‌کردم در حال شادی موفقیت یا هر حالت ممکن دیگری.. امشب اما دیگر نگران نیستم،استرسی ندارم؛ خیال نمی‌بافم. نهایتا منتظرم. انتظار می‌کشم که ببینم قرار است ازین ببعد در کدام مسیر حرکت کنم. نه اینکه موفق شدن یا به ثمر نشستن تلاش برایم مهم نباشد یا زندگی در شرایط قبول شدن حالت نامطلوبی باشد؛ اما یک چیز هست که خیلی فهمیده‌مش و این فهم نگرانی را برایم محو کرده است. اینکه بهرحال و در هر شرایطی زندگی ادامه دارد و ارزش زندگی بلد بودن با مقطع تحصیلی یا هرچیزی شبیه این نه تعریف می‌شود و نه معنا می‌یابد. قطعا قدم گذاشتن در هر مسیری بر رسالت چرایی ما و فهم کیستی ما تاثیر می‌گذارد منتها هرگز اینگونه نیست که تنها یک مسیر برای این درک وجود داشته باشد. هرکس با هر انتخاب و واقعه‌ای که در زندگی‌اش رخ می‌دهد خودش را و چه‌کسی شدنش را رقم می‌زند. 

ما آمده‌ایم که بشویم. آمده‌ایم که امروزمان یک قدم از دیروزمان جلوتر باشد. و این برای هرکس از مسیری می‌گذرد. امید که خواسته‌هایمان اگر قرار است محقق شود به خیرمان منتهی شود.ان‌شاءالله

۲ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ فروردين ۹۶ ، ۰۶:۰۳
بسم الله
روز اربعین؛ حرم حضرت حسین علیه السلام
ساعت گرفتم ۵۰ دقیقه توی صف بودم تا به ضریح برسم و مجموعا پنج دقیقه زیر قبه و پنج ثانیه نزدیک ضریح. بیرون آمدم و توی رواق داخلی دنبال جایی برای نشستن بی دردسر می‌گشتم که با یک موج جمعیت از درب خروجی بیرون برده شدم! چادر را مرتب کردم و دوباره وارد رواق شدم؛این بار به‌جای جمعیت و همهمه رواق با یک ضریح و یک جماعت زائر قرار یافته روبرو شدم!از در کناری وارد شده بودم و انجا قبر جناب ابراهیم مجاب رحمه الله بود. بعد از زیارت جایی خیلی نزدیک ضریح کنار یک گروه پاکستانی/هندی؟ نشستم و کتاب دعا را باز کردم. زیارت‌نامه‌ها و دعاهای مربوط و ممکن را که خواندم،هنوز نیم ساعتی وقت بود. توی لیست نگاه کردم زیارتنامه حضرت زینب سلام الله علیها به چشمم آمد. با خودم گفتم چند صفحه بیشتر نیست تا ساعت قرار با بقیه خواندنم تمام می‌شود. شروع کردم: 
۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ فروردين ۹۶ ، ۰۳:۰۰